۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

و فی السماء رزقکم و ما توعدون (22/ ذاریات)

به نام او
آنروز صبح همچنان باران می بارید و با این وجود نور خورشید در شرق از لابلای ابرها بیرون می تراوید و رنگین می کرد. درختان مست جوانی بهاریشان، همه جا جوانه های جدید داشتند و تمیز و عطر زده با نسیم حرکت می کردند. آب زلال باران همه جا در چاله های خیابان، تکه های آسمان بود روی زمین به چشم می خورد و همین بود که یاد افسانه آفریقایی که در بچگی خوانده بودم افتاد که تعریف می کنم؛

زمانی آسمان نه تنها خیلی نزدیک بود و دست یافتنی بلکه خیلی هم خوشمزه بود! هیچ کس گرسنه نمی ماند ، هر که هر وقت که می خواست دست دراز می کرد و تکه ای می کند و می خورد تا آنکه روزی آدمی حریص بیش از حد کند ولی نتوانست بخورد و آسمان که دید قهر کرد و بالا رفت.
**********************************


در حاشیه: مفهوم بهشت آغازین به شکلهای مختلف، مثل بهشت آدم و حوای خودمان و بعد قهر با آدمی در بسیاری از ادیان وجود دارد.

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

ماهواره و صدا و سیما

به نام او
دوستی فتوای یکی از مراجع را به من نشان داد که استفاده از دستگاه رسیور ماهواره را به شرط آنکه فقط بتوان با آن شبکه های استانی را تماشا کرد و لا غیر مجاز دانسته بود.... وقتی دیدم خنده ام آمد و گفتم ندیدن کانالهای ماهواره آنقدرها هم سخت نیست، سخت دیدن صدا و سیما است و این حکایت از گلستان سعدی تعریف کردم که؛

یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت، و مادر زن فرتوت، به علت کابین در خانه متمکن بماند. و مرد از محاورت او به جان رنجیدی، و از مجاورت او چاره ندیدی. تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدنش. یکی گفتا چگونه ای در مفارقت یار عزیز؟ گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

آرزو، اندیشه و بخت

به نام او

" به رویاهایت فکر کن!"

" امسال حواست را جمع کن!"

اینها بعضی از شعارهای بانکهای وطنی است برای شرکت در قرعه کشی ، هر بار که این شعارها را می بینم یاد کلامی از مولای متقیان می افتم که شاید روزی بر دیواری دیده ام، با این مضمون که
آدمی هر چه اندیشه اش قویتر می شود به اندیشه اش بیشتر تکیه می کند و هر چه ضعیفتر به بختش.

در واقع دو موضوع اینجا مطرح است یکی اینکه ما چه آرزوهایی داریم؟ و دیگری اینکه چگونه برای رسیدن به آنها تلاش خواهیم کرد؛
حکمت 219 نهج البلاغه م گوید که " قربانگاه اندیشه ها، زیر برق آرزوهاست."

اما حتی اگر عقل، فقط عقل معاش هم باشد و حتی اگر اشکالی نداشته باشد که آدمی آرزوهای پر زرق و برقی داشته باشد و دنیا او را از آخرت غافل کند، باز هم تکیه بر شانس و اقبال، به وضوح با آن عقل دنیایی هم در تعارض است، راستش من یکی در سود اقتصادی این شعارها هم شک دارم، یعنی درست است که جمع آوری سرمایه های خرد و استفاده از آنها منفعت اقتصادی برای کل جامعه خواهد داشت، اما هرگز نباید فراموش کرد که این شعارها و این شیوه ها مخل فکر سالم و روحیه تلاشگری در جامعه است.

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

مناجات خمس عشر (نیایش پانزده گانه)

