۱۳۸۵ اسفند ۸, سه‌شنبه

درباره هنر

به نام او
هنر خیلی چیزهای خوب دیگر هم هست ولی اغلب فراموش می کنیم که یک چیز دیگر هم هست که خیلی خیلی مهم است و آن
وسیله ای برای راضی ماندن
است مهمم نیست که به کدام چیز یا چیزهای فوق العاده، برای من مهم همان ماندن است.هر چه هنر و بدتر از آن هنرمند بیشتر تحسین شوند میل به ماندن بیشتر می شود
تنها هنری که دغدغه تحسین شدن ندارد و مخاطبش نیز چنین دغدغه ای ندارد می تواند وسیله ای برای گذار تلقی شود نباید اثر هنری و یا هنرمند حجاب معنایی که بی نهایت است شوند در چنین صورتی ظرف، ظرفیت مخاطب خواهد بود و تازه عالی تر زمانی است که او محدودیت درک خود را در برابر معنا درک کند
البته چنین هنری وجود دارد

۱۳۸۵ اسفند ۶, یکشنبه

قفس

به نام او
بگذار بگویم که مگر طبیعی تر از قفس هم هست از بس که معمولی است مثل هوایی که تنفس می کنیم از وقتیکه به دنیا آمدیم یا حتی هنوز به دنیا نیامده بودیم و در رحم های مادر هایمان زندانمان کرده بودند و بعد زندانهای بزرگتر وحتی کوچکتر
همین است که گاهی از دست برادران رایت که هواپیما را اختراع کردند لجم می گیرد که حالا دیگر پرواز فکر عجیب غریبی نیست وهمه می توانند پرواز کنند هر چند با قفسهایشان

۱۳۸۵ اسفند ۲, چهارشنبه

نذر من

به نام او
کارم گیر کرده بود فکر کردم نذر مولا علی کنم که چیزی در باره او اینجا بنویسم و حالا نذرم ادا شد

۱۳۸۵ بهمن ۳۰, دوشنبه

پوپک

ببینم پوپک چطوره ؟ از این اسم خوشت می آد؟ چرا؟
خب اول از همه چون دوتا پ داره! خیلی مهمه! و بعد بالاخره اسم یک پرنده اس البته متاسفانه اسم دختره که خیلی هم مهم نیست. من هم که هنوز مرد نشدم... شدم؟
یادم باشه بعداً راجع به این قضیه مرد و زن مفصل بگم... تا بعد

به نام خدا

به نام خدایی که به خداییش قسم دوستش دارم

بیش باد! ای که آسمانها و زمین را آفریدی ای که دریا را آفریدی ای که لبخند صورت پدر و مادرم از توست و قرآن را نازل کردی قسمت می دهم به صفات خوبی که مخصوص توست و سزاوار توست قسمت می دهم به حمدی که تو می گویی که سزاوار توست و به نور محمد و آل او که مرا اینقدر دست خالی رها نکنی و مرا امیدوار نگهداری به داشتن همه خوبیها و چشیدن و بخشیدن آنها ای آنکه آنچه می بخشی ناقص نیست. خدایا به کرمت قسمت می دهم که دل... را زنده کنی یا عزیز
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

۱۳۸۵ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

این یک آغاز است...باور کن



به نام او

بالاخره تصمیم گرفتم که اینجا بنویسم هر چند همانطور که می بینی چندان موفق نبوده ام مثلاً قالب وبلاگ انگلیسی است بگذریم من حرف زیاد دارم ولی

بگذار همین اول تکلیفم را با تو و به خصوص خودم روشن کنم که من برای دوستانم یک فیلترم هر چیزی ارزش دیدن، شنیدن و گفتن را ندارد. حتی هر چیزی ارزش خندیدن و گریه کردن را هم ندارد. حالا روزگاری است که همه می توانند حرف بزنند و همه دنیا بشنوند، خوب است؟ بد است؟ نمی دانم ولی می دانم که من برای تو می نویسم نه خودم. اینجا جای کابوسهای من نیست یا جای مهملات من که به نظرم بامزه می آیند هر چه هست برای توست ، پس باید
در شان تو باشد
تو خیلی عزیزی تو
دوست منی