۱۳۸۶ دی ۱۰, دوشنبه

آیا صبح نزدیک نیست؟

به نام او


خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح

کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

خیام



نکو ملکی است ملک صبحگاهی

در آن پیدا کنی از هر چه خواهی

نظامی ، منظومه خسرو و شیرین ،آنجایی که شیرین از فراق بیتاب است و مناجات صبحگاهی او که زیباست و اثر بخش اگر خدا بخواهد
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
حافظ


۱۳۸۶ دی ۱, شنبه

تقدیر و تشکر

به نام او
این جریان تقدیر و تشکر در ابتدای پایان نامه هم خودش سوژه ای است در خور خنده و من هم که خودت می دانی تنها خوری توی
مرامم نیست به خصوص که مفت باشد و کوفت باشد و چیزی هم ازش کم نشود پس می گذارمش توی بلاگ تا تو هم ببینی
راستی که این آش شله قلمکاری که تازه بعد از پختنش فهمیدم چی بود اگر فهمیدم و تازه الان طراحی آزمایشش را کردم اگر کردم شایسته آن بود که به کسی یا چیزی تقدیم شود و همین بود که ذهنم به کار افتاد که چه کسی؟
خب شایسته ترین به روایت خیلی ها اوست نه؟ پس

تقدیم به خدا و صد و بیست و چهار هزار پیامبر مرسل و باقی اولیا و اوصیا

که خجالت کشیدم که او غنی است و هوای باقی رفقایش را هم دارد بگذار بدهیم به مستحقش

تقدیم به همه گرسنگان، قحطی زدگان، زلزله زدگان، مظلومان، مستضعفان، در راه ماندگان، بیماران قلبی عروقی، سکته مغذی شدگان ....ء

که این را هم فایده ای نیست که به فرض اینکه بتوانند به فرض در آن شرایط دهشت بار تنبانشان را بالا بکشند و زنده بمانند و این به دستشان برسد چه به دردشان می خورد که به قرصی نان محتاج ترند

شاید هم بهتر باشد از این فرصت استثنایی زندگیم استفاده کنم و تمام عقده های این من بی عرضه حیف نان را که در تمام عمر هر گز نتوانسته ام دل کسی را به دست آورم یا ذهن کسی را ولو در حد چند میلی ثانیه مشغول کنم و هر چه سعی کردم لا اقل خانواده احساس خطری بکنند و کاری. آنها هم چنان خیالشان از این جوان، سر به راه سر به زیر سر به هوای با حیای مومن جمع بود که از کبریت بی خطر

تقدیم به
بنفشه، ستاره، گل رخ، بهناز، سمانه، لیلی، سرو، رنگین کمان، باران، نوال، آتیانا، پری و خیلی های دیگر

یا لا اقل
تقدیم به
عشق اول و آخرم آناهیتا

اما نظر به اینکه اگر همچین می نوشتم، مدرک فوق لیسانس خودم که هیچ احتمالا مال استاد راهنمایم هم باطل می شد که هر چه نباشد دانشگاه مولود انقلابی گفتند و دره التاجی چیزی

پس کس دیگری نماند جز همان بیچاره ای که من و جوانهای پیزوری دیگری امثال من ( شما را نمی گویم که ) قرار است خوشحالش کنیم و اصلاً این تحقیق از اول هم مال همو بوده است که کار سی سال پیش غربیهاست پس

تقدیم به وطنم ایران

۱۳۸۶ آذر ۲۸, چهارشنبه

calvin & hobbes

به نام او
ببین عکس این بابا واترسون شبیه توست ؟ یا من خیال می کنم؟




البته من به عینک و دماغ و سبیلش مشکوکم که نکند از این ماسک هاییه که همه اش با هم به عینک وصلن؟ و دیگه به دستاش که توی این عکس کجان و دارن چکار می کنن؟
خب مشکوک بودن به خالق کلوین و هوبس که چیز عجیبی نیست؟ هست؟




بگذریم راستش اول می خواستم درباره این رفیق جدید طبق معمول هرگز ندیده ام بنویسم و اینکه چه زود من هم مثل هزاران نفر دیگر با او صمیمی شدم و به کارهایش معتاد و یا اینکه این که بتوانی کودکی کسی را به یادش بیندازی چه کار بزرگ و ارزنده ای است چه به روش میازاکی چه واترسون و یا شوز ( که این یکی بماند برای بعد)؟




اما تفاوتی هست بین من و باقی یا بهتر است بگویم اکثر طرفدارهای او که من دوازده سال بعد از خاتمه آن ده سالی که این کمیک استریپ در حدود 2400 روزنامه جهان چاپ می شد تازه پیدایش کردم! و همین هست که از اول با اینکه هنوز همه کارهایش را نخوانده ام و ندیده ام دلخورم که چرا تمام شد؟
راستی غصه دارم که چرا کالوین 10 سال 6 ساله ماند و بعد تمام شد همان سوال اساسی همان درد که زمان نام دارد و اکثر هم نوعان من از بدو ورودشان به این جهان گذران داشته اند. انگار حدی هست برای هنر و خیال هر چند زیبا و دلفریب؟ نمی توانم بکنم و دلم می خواهد بچسبم ولی هیچ چیزی هیچ چیزی پایدار نیست، هست؟




نکته آخر اینکه من یک راه حلی برای از راست به چپ نوشتن در بلاگر پیدا کرده ام که به جای مثلاً همزه گذاشتن بعد از نقطه یا علامت تعجب. ء . جمله آخر همه پاراگرافها را سوالی می نویسم و با علامت ؟ تمام می کنم. راه خوبی است نه؟

۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه


به نام او
چه دردی است که حتی زمان هم مرهمش نیست همان که وقتی در کانون داستان قرار بود درباره کودکی بنویسیم و همه درباره جنگ نوشته بودیم یعنی کودکی مشترک نسل ما
انگار این حرفها را زده ام بارها و بارها با خود تو حتی بعد از خواندن همان داستانها یا وقت دیدن عکسهای کاوه گلستان، جهانگیر رزمی یا در سالروز آزادسازی خرمشهر... پس چرا سیر نمی شوم؟
چرا باز با هر عکسی، هر خاطره ای می روم به دنیایی که فراموش نکرده ام ولی دیگر نیست نه صدام یزید کافر و نه خمینی روح خدا



در خانه ما هم نواری هست از همانها که پدر و مادری با ذوق و شوق خرج بچه هایشان کرده اند، وقتی به شعرهایی که درآن عالم بچگی خوانده ام گوش می دهم تعجب می کنم و حتی شرمنده می شوم از آن همه شعار که یا درباره انقلاب است و 22 بهمن یا درباره جنگ
گوش کن
میگ ...میگ....میگ اومد
با راکتاش دراومد
بالا گرفت سرش را... دمش را
گفت به به چه شهر خوبی
الان خرابش می کنم
خدایا خدایا فانتوم میگو بگیره
اگه نگیره خلبان میگ بمیره

و من اینرا در مهمانی به عنوان شیرین زبانی می خوانده ام! و فقط حالا است که می فهمم تفاوتی هست انگار میان من و تو و هم نسلان ما مثلاً در اروپا که از تلویزیون چارلی براون می دیده اند و آستریکس و ابلیکس می خوانده اند
هنوز حرف دبیر ریاضیمان یادم هست که شما هیچ کدام طبیعی نیستید که توی شکم مادرهاتان، روی سرشان بمب و موشک می ریخته اند
که البته حرف راست است و زدن ندارد
نمی دانم چه چیزی است که مرا این طور به این خاک به این خانواده به این مردمی که روز به روز بوی عفنشان بیشتر می شود بسته. آنقدر که گاهی که این جایم دلم برای همین جا هم تنگ است



شاید آن چیزی که قبل از من و تو جوانان هم سن و سال حالای ما به خورد

ما به خورد این خاک به خورد این هوا داده اند
می توانیم انکار کنیم طفره برویم حتی رها کنیم و برویم به سرزمین بادمجانهای بدون تخم کانادایی یا هر جای دیگر که آزادتر است ، راحت تر و بی درد تر اما نمی توانیم فراموش کنیم
همان برزخی که الان هم در آن گرفتارم که هم اتاقی ام هر روز از در می آید با خبری تازه، دانشگاه میلواکی، نیوزیلند و حتی فیلیپین، دخترهای اوکراین، هنگ کنگ، بلا روس و... هر بار همان نتیجه و همان شعار که پس چکار می کنیم؟ ..... می ریم! ء



راستی این عکسها را از بلاگ جهانگیر رزمی برداشته ام
تو هم برو اگه نرفتی

http://www.jahangirrazmi.ir/
پس با تشکر از رفیق نا دیده ام جهانگیر

۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه

هادی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

به نام او
بالاخره رفتیم. بدون برنامه ریزی، بدون تجهیزات، بدون لباس مناسب و از همه مهمتر بدون عقل درست و حسابی
من و ابوذر و سلمان که بالاخره راضی شده بود و احمد که این آخری را که قرار بود ترمزمان باشد نتوانستیم حتی تا هلال احمر بالا بکشیم و در نتیجه ترمز بریده تا شیر پلا و از آنجا تا ایستگاه پنج رفتیم و بعد سرازیر شدیم پایین تا خوابگاه ولنجک خودمان.
البته بدون عقل زیرا که ما در این سفر همه حالات مختلف آب و هوایی ممکن را تجربه کردیم؛ باد، باران، تگرگ، برف، مه و آفتاب خوشبختانه به رعد بسنده شد و برق نگرفتمان ولی راستی که زیبا بود و من بی دوربین انگار چیزی را گم کرده ام سرگردان آن همه. حتی وقتی که باد تگرگ را مستقیم به صورتمان می کوبید یا آنجایی که باران خیس خیسمان کرده بود هم خوش بود. من که از ترس کلیه ام از هلال احمر به آن طرف تی شرت خیس عرقم را کنده بودم و گرمکن ورزشی ام را روی تن لختم پوشیده بودم، سلمان که اصلاً کاپشن و کلاه نداشت و چتر هادی هم که منفجرش کردیم بار قاطر بود تا یار شاطر و ابوذر که کفشهای تنگش موقع پایین رفتن ناخنهایش را توی گوشت فشار می داد.
و اما شاهکار من این که برای صبحانه طبق معمول خودم بیسکویت و شکلات صبحانه گرفته بودم که چون شب قبلش توی یخچال گذاشته بودم تنها به زحمت توانستیم خراشش بدهیم وحسرت به دل عطایش را به لقایش بخشیدیم. یکی از اساتیدم را هم دیدم که جای من پیرمرد تعجب کرد: اینجا چه می کنی؟
سلمان به عنوان یک تازه کار عالی بود و آنقدر نق نزد تا دست آخر مجبور شدم کوله را بدهم دستش که تازه آن وقت متوجه شد که با کوله راحت تر هم هست! ابوذر هم که خوش خلق بود و در نهایت که هر سه مان زنده رسیدیم. شکر خدا
حیف که عکسش را ندارم که اینجا بگذارم

