به نام او
پرسیدم: تا حالا شده از صبح تا شب در یه روز یه قضیه هی برات تکرار بشه؟
یعنی چی؟
ببین صبح در ضمن صحبتات یه داستان واسه رفیقت تعریف می کنی و بعد عصر هم اتاقیت و اون یکی رفیقت در باره همان موضوع حرف می زنند، شب می ری و یه خاطره که 3 سال پیش نوشته ای و حالا یادت نیست در میاری و می خونی و باز هم ... خوب آدم مشکوک می شه؟ نه؟
خوب حالا موضوع چیه؟ خیره؟
با خودم می گویم نمونه کامل یه اصفهانی و بلند طوری که بفهمه کفری شده ام داد می زنم: نه ..نه ...نه! مهم اینه که هی تکرار می شه این ور....اون ور...... و بعد ناگهان آرام شده ام و می پرسم نشدی؟
رفیق من در حالی که لقمه بعدی شامش را در دهانش می گذارد و می لمباند می گوید: نع
نا امید بر می گردم و به او نمی گویم که هایدگر هم در باره هولدرلین گفته بوده که شب ستاره دیوانگی او را در کنف حمایت خود گرفت
*****************************************************
توضیح: داستان صبح: داستان پادشاهی که با یه جادوگر دشمنی داره و جادوگره برای این که حال پادشاه رو بگیره در چاه آب آن شهر معجونی میریزه که همه مردم شهر دیوانه می شوند از طرفی پادشاه و دربار که از چاه کاخ آب می خوردند سالم می مانند و در نتیجه بعد از مدت کمی مردم شهر بر علیه پادشاه شورش می کنند چون از نظر اونا پادشاه است که دیوانه است ...نهایتاً پادشاه و باقی دربار با راهنمایی وزیر عاقلش از چاه شهر میخورند و قضیه به خیر و خوشی می گذرد
صحبت عصر: ماجرای دیوانگی یکی از استادای میم شیمی که یه ساله توی دانشکده فنی می چرخه و دیوونه بازی در میاره
خاطره شب: نوشته فلسفه در خوابگاه اون جایی که در مورد دیوانه شدن نیچه و هولدرلین بود
کور شم اگه این داستان رو از خودم سر هم کرده باشم! جونت درآد اگه نظر ندی
۱ نظر:
parirooz toofan shod , ham dar daroonam va ham dar biroon !
ارسال یک نظر