۱۳۸۵ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

حافظ

به نام او

یادم هست بچه که بودم وقتی یکی از شاگردهای مادرم به جای مجسمه های گچی و گل برای روز معلم به مادرم دیوان حافظ هدیه داد و من هم که آن زمان هر چی بدستم می آمد می خواندم مثلاً کتاب پزشک اطفال که فکر می کردم چون رویش نوشته اطفال به من مربوط است البته پدر و مادرم هم تشویقم می کردند، خیال می کردند بچه شان دکتر می شود که نشد، خلاصه کتاب حافظ هم از این قاعده مبری نبود با اینکه خط کتاب نستعلیق بود وقتی که غزل "گقتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید" راکه شب و روز از رادیو و تلویزیون پخش می شد پیدا کردم چنان ذوق کردم که با حافظه آن وقت کودکی ام خیلی زود حفظ شدم و گذشت و گذشت تا من به مدرسه راهنمایی رفتم آنقدر در انشا هایم مربوط و نا مربوط شعر حافظ می چپاندم که همکلاسیهایم به من لقب داداش حافظ داده بودند خلاصه اینکه با وجود کژ فهمی و بی سوادی آن وقت و حال من که هنوز که هنوز است شعر های حضرت حافظ را نمی فهمم باز یک جوری او و من با هم رفیق شدیم یا من این طورخیال می کنم هر چه هست می دانم که گاهی که گاه آن بسته به دل من دارد چنان جواب می دهد که زبان آدم بند می آید مثل آن وقتی که بی قرار بودم که ...بماند ولی من هنوز آن عادت چپاندن شعر را در وقت کم آوردن در انشا هایم دارم البته این بار در وبلاگ که خود حضرت حافظ ببخشد

۱۳۸۵ اسفند ۲۱, دوشنبه

به نام او


دلم او را می خواست دلم می خواست نزدیکتر حسش کنم هیچی به فکرم نرسید الا.... وضو می گیرم

راستی شاوال را می شناسی؟ این یکی از کارهای این بابای فرانسوی است

در باره هنر2

به نام او
پرسیدم تو اون تفسیر رو پای درباره هنر گذاشتی؟ گفت آره گفتم پَ چرا اسمتو نذاشتی؟ گفت : آخه ضایع است همش اسم یکی باشه! راست می گفت. برای همین هم خواهش می کنم اگه کسی رو می شناسین که ممکنه از این مطالب خوشش بیاد ... می دونید چی میگم گرمش کنه و نه سرد، این وبلاگ رو بهش معرفی کنین ...ثواب داره! راستی اسم من پوپکه و شما هم منو نمی شناسین. بگذریم جواب اون تفسیر اینجاست
*********************************************************************************
البته چنین هنری وجود دارد
راستی دو جور هنرمند وجود دارد یکی آنکه خودش را منشا الهامات می بیند و دیگری خودش را واسطه فیض میداند. اولی همانی است که تو می گویی و من گفته بودم یعنی همان میل به ماندن ، لنگر ، هر چند که لنگر طلایی، اما دومی نیاز به شرح بیشتری دارد
اولاً او به منشا زیبایی در خارج از خودش اعتقاد دارد بگیر خدا یا طبیعت یا هر چی و بعد او می داند که این منشا است که اراده می کند و او باید آمادگی دریافت داشته باشد. یعنی این که هنرمند به میل خود به حالت جذبه و سرریزی برسد همان قدر مسخره است که کسی به میل خود عاشق شود. پس او یک پیامبر است یا یک عاشق و اغلب هر دو البته او می تواند افتخار کند اما او دستی است که هر چه در برابر نقاش حقیقی بی اراده تر و بی مقاومت تر تابلو زیبا تر می شود و او می داند و عاشق آن نقاش است حتماً متوجهی که این مثالها چقدر آشناست و تکراری
بگذار کسی را مثال بزنم که می دانم هنوز داری کتابش را می خوانی،
مولانا دو جور نوشتار دارد که هر دو مثالهای بسیار عالی برای این مطلب است. از تو می پرسم مولانا زمان نوشتن یکی از آن غزلات در هجران شمس در حال نیاز بود یا ناز؟ دقت کن در همان زمان نوشتن، همان موقعی که سر ریز کرده بود. چقدر این جا حرف برای گفتن هست
بگذریم مثال دوم باز هم حضرت مولانا ست اما این بار مثنوی او خودت می دانی که مثنوی باز هم قدری از مثال اول را با خود دارد اما فرق آن این است که به قصد دیگران نوشته شده است اما با دستور . سراسر مثنوی می توانی مثالهایی پیدا کنی که مولانا از خدا برای ادامه نوشتن یاری می خواهد راستی چرا مولانا مثنوی را نوشت ؟ حتماً می دانی که این نوشتن ها بعد از ملاقات با شمس صورت گرفته است . خیلی جالب است در مقالات شمس جایی هست که شمس می گوید ( کاش عین کلمات را داشتم ) :" نفاق کنم یا حقیقت را بگویم ؟ من مثل خورشیدی هستم که کسی نمی تواند به من چشم بدوزد و مولانا مثل ماه است که نور مرا منعکس می کند" حالا سوای از سواد فیزیک حضرت شمس این مثال دلیل ارتباط شمس و مولانا را و البته مردم را تا حد زیادی نشان می دهد همان که هنوز که هنوز است کتاب مثنوی اش را در کیفت این ور و آن ور می بری و می خوانی
خیلی دوست داشتم که مثالهایی هم از فر هنگ دور تر خاور دور بیاورم که به خصوص این جا خیلی به درد بخور بود ولی تا همین جا هم به اندازه کافی مغشوش حرف زده ام... تا بعد

۱۳۸۵ اسفند ۱۳, یکشنبه

هنوز

به نام او
چقدر قشنگ با کارهای بچه گانه ام مشغولم نه؟ طنز می نویسم، با پایان نامه ام ور می روم، کتاب می خوانم ، رایانه ام را مرتب می کنم... اسباب بازیهایم را مرتب کنار هم می چینم ، موهای عروسکهایم را شانه می کنم پس کی آخر ؟ کی؟ لعنتی! وحشت می کنم هنوز همان که 10 سال پیش 15 سال پیش