۱۳۸۶ آذر ۳, شنبه

بادبادک

باز هم به نام او
هنوز نمی دانم چه مرگم است می ترسم تا آخر هم نفهمم
مثل همیشه با هم لبخند زدیم. همیشه در سفر می دیدمش. حتی اگر بهترین دوستم کنارم بود باز آنقدر تنها می شدم که او را ببینم. آخر می دانی من همیشه کنار پنجره می نشینم و بیرون را می پایم که گیجم می کند این همه آدم، درخت و سنگ که به سرعت می گذرند واقعاً چیز عجیبی است به خصوص آدمها که هر کدامشان یک پدر و یک مادر دارند و اغلبشان یک خانه، یک رختخواب و یک دل. ولی او فقط به من نگاه می کرد. چشمانش غمگین بود و بهت زده. سرم را می گردانم تا دیگر نبینمش اما نمی توانم دل از ستاره ها بکنم و باز بر می گردم سمت ستاره ها و کوههایی که از میان او پیدایند. با هم می گوییم تو واقعیت نداری ..... ولی من دوستت دارم. بعد من خوابیدم و خواب می دیدم که مثل یک بادبادک که نخش را به سقف اتوبوس بسته باشند دنبال اتوبوس پرواز می کنم

به نام او
به نظر می رسد که ذوق و قریحه ی نداشته ام ته کشیده است و هر چند اینجا حتی باران هم می آید باز من نمی توانم چیزی درست و حسابی برای وبلاگم پیدا کنم ( سوال این است که آیا هر گز توانسته ام؟ بگذریم) می دانم که تو هم گاه گاهی برای خودت چشمک می زنی، دست تکان می دهی یا توی آسانسور وقتی تنهایی جلوی آینه شکلک در می آوری ( تو یکی را که خوب می شناسم ) و اگر مرضت مثل من حادتر شود ممکن است برای خودت پیامک هم بفرستی ( چقدر حیف است که نمی شود به خودمان زنگ بزنیم، نه؟) و یا می توانی پای پست خودت بیست تا نظر بگذاری ( در واقع این برنامه بعدی من است! نمی دانی چقدر از این که چنین وبلاگ کپک زده ای دارم خوشحالم) بگذریم. حالا که کفگیر به ته دیگ خورده یکی از مطالب قدیمی ام را که ممکن است خوانده باشی اینجا می گذارم یعنی گذاشتم از پایین بریده شد به بالا چسبانده. هر چند به حافظه ی تو ایمان دارم؟

۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه

به نام او
حدس زدم که باید او باشد، پشت در کمد پنهان شدم. البته پاهایم پیدا بود ولی ندید در را بست. فکر کردم جوانمردانه نیست که شاید دوباره این همه پله را بالا بیاید. رفتم. در را باز کردم. هنوز نرفته بود. پرسید: پُر کردی؟ گفتم: نه! واسه من خیلی کار سختیه! و فرم نظر سنجی را بدستش دادم. تشکر کرد و رفت فرم درباره وضعیت فرهنگی دانشگاه بود مثلاً وضع اردوها، جو اسلامی، وضع حجاب و از این قبیل و پنج حالت داشت از خیلی خوب تا خیلی بد

۱۳۸۶ آبان ۱۳, یکشنبه

مقالات شمس: توبه نَصّوح

به نام او
بعضی گفته اند که شخصی بود که روی او روی زنان بود، اما او مرد بود و آلت مردان داشت: کامل، بی علّت و بی عنّت. در حمّام زنان دلّاکی کردی. سی سال این کار می کرد. تا روزی، در حمّام، مرواریدی بزرگ از گوش دختر ملک گم شد. گفتند " در حمام گم شده است. فرو روید، تا سوراخ بینی همه را بجویید!" و سرهنگان در و بام حمّام را گرفته. او در خلوتی در آمد. از ترس می لرزید که "نوبت به من خواهد رسیدن" و سجده ی پیاپی می کرد و عهد می کرد با خدا که "اگر این بار خلاص یابم، باقی همه عمر گرد این حرکت نگردم. خدایا، بعد از این، دلّاکی زنان نکنم. اقرار کردم به خدایی تو. اگر این بار از من دفع گردانی، هرگز نصّوح به این گناه باز نگردد." ء
در این تضرّع بود که آواز آمد که "همه را جستیم. نصّوح را بجویید!" ء
بی هوش شد به حق پیوست سرش.ء
آواز آمد که "یافته شد."ء
گفتند "لا حول در حقّ او گمان بد بردیم. تا بیاید دختر ملک را بمالد که البتّه مالیدن او می خواهد."ء
نصّوح گفت" دست من امروز به کار نیست درد زُهم گرفته است و تب."ء

صحابه توبه کردندی و باز شکستندی. فرمود که "همچون توبه نصّوح توبه کنید که او سی سال دیگر بزیست، هرگز رجوع نکرد."

همان مقالات شمس صفحه 35-36

۱۳۸۶ مهر ۲۸, شنبه

صلوات

به نام او
گفت: این صلوات معادل چند صد یا چند هزار صلوات است
گفتم: صلوات فرستادن خوب است و پر برکت اما صلوات بودن چیز دیگریست بکوش تا آن شوی
پرسید: یعنی چه؟
گفتم: صلوات یعنی از خدا خواستن که بر محمد و خاندانش درود بفرستد و از طرف دیگر یادآوری و ذکر آنها است هم برای دیگران (جمع) و با صدای بلند و هم برای خود (فرد) شاید حتی در دل. اما از آنجا که دین ما و زندگی حاصل از آن و همه اعمال ما حاصل و ادامه رسالت پیغمبر است و او در همه اعمال ما شریک است پس اگر مسلمان تر شویم صلوات شده ایم بر او و خاندانش. یعنی به طور طبیعی درود خداوند از حاصل اعمال ما به رسول می رسد از سوی دیگر اگر به صورتی باشیم که در اخلاق و در رفتار دیگران بتوانند مسلمانی ما را و ادامه راه حضرت را در ما ببینند و مستقیم و یا غیر مستقیم به یاد او بیفتند پس ذکر صلوات شده ایم برای دیگران و اگر به یاد حضرت باشیم و او را راستی دوست داشته باشیم پس حقیقت صلوات برای خودمان هم حاصل آمده که البته همه اینها مراتب دارد و راه بی انتهاست

۱۳۸۶ مهر ۱۶, دوشنبه

تن شکستگی و دل شکستگی

به نام او
روزه شکستن تن است به قول شمس قدما تن شکسته می شدند تا دل شکسته شوند. برادران در این ماه حواسمان به دل هم باشد و به دل خودمان که نرنجیم و نرنجانیم و قدر بدانیم

۱۳۸۶ شهریور ۱۷, شنبه

مقالات شمس: سنّت پدر

هر کسی تاریخ فتوّت می گویند که به آدم رسید، چنین بود و چون به ابراهیم رسید، چنین بود و چون به امیرالمومنین علی رسید، چنین بود. هر یکی می گفتند به اندازه خویش_ به نوبت
چون نوبت به من رسید، هر چند الحاح کردند، من چیزی نگفتم. گفتم: من نمی گویم
آنجا درویشی بود، سری فرو آورد و او هیچ نگفته بود
میلم شد به گفتن. گفتم: آدمی می باید که در همه ی عمر، یک بار زلّت ( گناه ) کند، اگر کند. باقی عمر، مستغفر آن باشد_ بر سنّت پدر. و آغاز کردم تقریر زلّت آدم و توبه ی او.
**********************
مرجع: مقالات شمس/ شمس الدین محمد تبریزی؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی.- تهران: نشر مرکز، 1373 صفحه 268

طب کودکان نلسون

به نام او
پرسید: چی می خونی؟

جلد را نشانش دادم: طب کودکان نلسون

خندید و پرسید از کجا به این رسیدی؟

گفتم: می خوام ببینم چرا رشدم متوقف شده

چی؟

ببین... اِ.... مثلاً تکامل حرکتی ظریف
از 3.5 ماهگی جغجغه را می گیرد
از 4 ماهگی برای گرفتن اشیا دست دراز می کند
از 5.5 ماهگی اشیا را دست به دست می کند
از 8 ماهگی با شست و انگشت اشاره می گیرد
از 12 ماهگی کتاب را ورق می زند
از 13 ماهگی خط خطی می کند
از 15 ماهگی با دو مکعب برج می سازد
از 22 ماهگی با 6 مکعب برج می سازد