به نام او
همه دلشان می گیرد؛ خیلی ها از دست خودشان به تنگ می آیند؛ بعضی ها دلشان می خواهد که نیایش کنند؛ اما هیچ کس، هیچ کس بهتر از چهارده معصوم نمی تواند.
با اینکه اکثر دعاهای ما به مناسبت موقعیتی است که دری از درهای آسمان باز است و نسیمی از لطف پروردگار جاری است، مثل مناجات شعبانیه، دعای عرفه، دعای ابوحمزه (سحرهای رمضان) و مانند آن اما دعاهایی هم هستند که از پایین به بالا جریان دارند و شاید این دعاها به همین دلیل از نیاز سر ریز ترند، نیاز بنده گنه پیشه به توبه، نیاز بنده شکوه دار به درد و دل، نیاز بنده ترسیده به امان، نیاز بنده امیدوار به امید ....
مناجات خمس عشر، شامل پانزده نیایش کوتاه و مختلف است که هر کدام از احوالی از بنده ها حکایت می کند و دری از درهای رحمت پروردگار را می کوبد.... هر چه خواستم چیزی بنویسم، جمله ای را سوا کنم دریغم آمد که اصلاً مرا چه به این حرفها!؟
متنش را نتوانستم در اینترنت یکجا پیدا کنم، البته در مفاتیح هست، اما صوتی اش را می توانی از اینجا
http://www.aviny.com/voice/doa_ziarat/khamseh.aspx
برداری.

راستی التماس دعا.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

کتابهای گویای رادیو فرهنگ

به نام او

دلم نیامد به شما نگویم، چیزهای خوبی در کتابهای گویای رادیو فرهنگ پیدا می شود، من یکی که با تذکره الاولیا کلی خوش بودم.



http://radiofarhang.ir/index.php?option=com_content&task=blogcategory&id=939&Itemid=133

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

ما و ما

به نام او
هنوز صورتش را به پنجره کوچک روی در چسبانده بود، شبیه پنجره در سلولهای زندان اما شیشه دارش، سعی کردم به روی خودم نیاورم اما می دیدم که حالا خیلی چیزها را به جای ماژیکهای رنگی، با همان ماژیک سیاه می نویسم، این یکی دیگر از شامورتی بازیهایی بو د که در کنار تعریف کردن خاطره و لطیفه، جملات قصار برای درآوردن کلاس از چرت و یکنواختی به کار می بردم.
بالاخره طاقتم سرآمد، گفتم هر چه از دست این دانشجوها می کشیم اینام روش! و با دست و سر اشاره اش کردم که چه کار؟ سرایدار کلیدها را نشانم داد و بعد از چند ثانیه رفت.
به درس ادامه دادم تا وقتی که شاید ده دقیقه بعد برگشت و بعد از کمی صبر در را باز کرد که استاد تا ساعت چند کلاس طول می کشد؟ گفتم رسمی اش تا ساعت نُه اما نگران نباش ما زودتر تمام می کنیم.... در ضمن سرپا خسته می شی بفرما بشین! و با دست به صندلیهای کلاس اشاره کردم.
گفت: نه من چیزی سر در نمی آرم!
نگفتم: معلومه! یا چه ربطی داشت؟ به جایش کمی از متلک خودم دچار عذاب وجدان شدم و راستش را گفتم: ...تا ده دقیقه دیگر کلاس تمام می شه.
وقتی رفت رو به کلاس گفتم این بنده خدا وظیفه اش اینه که درها را ببنده و چراغها رو و من وظیفه ام اینه که درس بدم، اگر می دونستم دانشجوها بیشتر می کشند تا خود نُه درس می دادم... البته شمام تقصیری ندارید توی صنعتی اصفهان ترمودینامیک دو تا سکشن یک و نیم ساعته بود، اون هم اول صبح...
می دانستم بعضیهاشان شهرستانی اند و تا شوشتر و یا دورتر باید بروند، هر چند در جواب غرغرهاشان گفته بودم شکر خدا اینجا که نرکده است... دختر که نیستید از چی می ترسید؟
وقتی بالاخره کلاس تمام شده بچه ها ایستادند تا اول من از کلاس بیرون بروم، اما وسطهای راهرو نرسیده چراغها به طرز اسرار آمیزی خاموش شدند، که شانس آوردم در پله ها کله پا نشدم، ساعت هشت و ده دقیقه بود.

