به نام او
پرسیدم تو اون تفسیر رو پای درباره هنر گذاشتی؟ گفت آره گفتم پَ چرا اسمتو نذاشتی؟ گفت : آخه ضایع است همش اسم یکی باشه! راست می گفت. برای همین هم خواهش می کنم اگه کسی رو می شناسین که ممکنه از این مطالب خوشش بیاد ... می دونید چی میگم گرمش کنه و نه سرد، این وبلاگ رو بهش معرفی کنین ...ثواب داره! راستی اسم من پوپکه و شما هم منو نمی شناسین. بگذریم جواب اون تفسیر اینجاست
*********************************************************************************
البته چنین هنری وجود دارد
راستی دو جور هنرمند وجود دارد یکی آنکه خودش را منشا الهامات می بیند و دیگری خودش را واسطه فیض میداند. اولی همانی است که تو می گویی و من گفته بودم یعنی همان میل به ماندن ، لنگر ، هر چند که لنگر طلایی، اما دومی نیاز به شرح بیشتری دارد
اولاً او به منشا زیبایی در خارج از خودش اعتقاد دارد بگیر خدا یا طبیعت یا هر چی و بعد او می داند که این منشا است که اراده می کند و او باید آمادگی دریافت داشته باشد. یعنی این که هنرمند به میل خود به حالت جذبه و سرریزی برسد همان قدر مسخره است که کسی به میل خود عاشق شود. پس او یک پیامبر است یا یک عاشق و اغلب هر دو البته او می تواند افتخار کند اما او دستی است که هر چه در برابر نقاش حقیقی بی اراده تر و بی مقاومت تر تابلو زیبا تر می شود و او می داند و عاشق آن نقاش است حتماً متوجهی که این مثالها چقدر آشناست و تکراری
بگذار کسی را مثال بزنم که می دانم هنوز داری کتابش را می خوانی،
مولانا دو جور نوشتار دارد که هر دو مثالهای بسیار عالی برای این مطلب است. از تو می پرسم مولانا زمان نوشتن یکی از آن غزلات در هجران شمس در حال نیاز بود یا ناز؟ دقت کن در همان زمان نوشتن، همان موقعی که سر ریز کرده بود. چقدر این جا حرف برای گفتن هست
بگذریم مثال دوم باز هم حضرت مولانا ست اما این بار مثنوی او خودت می دانی که مثنوی باز هم قدری از مثال اول را با خود دارد اما فرق آن این است که به قصد دیگران نوشته شده است اما با دستور . سراسر مثنوی می توانی مثالهایی پیدا کنی که مولانا از خدا برای ادامه نوشتن یاری می خواهد راستی چرا مولانا مثنوی را نوشت ؟ حتماً می دانی که این نوشتن ها بعد از ملاقات با شمس صورت گرفته است . خیلی جالب است در مقالات شمس جایی هست که شمس می گوید ( کاش عین کلمات را داشتم ) :" نفاق کنم یا حقیقت را بگویم ؟ من مثل خورشیدی هستم که کسی نمی تواند به من چشم بدوزد و مولانا مثل ماه است که نور مرا منعکس می کند" حالا سوای از سواد فیزیک حضرت شمس این مثال دلیل ارتباط شمس و مولانا را و البته مردم را تا حد زیادی نشان می دهد همان که هنوز که هنوز است کتاب مثنوی اش را در کیفت این ور و آن ور می بری و می خوانی
خیلی دوست داشتم که مثالهایی هم از فر هنگ دور تر خاور دور بیاورم که به خصوص این جا خیلی به درد بخور بود ولی تا همین جا هم به اندازه کافی مغشوش حرف زده ام... تا بعد
۱ نظر:
مردانه از شما ممنوونم بابت ارایه این مطلب.که البته برای اموختن این و همه چیزها باید از خود ایشان تشکر کرد و تشکر من از شما به دستور خود ایشان بود:من لم یشکر المخلوق...ث
ارسال یک نظر