خب جالبه ولی چه دخلی به تو داره؟

این اتفاقات تو زندگی واقعاً مهمن... حالا فکر می کنی من چند ماهمه؟... 302 ماه و الان مدتهاست که رشدم متوقف شده یعنی هیچ اتفاق مهمی نیافتاده.... هیچ اتفاقی
کمی چپ چپ نگاهم می کند، بعد دست آخر چون کار دیگری به ذهنش نمی رسد می خندد
*****************************
تکامل ارتباط و زبان
از 1.5 ماهگی در پاسخ به صورت یا صدا لبخند می زند
از 6 ماهگی کلمات نا مفهوم یک هجایی می گوید
از 7 ماهگی با گفتن نه منع می شود
از 7 ماهگی از فرمانهای یک مرحله ای همراه با اشاره پیروی می کند
از 10 ماهگی از فرمانهای یک مرحله ای بدون اشاره پیروی می کند
از 12 ماهگی اولین کلمات واقعی را بیان می کند
از 15 ماهگی 4-6 کلمه می گوید
از 18 ماهگی 10-15 کلمه می گوید
از 19 ماهگی جملات دو کلمه ای می گوید
یاد چیز بامزه ای افتادم داداش من خیلی دیر زبان باز کرد طوری که مادرم نگرانش شده بود یعنی اول مامان گفت بعد مدت سه، چهار ماه چیزی نگفت بعد یک جمله دو کلمه ای گفت: آذر بدو! الان که نگاه می کنم می بینم یک سری از این مراحل وسطی را جا انداخته
خودم از اون هم خنده دار ترم چون اولین کلمه ای که گفتم امام بود.... نه.... خب... خیلی هم تقصیر من نبود آخه من که خودم تصمیم نگرفته بودم سال 61 تو اهواز وسط جنگ به دنیا بیام.... گرفته بودم؟
راستی قاطی کردم که این پست اصلاً راجع به چی بود یا دیالوگ بود یا مونولوگ ( اگه فارسی اینا رو بلدی به منم یاد بده) به هر حال اگه تو می دونی که اولین کلمه ای که گفتی چی بوده یا چیز دیگه ای به نظرت می رسد نظر بده ولی لطفاً نه این جوری که
یادش هست چه کلمه ای گفته بوده است و از این قبیل
آهان یادم اومد مرجع
1.طب اطفال نلسون 1998 ترجمه و تلخیص الهام طلا چیان، پگاه سر خیل، آرزو پور اسماعیلی.- تهران: موسسه فرهنگی انتشاراتی تیمور زاده: نشر طبیب، 1379 .
2. مادرم
این یکی را هم می نویسم چون راستی جالب است و دانستنش ضرری ندارد
تکامل شناختی
از 2 ماهگی چند لحظه به محلی که شی ناپدید شده خیره می شود.
از 4 ماهگی به دستهایش خیره می شود
از 8 ماهگی شی پنهان شده را پیدا می کند
از 12 ماهگی بازیهای تقلیدی خود محور انجام می دهد ( تظاهر به نوشیدن از فنجان
از 17 ماهگی از چوب برای رسیدن به اسباب بازی استفاده می کند
از 17 ماهگی بازی تقلیدی با عروسک انجام می دهد

۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

نیمه شعبان مبارک

به نام او

پیر طریقت گفت:ای مسکین! اگر نتوانی که به او تقّرب جویی، باری به دل اولیاش تقّرب جوی، که بر دل ایشان اطلاع کند، هر که را در دل ایشان بیند، وی را به دوست گیرد
******************************************
پیر طریقت گفت: سخنان خواجه عبدالله انصاری/ گردآورنده: بهروز ثروتیان- تهران: امیرکبیر، 1375

۱۳۸۶ مرداد ۳۱, چهارشنبه

شعبان

به نام او
تازگی آدرس وبلاگم را به یکی از رفقا داده بودم که گفت: پسر تو چقدر خفنی؟
گفتم: هه! نمی دونستی؟
خب حالا که لو رفته ام در ادامه خفن بازی سابق می خواستم یادآوری کنم که ماه شعبان است و به قول حضرت حافظ

ماه شعبان مده از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

و حالا اگر تو هم مثل من هنوز دست خالی مانده ای ولی امید هدایت و کمال داری و یادت هست که پارسال عید فطر چه حالی داشتی و چه پیام کوتاهی فرستاده بودی (شاید هم فقط پیام کوتاه بوده و حالی نداشتی ولی من یادمه) بد نیست که از شعبان برای رمضان دور خیز کنی که به قول یعقوب در قرآن
بدرستیکه از روح خداوند نا امید نمی شوند مگر قوم کافران
سوره یوسف آیه 87
به هر حال اگر تا به حال مناجات شعبانیه را نخوانده ای به امتحانش می ارزد خیلی زیباست

۱۳۸۶ مرداد ۲۹, دوشنبه

miyazaki

به نام او
ظاهراً همه قهرمانهای من به جای ورزشکارها و هنرمندان جوان، پیرمردهای حداقل بالای 60 سالند. این یکی هنوز هم مثل اسب کار می کند؛ مثل یک ژاپنی واقعی و مثل شخصیتهای فیلمهایش


















به قول خودش از آخرین هاست. یعنی وقتی که مثلاً به نقاشهای منظره ساز فکر می کنی که نسلشان منقرض شده یا خیلی هنرمندهای دیگر میفهمی که این پیرمرد نیز تاریخش رو به انقضاست. او که می تواند از آن سر دنیا مرا باز و باز سرگردان کند تا نتوانم قاطع درباره هنر حرف بزنم و هر وقت می خواهم لا اقل پیش خودم و یواشکی به نوعی دست و پای خیال را ببندم یادم می آید که عاشق فیلمهای اویم که پرند از خیال و راز و پر از پرواز یکبار سوار اژدها، یکبار سوار پارا گلایدر و بار دیگر سوار جارو











شاید این همه خیال این دنیا های گاه دور دور همه سرپوشی باشد برای بدبینی شدید او. چرا بدبین است و خیلی هم و خودش هم قبول دارد. مثلاً دنیایی را تصور کنید که در آن تمدن صنعتی نابود شده است و زمین خودش را به شکل جدیدی از حیات عادت داده با جنگلهای سمّی و حشرات غول پیکر و انسانها که در جاهای باقیمانده زمین دارند جان می کنند که باغ و مزرعه شان کپک نزند و خارج از دهاتشان همیشه ماسک دارند و با همه بدبختی مشترکشان هنوز این دهات تانک می سازد تا دهات همسایه را تصرف کند و با هم در جنگند



خوب طبیعی است که چنین دنیایی بایستی دست کم هزار سال بعد از زمان ما باشد که بشود چنین فیلمی را تحمل کرد که هست. اینجاست که نمی توانم خودم را نگه دارم و نگویم چه فیلم فوق العاده ایست این " نااُسیکا شاهزاده دره باد" و مثل همیشه قهرمان داستان به طور طبیعی انسان است و قربانی همه چیز از تاریخ تا طبیعت و با این همه، همه را دوست دارد و بین همه صلح برقرار می کند و دست آخر پیروز است



شخصیتهای منفی حتی جذاب ترند مثلاً در فیلم شاهزاده مونونوکه زن زیبا و جاه طلبی هست که می خواهد ریشه جنگل را بخشکاند و از طرف دیگر همین شخص آنقدر با مردمش مهربان است که حتی جذامی ها به او مدیونند و حاضر به فدا کاری برای اویند. می بینی این خیالات خیلی واقعی تر از خیلی فیلمهای دیگری است که در همین زمان حال و همین شهر اتفاق می افتد و بین سیاه و سفیدش هیچ خاکستری ای نمی بینی
درک فوق العاده در کارهای او و کیفیت بالای جزئیات همه چیز، کودکی، پیری، درخشش فلز، حرکت ابرها و ... باعث می شود که بارها بتوانم این فیلمها را تماشا کنم و چیزهایی را که یادم رفته به یاد بیاورم مثل کودکی






ناقص می ماند اگر نگویم که این انیماتور بزرگ آهنگساز بزرگی هم در کنار خود دارد " جو هیساییشی" که این یکی بماند برای یک پست دیگر
اما درود بر هایائو میازاکی
********************************
مراجع: یکی مصاحبه میازاکی با گاردین بود و دیگری فیلمی تحت عنوان
the birch story of studio ghibli
که می توانی از گوگل دانلود کنی




۱۳۸۶ مرداد ۲۲, دوشنبه

مثنوی و قرآن

به نام او
راستی هیچ دقت کرده ای که مثنوی چه پر است از تفسیر و آن هم چه تفسیر زیبایی! مثلاً آیات 87 و 88 سوره انبیا را بخوان و بعد این تعبیر مولانا را از دفتر دوم مثنوی را ببین که
این جهان دریا و تن ماهی و روح
یونس محجوب از نور صبوح
گر مسبّح باشد از ماهی رهید
ورنه در وی هضم گشت و ناپدید
صحبت تاریکی است تاریکی ای که در شکم تنگ و تاریک ماهی که تازه خود ماهی در عمق اقیانوس گم است و اگر بدانیم که همه ما یونسیم و امکان هضم شدن در این تاریکی تن و راه نجات که
کذلک ننجی المومنین
*****************************
این پست و این مطلب را بعد از قرآن و مثنوی مدیون آیت الله شجاعی هم هستم
مقالات محمد شجاعی-تهران: سروش چاپ هفتم- جلد اول صفحات 45و 46

۱۳۸۶ مرداد ۱۵, دوشنبه

Sempe

به نام او







اینجا برای چی می خندیدی؟ حالا دیگر سیگار نمی کشی نه؟ جوونیهات خوش تیپ بودی ها









از آن چهره خندان پیرمردی به جا مانده است هر چند حالا دیگر سیاه و سفبد نیست و چشمهای آبی و پوست ضمختش مرا به یاد دریا و ساحل شنی می اندازد نگاهش که می کنم دلم می گیرد پوست گردنش کش آمده و چروک خورده این پیرمرد همانقدر برایم اسطوره است که نا شناخته
فقط گاهی با او خندیده ام، فکر کرده ام و .... زندگی

دوباره می گویم
هیچ پایانی خوش نیست....... هیچ پایانی



اما بعضی چیزها پایان ندارد

شاید دوستی بین من و او که هیچ وقت همدیگر را ندیده ایم. حتی مرگ او و یا مرگ من یا هر دو نمی تواند پایان این باشد. می تواند؟
چقدر این دنیای لعنتی بزرگ است که ما از هم دوریم و چقدر کوچک است که من و تو از دو سر دنیا هم دیگر را می فهمیم و چیز مشترکی را حس می کنیم

۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

مقالات شمس

به نام او

جُنید را کودکان با همدیگر می نمودند که این آن است که برای خدا همه شب بیدار می دارد
جنید گفت نشاید که ظنّ ایشان را خطا کنیم. آن چه تا نیمه شب بیدار می بود، تا روز عادت کرد بیدار بودن
اکنون، باشد که برکات اعتقادهای معتقدان اثر کند در آن کس
**************************************
مرجع: مقالات شمس همان آدرس قبلی ها