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

ضربه

به نام او
حدیثی است از پیامبر که ضربه علی در جنگ خندق برتر از عبادت جن و انس است.
در این گفته پیامبر چیزی هست که هر بار که می شنوم برای من تداعی می شود و آن مفهوم ضربه است، که تجرد از زمان خود به خود در آن مستتر است، چیزی که اگر بر آن تامل کنیم و بدانیم که راستی زمان در اینجا به صفر میل می کند، شاید خیلی ناراستیهای عقاید و خیالات ما را بشوید.
خیالاتی از این قبیل که چقدر فرصت دارم چند سال گذشته و چند سال مانده؟ راست است که تقید انسان به زمان موجب خسران اوست اما رستگاریش بی زمان است و راه رستگاری نیز و این خیالات خود رهزنی است.
در اینجا بد نیست که ذکری از تبلور ذن در آیین سامورایی ها کنم هر چه هست آنها مفهوم ضربه را می فهمیدند چه در ضربه شمشیر و چه در لحظه رها کردن زه کمان و امثال آن.
در کتاب ذن در هنر کمانکشی وقتی نویسنده غربی کتاب به مرشد خود یادآوری می کند که چهار سال را در ژاپن گذرانده است و مدت اقامتش محدود است (ولی هنوز چیزی را که باید درک نکرده است)، استاد به سادگی پاسخ می دهد که راه نیل به هدف اندازه پذیر نیست. هفته ها، ماهها و سالها چه اهمیتی دارد؟
(ذن در هنر کمانکشی، اوگن هریگل، ترجمه جاوید جهانشاهی، چاپ اول 1367، نشر پرسش).

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

سیرت رسول الله (غزو بدر)

به نام او
... و سید تیری بی پیکان در دست داشت و صف لشکر خود به آن تیر راست می داشت. در میانه ی صف« یکی از صحابه راست بنا ایستاده بود و نام وی سواد ابن غزیه بود و سید آن تیر که به دست داشت سخت بر سینه ی وی باز نهاد و وی را گفت «راست بایست!»
سواد دست بر سینه ی خود نهاد و گفت «یا رسول الله، مرا درد برخاست. اکنون، مرا بر تو قصاص است. و خدای تو را به راستی به خلق فرستاد و ظلم و حیف در حضرت تو نگنجد.»
سید جامه از سینه خود برگرفت و گفت «یا سواد، بیا و همان تیر برگیر و بر سینه ی من نه، همچنان که من بر آن تو نهادم.»
سواد گفت« شاید.»
و چون سید سینه ی خود برهنه کرد، سواد برفت و بوسه ای بر سینه ی مبارک وی نهاد و دور باز رفت بایستاد.
پس سید سید گفت « چرا چنین کردی؟»
گفت « یا رسول الله« حال چنین است که تو می بینی و کاری چنین فرا رسیده است و من می ترسم که آخر عهد و آخر عمر من خواهد بود و من فرصتی چنین یافتم و با خود گفتم که پیش تر از آنکه مرا مرگ رسد، بهانه ای سازم و روی خود بر سینه ی مبارک تو نهم، تا چون بمیرم، حق تعالا بر من رحمت کند.»
پس سید بر وی دعا کرد و ثنا گفت و گفت « برو که حق تعالا بر تو رحمت کرد و تو را از آتش دوزخ برهانید.»

سیرت رسول الله (ترجمه ی سیرت ابن اسحاق) / ترجمه: رفبع الدین اسحاق بن محمد همدانی. (قاضی ابرقوه) ؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی- تهران : نشر مرکز 1373. صص 284-285

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

فرازهایی از دعای ابو حمزه ثمالی

به نام او

خداوندا! من راههای خواهش از تو را گشوده می بینم و چشمان امید بندگان را به درگاهت پر آب می یابم و یاری جستن از فضلت بر آن کس که آرزویت را دارد مباح و آسان است و درهای دعای فریاد خواهان به سوی تو باز است و می دانم که به یقین تو در مقام اجابت امیدوارانی و مراقب پریشان حالان...

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

حدود حماقت

به نام او
بعد از کلی ماجرا و کلیه درد، بالاخره از تهران به خانه رسیده بودم، خلاصه آن شب ساعت دو و نیم با درد بیدار شدم و بعد از کمی تحمل و خود درمانی، بابا هم بیدار شد و مرا به اورژانس رساند از قضا همانجا درد آرام شد و با این حال یک شیاف خرج ما شد، وقتی برگشتم خانه مادر هم بیدار شده بود و به من چای داد و گفت : طناب امیر را بردار و برو طناب بزن!
گفتم: طناب خودمه!
بعد کمی فکر کردم....
یکی از چیزهایی که از این درد لعنتی دوست دارم البته بعد از آرام شدن آن، این است که حدود حماقت مرا عریان نشانم می دهد.