۱۳۸۶ تیر ۳۱, یکشنبه

سیرت رسول الله 2

به نام او
و دیگر چون سیّد ( پیغمبر بعد از غزو حُنین ) قسمت غنایم بکرد و روسّای قریش و مهتران دیگر قبایل نصیبه بداد و انصار را هیچ نداد، انصار برنجیدند و به سخن در آمدند و هر کسی چیزی گفتند. گفتند که پیغامبر خدای قوم خویش را باز یافت و اکنون التفات به ما نمی کند
و سعد ابن عباده چون چنان دید، بر خاست و به خدمت سیّد آمد و گفت یا رسول الله، از بهر آن که تو غنایم حُنَین بر قریش و دیگر قبایل عرب قسمت کردی و انصار را هیچ ندادی، ایشان رنجیده اند و هر کسی سخنی می گویند
سیّد گفت تو کجا بودی یا سعد که ایشان را جواب ندادی؟
سعد گفت یا رسول الله من یکی از ایشانم و سخن من نشنوند
پس سید گفت یا سعد، برو و ایشان را حاضر کن و ایشان را چون حاضر کردی، مرا خبر ده
سعد برفت و انصار را حاضر کرد و بیامد و سیّد را خبر کرد و حظیره ای بود آن جایگاه و سیّد فرموده بود که انصار در آن حظیره جمع شوند و سعد ابن عباده از حضور ایشان خبر باز سیّد داد
سیّد بر خاست و به پیش ایشان رفت و چون بنشست، اول خطبه کرد و حمد و ثنای خدای بگفت. بعد از آن، روی به انصار کرد و گفت ای جمع انصار، این چه سخن است که از شما به ما رسانیدند و این چه رنجیدن است که شما رنجیده اید؟ نه چون من برِ شما آمدم، همه گمراه بودید و به واسطه ی من حق تعالا شما را هدایت داد و مسلمانی روزی شما کرد؟ آخر نه شما درویش بودید و به واسطه ی من توانگر شدید؟ آخر، نه خود به خود دشمن بودید و نمی توانستید با یکدیگر نشستن و به واسطه ی من اُلفت در میان شما افتاد و آن عداوت از میانِ شما برخاست؟
بعد از آن انصار گفتند بلی یا رسول الله که فضل و منّت خدای و آن تو که رسول خدایی بر ما بسیار است در همه حال
بعد از آن سیّد گفت این خود نیکوست که گفتید. لیکن جواب سخن مرا باز دهید
انصار گفتند یا رسول الله، جواب سخن تو را چه باز دهیم؟ بیش از این نمی توانیم گفتن که فضل و منّت خدای و رسول در همه حال بیشتر است
سیّد گفت لا بل که اگر خواهید جواب سخن ما توانید گفتن، چنان که در آن جواب صادق باشید و هیچ خلاف نکرده باشید
انصار خاموش شدند و گفتند پیغامبر بهتر داند
آن گاه سیّد گفت ای قوم انصار، جواب توانید گفتن مرا که چون برِ ما آمدی، تو را به راست نمی داشتند و ما تو را به راست داشتیم و عاجز دشمن خود بودی و ما تو را نصرت دادیم و درویش بودی و ما با تو موسات کردیم و تو را از شهر و بوم خود رانده بودند و ما تو را پیش خود جای باز دادیم. و چون این همه بگفته بود دیگر ایشان را گفت ای قوم انصار، شاید که شما به این قدر حطام دنیا که ما به دیگران دادیم و به شما ندادیم خشم گیرید؟ ندانید که ما از بهر آن به ایشان دادیم که تالّف و استمالت ایشان کنیم، تا به آن سبب رغبت کنند و به اسلام در آیند؟ و شما را حاجت به تالّف و استمالت نیست و نبوده است که صدق شما موجود است و قوّت ایمان شما ظاهر است و محقّق است. و دیگر، ای انصار، شما راضی نباشید که دیگران با گاو و اشتر و گوسفند باز خانه ها روند و شما با رسول خدای باز خانه ها روید؟ و به آن خدای که جان محمّد در یَدِ وی است که اگر نه هجرت بودی و فضیلت آن که من نیز یکی از شما بودمی. و دیگر به خدای سوگند یاد می کنم که اگر همه مردم به جانبی شوند و انصار تنها به یک جانب شوند، من به آن جانب شوم که انصار رفته باشند. و بعد از این سخن ها، ایشان را دعای خیر گفت و گفت بار خدایا، تو رحمت کن بر انصار و بر فرزندان انصار و بر فرزندان فرزندان انصار!ء
پس چون سیّد این سخن بگفت، ایشان به گریه در آمدند و چندانی بگریستند که محاسن ایشان به آب دیده های ایشان تر شد و همه به یکبار آواز برداشتند و گفتند یا رسول الله، راضی شدیم که عالم دیگران را باشد و تو ما را باشی ....ء



سیرت رسول الله، ترجمه ی سیرت ابن اسحاق از روایت عبدالملک ابن هشام، ویرایش متن جعفر مدرس صادقی، تهران چاپ اول 1373، ص 476

۱۳۸۶ تیر ۲۶, سه‌شنبه

که گفت بر رخ خوبان نظر خطا باشد ؟ خطا بود که نبینند روی زیبا را

به نام او
گفتم: چرا من حق ندارم از تماشای نصف جمعیت دنیا لذت ببرم؟ البته با تقریب هفت، هشت، ده نفر محارم ؟
گفتم: این تکه از دعای سحر یادته؟
اللهم انّی اسئلک من جمالک باَجمَلِهِ
و کُلُّ جمالک جمیل
اللهم انّی اسئلک من جمالک کُله

۱۳۸۶ تیر ۲۰, چهارشنبه

نیاز به یک مُعَبر

به نام او
ببین می تونی تعبیر کنی؟! بعد از مدتها که با نریمان تماس داشتم، خواب منو دیده بود: سایز معمولیتو ضربدر 2 کن! گفتن قرص می خوره

خندیدم و گفتم خنده دار شده بودم؟ گفت نه وحشتناک

******************

توضیح : معبر یعنی کسی که بتواند بین دو عالم عبور کند و در نتیجه می تواند تعبیر خواب کند

در باره پست قبلی (لطفاً اول پست مقالات شمس را بخوانید) ء

به نام او
حتماً می دانی یا اگر پست قبلی را بخوانی می توانی حدس بزنی تشبیه و تنزیه دو نوع رویکرد به دین و خدا و عالم بالا تر است که در اسلام و قر آن هم هر دو را داریم مثلاً دست خدا بالاتر از همه دستهاست تشبیه است و آیات سوره توحید تنزیه
نکته ای که جالب به نظر می آید استفاده از لفظ عورت درباره خانم خانه است که به عقیده من تنها یک لفظ است و اصلاً توهین و یا تحقیری ندارد که این امر از طرز صحبت و لحن خردمندانه و مهمتر از آن از معنی حرفهای خانم بر می آید که عارفترین فرد داستان است و نماینده خود شمس برای گفتن در ضمن در جاهای دیگر مقالات شمس باز می توان تاییداتی برای این مورد یافت که این جا جایش نیست
نکته دیگر زیبایی و روانی توصیف است و طنزی که در تعریف حکایت وجود دارد و این که گوینده چه بالا تر از این تنازعات دینی است.
راستش دلم نیامد در همان پست اینها را بنویسم و جدا کردم

مقالات شمس

به نام او
آن شخص به وعظ رفت در همدان_ که همه مشبّهی باشند. واعظ شهر بر آمد بر تخت و مقریان، قاصد، آیت هایی که به تشبیه تعلّق دارد آغاز کردند پیش تخت خواندن. واعظ نیز چون مشبّهی بود، معنی آیت مشبّهییانه می گفت و احادیث روایت می کرد مشبّهییانه و می گفت « وای بر آن کس که خدای را به این صفت تشبیه نکند و به این صورت نداند! عاقبت او دوزخ باشد، اگر چه عبادت کند، زیرا صورت حق را منکر باشد. طاعت او کی قبول باشد؟» و هر آیتی و حدیثی که تعلق داشت به بی چونی و لامکانی، سائلان بر می خواستند دخل می کردند، همه را تاویل می کرد مشبّهیانه. همه ی جمع را گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از تنزیه. ء
به خانه ها رفتند با فرزندان و عیال حکایت کردند و همه را وصیت کردند که « خدا را بر عرش دانید، به صورت خوب، دو پا فرو آویخته، بر کرسی نهاده، فرشتگان گرد ا گرد عرش!_ که واعظ شهر گفت هر که این صورت را نفی کند، ایمان او نفی است. وای بر مرگ او، وای بر گور او، وای بر عاقبت او!» ء
هفته ی دیگر واعظی سنّی، غریب رسید. مقریان آیت های تنزیه خواندند و آغاز کردند مشبّهیان را پوست کندن_ که « هر که تشبیه گوید، کافر شود. هر که صورت گوید هرگز از دوزخ نرهد. هر که مکان گوید، وای بر دین او! وای بر گور او!» و آن آیت ها که به تشبیه مانَد، همه را تاویل کرد و چندان وعید بگفت و دوزخ بگفت که « هر که صورت گوید، طاعت او طاعت نیست، ایمان او ایمان نیست، خدای را محتاج مکان گوید، وای بر آن که این سخن بشنود، » مردم سخت ترسیدند و گریان ترسان، به خانه ها باز گشتند
آن یکی به خانه آمد. افطار نکرد. به کنج خانه سر به زانو نهاد. بر عادت، طفلان گرد او می گشتند. می راند هر یکی را و بانگ می زد. همه ترسان برِ مادر جمع شدند
عورت آمد، پیش او نشست، گفت « خواجه خیر است. طعام سرد شد. نمی خوری؟ کودکان را زدی و راندی همه گریانند.» ء
گفت « بر خیز از پیشم_ که مرا سخن فراز نمی آید! آتشی در من افتاده است.» ء
گفت « به آن خدای که به او اومید داری که در میان نهی چه حال است! تو مرد صبوری و تو را واقعه های صعب بسیار پیش آمده، صبر کردی و سهل گرفتی و توکّل بر خدای کردی و خدای آن را از تو گذرانید و تو را خوشدل کرد. از بهر شکر آنها را، این رنج را نیز به خدای حواله کن و سهل گیر، تا رحمت فرو آید!» ء
مرد گفت چه کنم؟ ما را عاجز کردند، به جان آوردند. آن هفته، آن عالِم گفت خدای را بر عرش دانید، هر که خدای را بر عرش نداند کافر است و کافر میرد. این هفته، عالمی دیگر بر تخت رفت که هر که خدای را بر عرش گوید یا به خاطر بگذراند به قصد که بر عرش است یا بر آسمان است، عمل او قبول نیست، ایمان او قبیل نیست منزه است از مکان. اکنون ما کدام گیریم؟ بر چه زییم؟ بر چه میریم؟عاجز شدیم.» ء
زن گفت « ای مرد، هیچ عاجز مشو و سر گردانی میندیش! اگر بر عرش است و اگر بی عرش است، اگر در جای است و اگر بی جای است، هر جا که هست، عمرش دراز باد، دولتش پاینده باد! تو درویشی خویشتن را کن و از درویشی خویشتن اندیش!» ء


مرجع: مقالات شمس/ شمس الدین محمد تبریزی؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی.- تهران: نشر مرکز، 1373

۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

نماز

به نام او
پرسیدم : این همه نماز خوندی به جایی هم رسیدی؟
گفتم: نه راستش بد جوری حق با تویه نماز های بی خم ابرو و بی فریاد
گفتم: پس چرا ادامه می دی؟
گفتم: تا من کافری باشم امیدوار و تو کافری باشی نا امید
گفتم: همین؟
گفتم: نمی فهمی؟ کمه؟ تازه یه چیز دیگه! نماز نمی خونی یا هر عبادتی که سیراب شی می خونی تا تشنه شی. باز و باز وباز هم به قول مولانا
آب کم جو تشنگی آور به دست
.........................

۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه

حقیقت و رویا در موسیقی متن فیلم عشق سگی


به نام او
با این سواد سینمایی و موسیقایی که من دارم واقعاً پررویی می خواهد که راجع به موسیقی فیلم عشق سگی چیزی بنویسم و این هم همان چیزی است که حالا احساس می کنم دارم. ناراحتم و می نویسم شاید دلم باز شود
خیلی سخت نیست که موسیقی این فیلم را به دو بخش تقسیم کنیم بخشی تک نوازیهای زیبای سانتا اُ لالا ست و بخش دیگری که آهنگهای پر شور و شلوغ آهنگسازهای دیگر است. تفاوت بین این دو بخش که به عقیده من کاملاً هم عمدی است مثل تفاوت بین تنهایی ای که خودت هستی و در نتیجه حقیقت دارد، زیباست مهربان ولی تلخ است و شلوغی ای است که در آن چون خودت را گم کرده ای احساس تنهایی نمی کنی. مثل یک رویا از غیر واقعی بودن آن لذت می بری و زیباست گاهی بی رحم گاهی شهوانی و گاهی پر از خواستن است. حقیقت ندارد ولی شیرین است. کشتن برای پیرمرد یک کار کاملاً واقعی بود چیزی که نمی توانست واقعیتش را فراموش کند و برای همین آزارش می داد و گاه گاه تحت فشار این حقیقت بغضش می تر کید مقایسه کنید با آن احمقهایی که مدام به فکر زدن بانک بودند و نهایتاً هم جان یکیشان سر این کار به هدر رفت. جالب است که آهنگهای دسته دوم بسیار متنوعند و با شخصیتها و فضا های مختلف مربوط به این شخصیتها که همه شان اصلی اند تناسب دارند ولی خیلی راحت در برابر آن تک نوازیها در یک دسته جا می شوند و یادمان بماند که تنها و تنها این تک نوازی ها و شخصیتی که از آن پیروی می کند است که رستگار می شود و باقی که آنها هم مثل پیر مرد گنهکارند دور از حقیقتشان می مانند همه ویران و درب و داغان رها می شوند. چه پایان فوق العاده ای برای این فیلم چه خوب که این یکی آزاد شد نه؟


آهان! این تصویر حضرت سانتا اُلالاست
لطفاً روش فکر کن و نظر بده واقعاً لازمش دارم
**************************

۱۳۸۶ تیر ۱۱, دوشنبه

سیرت رسول الله

به نام او

و چون سید ( پیغمبر) می آمد از اُحُد، زنی از انصار پیش مسلمانان باز رفته بود و پدر و برادر و شوهرش هر سه کشته بودند و خبر ایشان باز پرسید و گفتند که هر سه را کشتند
گفت پیغمبر چون است؟
گفتند به سلامت است و اینک می آید
گفت مرا بنمایید
پس چون سید بدید، روی در زمین نهاد و سجده کرد و سر بر آورد و گفت " یا رسول الله، مصیبتی که مرا رسید، بعد از آن که تو را دیدم، بر خود سهل و آسان کردم و به شکرانه ی آن که تو را سلامت است، شکر بر خود واجب کردم

سیرت رسول الله، ترجمه سیرت ابن اسحاق از روایت عبدالملک ابن هشام، ویرایش متن جعفر مدرس صادقی، چاپ اول 1373، صفحه 344

۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه

پررویی

به نام او
از دور که می آمدم حواسم بود ... لعنتی پر شد و راه افتاد وقتی رسیدم طبق معمول گو گیجه گرفتم که نوبت کدام تاکسی است. پرسیدم ولنجک؟ پیرمرد جواب داد: اینه و خودش آرام رفت در صندلی کنار راننده را باز کرد و من خزیدم تو که صدایش را شنیدم: خیلی پر رویی! بنده خدا رفته بود روی صندلی عقب نشسته بود. پیاده شدم حاج آقا بفرما جلو من قصد جسارت نداشتم...ا

پیری

به نام او

پیرزن فریاد زد: " درون این تن شکسته من هنوز جوانم هنوز احساس دارم ... هنوز می خواهم ... هنوز آرزو دارم و هنوز تو را دوست دارم...." (اگر گفتی کدام فیلم؟



این قضیه پیری و پیر ها هم که مدام تکرار می شود و رهایم نمی کند چه آنروز که با جماعت پیر و پاتالهای پارک بالا و پایین می پریدم ، آنها که نمی پریدند ادایش را در می آوردند و بعد هم الکی با هم ادای خندیدن را در می آوردند و عین بچه ها وقتی تمام می شد برای خودشان دست می زدند و یا آنجا که بی بی را دیدم همان که مادرم یواشکی راجع به او برایم گفته بود ... که هر شب از درد خوابش نمی برد و به خاطر درد مفاصل در اهواز به جای زیر کولر و حتی پنکه توی حیاط می خوابد و به خاطر پیری اش نمی شود عملش کرد و به خاطر زن بودنش با دکتر های مرد مشکل دارد و صد تا به خاطر دیگر معمای عجیب و غریبی که هر چه فکر می کنی نمی توانی حلش کنی
وقتی جوانی همیشه راهی هست یا لااقل امیدی یا زمانی که خیال می کنی مهلت داری اما...
اما چیز دیگری هم هست آرامشی که خیلی ژرف است بالا تر از زمین و عجیب است مثل وقتی که درد شدیدی داری اول می تکاندت می پیچاندت جسمت از درد دیوانه شده نمی دانی سرفه کنی یا بالا بیاوری اما چند ساعت که می گذرد دیگر نایی نمانده که بجنبی و به در و دیوار بکوبی درد هست ولی آرامی نمی گذارد که حتی به چیزی فکر کنی .... جایی که دیگر آن اسباب بازیهایی که یک عمر نگرانشان بودی و می ترسیدی به دیگران بدهی دیگر مهم نیستند و این قیمت پیری است
پیر شی جوون
و این آرامش است و وقتی بالاخره صبح می شود یا به هر بهانه دیگری تمام می شود انگار کشف مهمی کرده ای که دیگر دنیا دنیای سابقت نیست
آنقدر ترسناک است که من تای چی را در سن 25 سالگی شروع کرده ام به خیلی دلایل و این یکی از مهمترینشان. مگر نه این ورزش بیشتر از همه وعده می دهد؟ و تعویق پیری یا سلامتی در پیری جزو فلسفه اش است..... بگذریم اول و آخر یک پناه گاه بیشتر نیست که من هم به او پناه می برم ..... چه کنم؟
باقی حر فها بماند برای بعد

مراجع: قلعه متحرک هاول( میازاکی)_ صد سال تنهایی ( مارکز ) _ زوال فرشته ( یو کیو می شیمیا ) _ پرنده خارزار و .......

تو سالمی؟

به نام او
این چه مرضی است که به جان من افتاده است؟ نکند از تو گرفته ام؟ روز به روز که می گذرد تشنه و تشنه تر می شوم و حریص تر به زندگی و بیشتر دلم می خواهد و می سوزد و عمرم کوتاه تر می شود نمی دانم می خواهم چه غلطی بکنم یا به کجا برسم اما می دانم که می خواهم. شناورم بین این همه آرزو و این همه کسانی که دوستشان دارم و در حقشان هیچ نکرده ام. به همه بدهکارم به همه... البته خیلی خوب است اما دردناک است چیزی که عمری نمی توانم بپردازم از دکتر بگیر تا استاد تای چی و پدر و مادرم لعنتی ها!... و از همه بیشتر به خودم، به دستهایم که دارند خاک می خورند و چشمهایم که هنوز هیچی ندیده اند ... هاه! یادم آمد تازه زن هم نگرفته ام! و از همه ترسناک تر به قلبم

۱۳۸۶ خرداد ۲۲, سه‌شنبه

....بنشین بر لب جوی و

به نام او


این بار که قد گرفتیم قد او بلند تر شده بود خندیدیم ... دیگر کُشتی گرفتن به راحتی سابق نیست و یا حل مسایل ریاضیش...... هان! قرار بود این وبلاگ برای دوستان باشد ها؟! پس بی خیال

باز هم به نام او که مهربان است

تازگی فکر های تازه ای به سرم زده است که از برکت بحث با هادی است شما که خیری ندارید حتی نظر هم نمی دهید بگذریم قضیه سر این بود که جماع کردن عمر را کم می کند یا نه؟ تا آخرش به این نتیجه رسیدم که باید از جایی قبل از آن شروع کنم و حالا نتیجه

ابلهانه نیست که ما عمر را با سالها و روزها و ثانیه ها اندازه بگیریم؟ مثلاً فرض کنید که من قرار است ده سال دیگر عمر کنم و یک سال بعد که حالا از قضا جای بهتری هستم و آرزوهای بیشتری دارم باز هم به من ده سال دیگر فرصت بدهند ولی این ده سال از آن ده سال کوتاه تر است مگه نه؟
این عمر روز به روز با بزرگ و بزرگ تر شدن آرزوهایم و بیشتر شدن امکاناتم کوتاه و کوتاه تر می شود هر چه بیشتر با تو باشم و از تو خاطرات بیشتری داشته باشم، تو را بیشتر دوست داشته باشم عمر من کوتاهتر است و حالا زمانی است که این را با تمام وجود حس می کنم البته این لذت زندگی است
و مهم است که بدانیم عمر محدودیت ما نیست. حرف عجیبی است؟ ولی آن خدایی که من به او ایمان دارم از بنده ای که ظرفیت کامل تر شدن را دارد و می خواهد دریغ نمی کند باشی که چه کنی؟ مثلاً هر سال حج بروی؟ ولی اگر تو واقعاً آن را بخواهی و محبتش با وجودت اجین شود آن کمال از آن توست. اگر خداوند به انسان توان نا محدود داده است پس عمر محدود در حق او ظلم نیست؟ فکر کنم برای من سخت شد خودت فکر کنی بهتر است .... ولی باز هم می گویم عمر حد ما نیست
ابن عربی جایی چیزی شبیه این گفته بود که" اگر عارفی یک لحظه را از دست بدهد انگار تمام عمرش را تا آن لحظه از دست داده است." دلیلش این است که عمر مقدمه رسیدن به آن لحظه بوده است، هر لحظه ای به اضافه مجموع لحظات قبلی برای این لحظه که همین الان در حال خواندن این وبلاگ سوزاندیش! اگر این جوری حساب کنی مقیاس عمر ما از لگاریتمی هم لگاریتمی تر است و هست
واضح است که لحظه از آدم به آدم تفاوت می کند یک دقیقه مرد امید وار و یک ساعت مرد نا امید کدام بیشتر است؟
**************************************
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم کرد
حضرت مولانا

۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه

شُکر

به نام او
شُکر مزیدن (مکیدن) پستان رحمت است، پستان اگر چه پر شیر باشد تا نمزی ( نمکی) شیر نیاید
****************
فیه ما فیه -همان

۱۳۸۶ خرداد ۸, سه‌شنبه

اهواز



به نام او
گاهی کتاب عجایب نامه ی محمد ابن محمود همدانی مربوط به قرن چهارم پنجم هجری را برای تفریح می خوانم، در بخش عجایب اقالیم و بلاد در باب اهواز مطلب زیر آمده بود که خالی از لطف نیست.

اهواز شهری است در خوزستان. هوای بد دارد و هر که سالی در اهواز مقام کند، در عقل خود نقصان یابد. چنان که هر که در موصل مقام کند، قوت خود زیادت یابد. و هاشمی را طبع دشخوار بگردد: چون در اصفهان رفت، بخیل و خسیس گردد. و هر خاکی را خاصیتی ست. و در اهواز کسی را روی سرخ نبود، نه از آن طفلان، و از آن بازرگانان و غربا تباه کند. آنجا مار بود و افعی و جرّارات قتّاله. و در مقابر بیشتر بود. . زید ابن محمد آنجا بود سوگند خورد که شبی چند بار قصد کردم که خود را به آب اندازم تا غرق شوم از گرما و سَموم و اندوه.
اهواز را ابوموسای اشعری ستد، در خلافت عمر ابن خطّاب.
و در باب خوزستان
ولایتی است پر نعمت، اما هوای فاسد دارد و اهل وی اندکی بد خوی باشند و از آن ولایت گریزان، چون اهل اصفهان- که به هر اقلیمی که روند، صنفی بینند از اهل اصفهان و خوزستان: یکی سبب آن که حرص دارند بر جمع مال، دیگر آن که بر نتاود از بسیاری مردم، سیم آن که مردم از جای نیک انتقال کمتر کنند....

در باب تستر، شوش، جندی شاپور و خیلی از شهر های بیرون از خوزستان نیز نوشته بود.
***************************************************************
عجایب نامه، نوشته محمد ابن محمود همدانی، ویرایش متن: جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز تهران




چند تا از عکسهای خودم را هم می گذارم


۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

فیه ما فیه: کرم خاکی

به نام او

در زمین حیوانکی است که در زمین می زید و در ظلمت می باشد. او را چشم و گوش نیست، زیرا که در آن مقام که او باش دارد، محتاج چشم و گوش نیست. چون به آن حاجت ندارد، چشمش چرا دهند؟ نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخلی هست. الا او چیزی به حاجت دهد. چیزی که بی جاحت دهد، بر او بار گردد. حکمت و لطف و کرم حق بار بر می گیرد. بر کسی بار کی نهد؟ مثلاً آلت درودگر را از تیشه و اره و مبرد و غیره به درزی ای دهی که این را بگیر آن بر او بار گردد. چون به آن کار نتواند کردن. پس چیزی را به حاجت دهد بماند. همچنان که اگر آن کرمان، در زیر زمین، در آن ظلمت زندگانی می کنند، خلقانند در ظلمت: این عالم قانع و راضی و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند. ایشان را آن چشم بصیرت و گوش هوش به چه کار آید؟ کار این عالم به این چشم حسی که دارند بر می آید و چون عزم آن طرف ندارند، آن بصیرت به ایشان چون دهند، چون به کارشان نمی آید؟

**********************************************

همان مرجع پستهای قبلی

درودگر: نجار

درزی: خیاط

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

خیال مادر علم است

به نام او

خودمانیم این هم شد دنیا که سر و تهش پیداست و شرق و غربش و همه چیز را می شود با علم فهمید، حدس زد یا در باره توانایی حدس زدنش حدس زد این دنیای کوچکی که هیچ جزیره ناشناخته ای ندارد و هواپیما قبل از تولد ما اختراع شده و همه فهمیده اند که رفتن به کرّات دیگر علاوه بر اینکه به یک سازمان علمی پیچیده علمی نیاز دارد توجیه اقتصادی ندارد

انگار دیر به دنیا آمده ام خیلی دیر

دیگر نه کسی کتاب عجایب نامه می نویسد و نه سندباد نامه و سفرهای گالیور را کسی باور می کند. ظلمات را حتماً می توان با نور افکنی، چیزی روشن کرد و آب حیات را کسی لازم ندارد که حتی ایرانیها هم سلولهای بنیادی ساخته اند

بیچاره من که حتی برای دُن کیشوت بودن هم قرنها دیر کرده ام


خیال مادر علم است و علم دشمن خیال


در روزگار ما خیال زیاد است آنقدر از در و دیوار می ریزد که به زور بتوانم بیست قدم در دنیای خدا روی زمین راه بروم و سر از آن ور ابرها در نیاورم اما عیب کار اینجاست که وقتی این فیلم و آن فیلم را که از روی یکی دیگر از این کمیک استریپ های چند دهه پیش ساخته اند میبینی همیشه یادت هست که خیال خیال است و علم علم نهایتاً به چیزی شبیه هری پاتر یا فیلم نفرت انگیز سیصد که یک شبه کسی را میلیونر کرده است و به زحمت بتوانی معنی بیشتری برایش پیدا کنی


خیال خیال است و علم علم

خیال مادر علم است و علم دشمن خیال


چرا راستی چرا اینقدر پیچیده است ساختن رایانه، اتو مبیل، ماهواره...ناامید میروم و بادبادکم را می سازم و تحسین و نفرین برای برادران رایت

*****************************************************************

راستی داستان جزیره ناشناخته ساراماگو را خوانده ای؟ یادت هست؟

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۴, دوشنبه

فیه ما فیه :آینه

به نام او
این جمله هنرها و آرایش ها چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه. روی آینه از آن فارغ است. روی آینه را صفا می باید. آن که او
روی زشت دارد، طمع در پشت آینه کند، زیرا که او غماز است و آن که خوبروست، او روی آینه را به صد جان می طلبد زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست
یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. گفت :جهت من چه ارمغان آوردی؟
گفت : چیست که تو را نیست و تو به آن محتاجی؟ الا جهت آن که از تو خوبتر هیچ نیست، آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی
چیست که حق تعالی را نیست و او را به آن احتیاج است؟ پیش حق تعالی، دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
مقالات مولانا (فیه ما فیه) ویرایش متن جعفر مدرس صادقی-تهران نشر مرکز چاپ ششم 1384

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۵, شنبه

به نام او

آقا! این اصَن شوخی سرش نمی شود سر یه کلمه که گفتم: "خودت درستش کن" همچی چایی پرید تو گلوم که نزدیک بود خفه شَم. آدم با خودشم نمی تونه فکر کنه تا من باشم و دیگه از این غلطا نکنم

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

۱۳۸۶ اردیبهشت ۵, چهارشنبه

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

به نام او
رفیق من قید بر نمی تابد که ازدواج قید است می گویم بزرگترین قید عشق است قبول داری؟ اما تا حالا دیده ای که عاشق چه توانی دارد که بدون عشق ندارد باور نداری؟ داری؟ پدر بودن، مادر بودن، فرزند ، برادر، مسلمان، همسر بودن همه اینها قید است که به آدم توان می دهد و در نتیجه امکان و تازه اینها درجات دارند مسلمانی؟ چرا هستی! مسلمان تر باید و هر چه مسلمان تر مقید تر و آزادتر
پس این غیر از آن قیدی است که بند بر گردنت ببندند هر چند که اینجا هم تو نیستی که تصمیم می گیری عاشق شوی که اگر تصمیم هم بگیری دست تو نیست. این خیلی مهم است و برای همین هم تکرار می کنم. همین طور قیاس کن در باقی که آیا تویی که تصمیم می گیری مثلاً پدر باشی؟ منظورم به وجود آوردن بچه نیست پدر با تمام مفهوم گسترده اش که وقتی می گویی در ذهنت و وجودت حس می کنی راستش همه این کلماتی که در بالا ردیف کرده ام چیزی از آن عشق را دارند

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱, شنبه

Monkey Mind

به نام او



monkey mind
چیزی است شبیه " مغز خر " خودمان و قصه اش از این قرار است که نوعی تله میمون گیری در آسیا وجود دارد . یک نارگیل را خالی می کنند و با یک ریسمان آنرا به درختی چیزی همان دور و بر وصل می کنند. در زیر نارگیل یک شکاف کوچک داده می شود و خوراکی شیرینی درون آن قرار داده می شود. سوراخ در زیر نارگیل به اندازه کافی بزرگ است که دست باز میمون از آن رد شود ولی برای مشت بسته کوچک است.
میمون بوی شیرینی را می شنود و دستش را می کند توی سوراخ و خوراکی را بر می دارد ولی دیگر نمی تواند دستش را از آن تو در بیاورد. وقتی شکارچیها می رسند، میمون خل و چل بازی در می آورد و این ور و آن ور می پرد ولی نمی تواند فرار کند. هیچ کس میمون را اسیر نگاه نمی دارد الا خود حضرت میمون تنها کاری که باید بکند این است که مشتش را باز کند اما نیروی عجیب حرص در ذهن میمون باعث می شود که همه میمونه اسیر شوند " الا قلیلا " . تمناها و امیال درون ذهن ما، ما را اسیر نگاه می دارند تنها کاری که بایستی بکنیم این است که دستمان را باز کنیم و از خودمان در آییم
به نظرم
Monkey Mind
اصطلاح مشهوری در بودیسم باشد چون علاوه بر کتاب
Settling Back Into Moment
نوشته جوزف گلد اشتاین که متن فوق تلخیص و تحریفی از قسمتی از این کتاب بود در جاهای دیگری از نوشته های این حضرات بودایی بازهم با این اصطلاح برخورد کرده ام. ( شما می توانید کتاب فوق را از اینجا بر دارید
من باقی این کتابها را توصیه نمی کنم چون ندیدمشان) ء
جان کلام اینکه نمی دانم شما هم تا حالا شده مثل من ذهنتان و بدتر از آن خودتان جایی به چیزی گیر کنید و هر چه بگویید "ای خیال برو! " نرود که نرود . اگر بله پس شما هم! به هر حال این پروژه فعلی من است که از شر این مغز خر، میمون یا هر چی خلاص شوم
روز قبل از امتحان دکتری 29 فروردین 86

۱۳۸۶ فروردین ۲۹, چهارشنبه

فیه ما فیه

به نام او
هنوز مثنوی می خوانی ؟ دلم می خواهد که از فیه ما فیه بگویم همان که مرحوم فروزانفر زمانی نوشته بود : " گویا فیه ما فیه شرحی ست که مولانا بر مثنوی نگاشته است." شرحی که به توصیه خود اساتید پیش از خود مثنوی باید خواند
اما راستش هر چه گشتم همه خوش دیدم که اگر بنویسم، بهتر است بهتر است آنرا بنویسم نه این وبلاگ مسخره را. اینجا بود که باز برگشتم به همان تناقض بزرگ که " های ! اینجا چه غلطی می کنی؟" و اگر نبود ... رها کرده بودم. خدا خودش هدایت کناد! شما هم دعا کن. بالاخره آن بزرگ هم ( هر چند آن کجا و این کجا ) این تناقض را داشته و نداشته
قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من

خلاصه در نهایت حیفم آمد و این را که نمونه نظمش هم در مثنوی است می آورم باشد که چنان باشیم که او فرمود
***********************************************************************
گفت " مادر را چرا کشتی ؟"
گفت " چیزی دیدم، لایق نبود."
گفت " آن بیگانه را می بایست کشتن."
گفت " هر روز، یکی را کشم؟"
اکنون، هر چه تو را پیش آید، نفس خود را ادب کن، تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن.

************************************************************************
مراجع: مقالات مولانا ( فیه ما فیه) ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز
خود کتاب و مقدمه کتاب استفاده شد.

۱۳۸۶ فروردین ۲۶, یکشنبه

۱۳۸۶ فروردین ۲۰, دوشنبه

توطئه

به نام او
پرسیدم: تا حالا شده از صبح تا شب در یه روز یه قضیه هی برات تکرار بشه؟
یعنی چی؟
ببین صبح در ضمن صحبتات یه داستان واسه رفیقت تعریف می کنی و بعد عصر هم اتاقیت و اون یکی رفیقت در باره همان موضوع حرف می زنند، شب می ری و یه خاطره که 3 سال پیش نوشته ای و حالا یادت نیست در میاری و می خونی و باز هم ... خوب آدم مشکوک می شه؟ نه؟
خوب حالا موضوع چیه؟ خیره؟
با خودم می گویم نمونه کامل یه اصفهانی و بلند طوری که بفهمه کفری شده ام داد می زنم: نه ..نه ...نه! مهم اینه که هی تکرار می شه این ور....اون ور...... و بعد ناگهان آرام شده ام و می پرسم نشدی؟
رفیق من در حالی که لقمه بعدی شامش را در دهانش می گذارد و می لمباند می گوید: نع
نا امید بر می گردم و به او نمی گویم که هایدگر هم در باره هولدرلین گفته بوده که شب ستاره دیوانگی او را در کنف حمایت خود گرفت
*****************************************************
توضیح: داستان صبح: داستان پادشاهی که با یه جادوگر دشمنی داره و جادوگره برای این که حال پادشاه رو بگیره در چاه آب آن شهر معجونی میریزه که همه مردم شهر دیوانه می شوند از طرفی پادشاه و دربار که از چاه کاخ آب می خوردند سالم می مانند و در نتیجه بعد از مدت کمی مردم شهر بر علیه پادشاه شورش می کنند چون از نظر اونا پادشاه است که دیوانه است ...نهایتاً پادشاه و باقی دربار با راهنمایی وزیر عاقلش از چاه شهر میخورند و قضیه به خیر و خوشی می گذرد
صحبت عصر: ماجرای دیوانگی یکی از استادای میم شیمی که یه ساله توی دانشکده فنی می چرخه و دیوونه بازی در میاره
خاطره شب: نوشته فلسفه در خوابگاه اون جایی که در مورد دیوانه شدن نیچه و هولدرلین بود
کور شم اگه این داستان رو از خودم سر هم کرده باشم! جونت درآد اگه نظر ندی

همه ما آبیم

به نام او
وبلاگ سلمان را می خواندم طاقتم طاق می شود از جا بلند می شوم خودم را نگه می دارم که به دیوار مشت نزنم در عوض تکرار می کنم : همه ما آبیم!...همه ما آبیم
به هم اتاقیم چیزی نمی گویم خوشم می آید که بسوزم حیف است که خالی شوم
********************************
توضیح : سلمان یکی از دوستان قدیم است که در آمریکا درس می خواند و تجربه های دیگری دارد این هم آدرس وبلاگش
در مورد آب هم ر.ک لینک پست قبلی

۱۳۸۶ فروردین ۱۹, یکشنبه

تسای چیه چونگ

به نام او

داشتم خاطرات آخر دوره لیسانسم را می خواندم همان که راجع به هر کدام از بچه ها چیزی نوشته بودم هر کدام در سیاره خودشان اما همه در آسمان سیاره من و توضیحات هی کوچک می شد تا می رسید به جایی که دیگر فقط اسم بود که پشت سر هم نوشته بودم و حتی بعضیهاشان را حالا نمی شناسم نتیجه این که وقتی دفترم را بستم نمی دانستم کجایم راستی خودم را گم کرده بودم هاج و واج به در و دیوار نگاه می کردم چشم به راه کسی که بیاید و چند کلمه با من حرف بزند و برگردم روی زمین


هنوز مشغول موجم همان که مدام تغییر می کند و آخرش هم گم می شود. به صخره ای می کوبد و پخش و پلا می شود و یا آرام روی شنها می خزد هر چه هست حیف نیست که گم می شود؟ ولی دریا که همیشه هست من و تو و موجهای دیگر باشیم یا نباشیم


این قضیه موج را مدیون ذن بودیسمم و کار دوست نادیده ام تسای چیه چونگ. شاید ندانی که من دوستان خیلی عزیزی دارم که هرگز آنها را ندیده ام مثل همین حضرت تسای چیه چونگ ( تلفظ چینی اش را نمی دانم) که الان می خواهم او را به تو معرفی کنم و حتی گور پدر حق تکثیر ( که میان دوستان این همه ماجرا نباشد) می خواستم کار مربوطه را اینجا بگذارم ولی خیلی کوچک می شد پس متاسفانه لینکش را برایت می گذارم حتماً ببین



اگر باز هم خواستی می توانی بروی و یکی از کتابهایش را بخری آخر این رفیق من یک سری کتابها را کشیده که هر کدام راجع به یک طرز تفکر قدیمی چینی است( بله البته چینیها هم فکر می کرده اند) و خلاصه از میان کتابهایش تا جایی که من می دانم یکی از کتابهایش که راجع به تفکر دائویی است با عنوان "از دائو بشنویم" ( لائودزو نجوای فرزانگی ) را انتشارات فکر روز چاپ کرده است که شدیداً توصیه می کنم. این کتاب را هرمز ریاحی، بهزاد برکت و نسرین طباطبایی، سه نفره از انگلیسی به فارسی ترجمه

کرده اند



Tsai Chih Chung is a master in comic adaptations of literature and oriental philosophy. He drew his first comics pages at age seventeen. In 1971 he became the art director of the Kuan Chi Programme Service and five years later he founded the Far East Animation Production Company and the Dragon Production Company. In 1983 Chung created the characters of Drunken Swordsman, Fat Dragon, One-eyed Marshal and Bold Supersleuth, which he used in several series for various magazines. His comics were widely distributed, not only in Taiwan, but also in Singapore, Hong Kong, Japan, the US and some European countries.The publication of his album 'The Sayings of Zhuang Zi' in 1986 was a turning point in his career. By 1991, more than a million copies of this highly successful album were sold. He continued his activities with 'The Sayings of Lao Zi', 'The Sayings of Confucius' and two books about zen. He then intensified his production and dozens of titles followed, such as 'Strange Tales of Liaozhai', 'A New Account of World Tales' and 'Fantasies of The Six Dynasties

مرجع زندگینامه : lambiek.net

اگر خواستی دقیق تر درباره ایده های مربوطه در تفکر بودایی بدانی کتاب کوچکی هست که به این قضیه بی ربط نیست، به اسم " خلق مدام در عرفان اسلامی و آیین بودایی ذن " نوشته توشیهیکو ایزوتسو ( اولین مترجم قرآن به زبان ژاپنی هم بوده و کلاً در دنیا آدم مشهوری است ) ترجمه منصوره کاویانی که من خودم دارم می خوانم. به هر حال مطمئن نیستم که به این راحتی ها این کتاب را پیدا کنی چون نسخه ای که در دست من است بهایش 16 تومان بوده است

۱۳۸۵ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

حافظ

به نام او

یادم هست بچه که بودم وقتی یکی از شاگردهای مادرم به جای مجسمه های گچی و گل برای روز معلم به مادرم دیوان حافظ هدیه داد و من هم که آن زمان هر چی بدستم می آمد می خواندم مثلاً کتاب پزشک اطفال که فکر می کردم چون رویش نوشته اطفال به من مربوط است البته پدر و مادرم هم تشویقم می کردند، خیال می کردند بچه شان دکتر می شود که نشد، خلاصه کتاب حافظ هم از این قاعده مبری نبود با اینکه خط کتاب نستعلیق بود وقتی که غزل "گقتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید" راکه شب و روز از رادیو و تلویزیون پخش می شد پیدا کردم چنان ذوق کردم که با حافظه آن وقت کودکی ام خیلی زود حفظ شدم و گذشت و گذشت تا من به مدرسه راهنمایی رفتم آنقدر در انشا هایم مربوط و نا مربوط شعر حافظ می چپاندم که همکلاسیهایم به من لقب داداش حافظ داده بودند خلاصه اینکه با وجود کژ فهمی و بی سوادی آن وقت و حال من که هنوز که هنوز است شعر های حضرت حافظ را نمی فهمم باز یک جوری او و من با هم رفیق شدیم یا من این طورخیال می کنم هر چه هست می دانم که گاهی که گاه آن بسته به دل من دارد چنان جواب می دهد که زبان آدم بند می آید مثل آن وقتی که بی قرار بودم که ...بماند ولی من هنوز آن عادت چپاندن شعر را در وقت کم آوردن در انشا هایم دارم البته این بار در وبلاگ که خود حضرت حافظ ببخشد

۱۳۸۵ اسفند ۲۱, دوشنبه

به نام او


دلم او را می خواست دلم می خواست نزدیکتر حسش کنم هیچی به فکرم نرسید الا.... وضو می گیرم

راستی شاوال را می شناسی؟ این یکی از کارهای این بابای فرانسوی است

در باره هنر2

به نام او
پرسیدم تو اون تفسیر رو پای درباره هنر گذاشتی؟ گفت آره گفتم پَ چرا اسمتو نذاشتی؟ گفت : آخه ضایع است همش اسم یکی باشه! راست می گفت. برای همین هم خواهش می کنم اگه کسی رو می شناسین که ممکنه از این مطالب خوشش بیاد ... می دونید چی میگم گرمش کنه و نه سرد، این وبلاگ رو بهش معرفی کنین ...ثواب داره! راستی اسم من پوپکه و شما هم منو نمی شناسین. بگذریم جواب اون تفسیر اینجاست
*********************************************************************************
البته چنین هنری وجود دارد
راستی دو جور هنرمند وجود دارد یکی آنکه خودش را منشا الهامات می بیند و دیگری خودش را واسطه فیض میداند. اولی همانی است که تو می گویی و من گفته بودم یعنی همان میل به ماندن ، لنگر ، هر چند که لنگر طلایی، اما دومی نیاز به شرح بیشتری دارد
اولاً او به منشا زیبایی در خارج از خودش اعتقاد دارد بگیر خدا یا طبیعت یا هر چی و بعد او می داند که این منشا است که اراده می کند و او باید آمادگی دریافت داشته باشد. یعنی این که هنرمند به میل خود به حالت جذبه و سرریزی برسد همان قدر مسخره است که کسی به میل خود عاشق شود. پس او یک پیامبر است یا یک عاشق و اغلب هر دو البته او می تواند افتخار کند اما او دستی است که هر چه در برابر نقاش حقیقی بی اراده تر و بی مقاومت تر تابلو زیبا تر می شود و او می داند و عاشق آن نقاش است حتماً متوجهی که این مثالها چقدر آشناست و تکراری
بگذار کسی را مثال بزنم که می دانم هنوز داری کتابش را می خوانی،
مولانا دو جور نوشتار دارد که هر دو مثالهای بسیار عالی برای این مطلب است. از تو می پرسم مولانا زمان نوشتن یکی از آن غزلات در هجران شمس در حال نیاز بود یا ناز؟ دقت کن در همان زمان نوشتن، همان موقعی که سر ریز کرده بود. چقدر این جا حرف برای گفتن هست
بگذریم مثال دوم باز هم حضرت مولانا ست اما این بار مثنوی او خودت می دانی که مثنوی باز هم قدری از مثال اول را با خود دارد اما فرق آن این است که به قصد دیگران نوشته شده است اما با دستور . سراسر مثنوی می توانی مثالهایی پیدا کنی که مولانا از خدا برای ادامه نوشتن یاری می خواهد راستی چرا مولانا مثنوی را نوشت ؟ حتماً می دانی که این نوشتن ها بعد از ملاقات با شمس صورت گرفته است . خیلی جالب است در مقالات شمس جایی هست که شمس می گوید ( کاش عین کلمات را داشتم ) :" نفاق کنم یا حقیقت را بگویم ؟ من مثل خورشیدی هستم که کسی نمی تواند به من چشم بدوزد و مولانا مثل ماه است که نور مرا منعکس می کند" حالا سوای از سواد فیزیک حضرت شمس این مثال دلیل ارتباط شمس و مولانا را و البته مردم را تا حد زیادی نشان می دهد همان که هنوز که هنوز است کتاب مثنوی اش را در کیفت این ور و آن ور می بری و می خوانی
خیلی دوست داشتم که مثالهایی هم از فر هنگ دور تر خاور دور بیاورم که به خصوص این جا خیلی به درد بخور بود ولی تا همین جا هم به اندازه کافی مغشوش حرف زده ام... تا بعد

۱۳۸۵ اسفند ۱۳, یکشنبه

هنوز

به نام او
چقدر قشنگ با کارهای بچه گانه ام مشغولم نه؟ طنز می نویسم، با پایان نامه ام ور می روم، کتاب می خوانم ، رایانه ام را مرتب می کنم... اسباب بازیهایم را مرتب کنار هم می چینم ، موهای عروسکهایم را شانه می کنم پس کی آخر ؟ کی؟ لعنتی! وحشت می کنم هنوز همان که 10 سال پیش 15 سال پیش

۱۳۸۵ اسفند ۸, سه‌شنبه

درباره هنر

به نام او
هنر خیلی چیزهای خوب دیگر هم هست ولی اغلب فراموش می کنیم که یک چیز دیگر هم هست که خیلی خیلی مهم است و آن
وسیله ای برای راضی ماندن
است مهمم نیست که به کدام چیز یا چیزهای فوق العاده، برای من مهم همان ماندن است.هر چه هنر و بدتر از آن هنرمند بیشتر تحسین شوند میل به ماندن بیشتر می شود
تنها هنری که دغدغه تحسین شدن ندارد و مخاطبش نیز چنین دغدغه ای ندارد می تواند وسیله ای برای گذار تلقی شود نباید اثر هنری و یا هنرمند حجاب معنایی که بی نهایت است شوند در چنین صورتی ظرف، ظرفیت مخاطب خواهد بود و تازه عالی تر زمانی است که او محدودیت درک خود را در برابر معنا درک کند
البته چنین هنری وجود دارد

۱۳۸۵ اسفند ۶, یکشنبه

قفس

به نام او
بگذار بگویم که مگر طبیعی تر از قفس هم هست از بس که معمولی است مثل هوایی که تنفس می کنیم از وقتیکه به دنیا آمدیم یا حتی هنوز به دنیا نیامده بودیم و در رحم های مادر هایمان زندانمان کرده بودند و بعد زندانهای بزرگتر وحتی کوچکتر
همین است که گاهی از دست برادران رایت که هواپیما را اختراع کردند لجم می گیرد که حالا دیگر پرواز فکر عجیب غریبی نیست وهمه می توانند پرواز کنند هر چند با قفسهایشان

۱۳۸۵ اسفند ۲, چهارشنبه

نذر من

به نام او
کارم گیر کرده بود فکر کردم نذر مولا علی کنم که چیزی در باره او اینجا بنویسم و حالا نذرم ادا شد

۱۳۸۵ بهمن ۳۰, دوشنبه

پوپک

ببینم پوپک چطوره ؟ از این اسم خوشت می آد؟ چرا؟
خب اول از همه چون دوتا پ داره! خیلی مهمه! و بعد بالاخره اسم یک پرنده اس البته متاسفانه اسم دختره که خیلی هم مهم نیست. من هم که هنوز مرد نشدم... شدم؟
یادم باشه بعداً راجع به این قضیه مرد و زن مفصل بگم... تا بعد

به نام خدا

به نام خدایی که به خداییش قسم دوستش دارم

بیش باد! ای که آسمانها و زمین را آفریدی ای که دریا را آفریدی ای که لبخند صورت پدر و مادرم از توست و قرآن را نازل کردی قسمت می دهم به صفات خوبی که مخصوص توست و سزاوار توست قسمت می دهم به حمدی که تو می گویی که سزاوار توست و به نور محمد و آل او که مرا اینقدر دست خالی رها نکنی و مرا امیدوار نگهداری به داشتن همه خوبیها و چشیدن و بخشیدن آنها ای آنکه آنچه می بخشی ناقص نیست. خدایا به کرمت قسمت می دهم که دل... را زنده کنی یا عزیز
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

۱۳۸۵ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

این یک آغاز است...باور کن



به نام او

بالاخره تصمیم گرفتم که اینجا بنویسم هر چند همانطور که می بینی چندان موفق نبوده ام مثلاً قالب وبلاگ انگلیسی است بگذریم من حرف زیاد دارم ولی

بگذار همین اول تکلیفم را با تو و به خصوص خودم روشن کنم که من برای دوستانم یک فیلترم هر چیزی ارزش دیدن، شنیدن و گفتن را ندارد. حتی هر چیزی ارزش خندیدن و گریه کردن را هم ندارد. حالا روزگاری است که همه می توانند حرف بزنند و همه دنیا بشنوند، خوب است؟ بد است؟ نمی دانم ولی می دانم که من برای تو می نویسم نه خودم. اینجا جای کابوسهای من نیست یا جای مهملات من که به نظرم بامزه می آیند هر چه هست برای توست ، پس باید
در شان تو باشد
تو خیلی عزیزی تو
دوست منی