۱۳۸۶ خرداد ۸, سه‌شنبه

اهواز



به نام او
گاهی کتاب عجایب نامه ی محمد ابن محمود همدانی مربوط به قرن چهارم پنجم هجری را برای تفریح می خوانم، در بخش عجایب اقالیم و بلاد در باب اهواز مطلب زیر آمده بود که خالی از لطف نیست.

اهواز شهری است در خوزستان. هوای بد دارد و هر که سالی در اهواز مقام کند، در عقل خود نقصان یابد. چنان که هر که در موصل مقام کند، قوت خود زیادت یابد. و هاشمی را طبع دشخوار بگردد: چون در اصفهان رفت، بخیل و خسیس گردد. و هر خاکی را خاصیتی ست. و در اهواز کسی را روی سرخ نبود، نه از آن طفلان، و از آن بازرگانان و غربا تباه کند. آنجا مار بود و افعی و جرّارات قتّاله. و در مقابر بیشتر بود. . زید ابن محمد آنجا بود سوگند خورد که شبی چند بار قصد کردم که خود را به آب اندازم تا غرق شوم از گرما و سَموم و اندوه.
اهواز را ابوموسای اشعری ستد، در خلافت عمر ابن خطّاب.
و در باب خوزستان
ولایتی است پر نعمت، اما هوای فاسد دارد و اهل وی اندکی بد خوی باشند و از آن ولایت گریزان، چون اهل اصفهان- که به هر اقلیمی که روند، صنفی بینند از اهل اصفهان و خوزستان: یکی سبب آن که حرص دارند بر جمع مال، دیگر آن که بر نتاود از بسیاری مردم، سیم آن که مردم از جای نیک انتقال کمتر کنند....

در باب تستر، شوش، جندی شاپور و خیلی از شهر های بیرون از خوزستان نیز نوشته بود.
***************************************************************
عجایب نامه، نوشته محمد ابن محمود همدانی، ویرایش متن: جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز تهران




چند تا از عکسهای خودم را هم می گذارم


۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

فیه ما فیه: کرم خاکی

به نام او

در زمین حیوانکی است که در زمین می زید و در ظلمت می باشد. او را چشم و گوش نیست، زیرا که در آن مقام که او باش دارد، محتاج چشم و گوش نیست. چون به آن حاجت ندارد، چشمش چرا دهند؟ نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخلی هست. الا او چیزی به حاجت دهد. چیزی که بی جاحت دهد، بر او بار گردد. حکمت و لطف و کرم حق بار بر می گیرد. بر کسی بار کی نهد؟ مثلاً آلت درودگر را از تیشه و اره و مبرد و غیره به درزی ای دهی که این را بگیر آن بر او بار گردد. چون به آن کار نتواند کردن. پس چیزی را به حاجت دهد بماند. همچنان که اگر آن کرمان، در زیر زمین، در آن ظلمت زندگانی می کنند، خلقانند در ظلمت: این عالم قانع و راضی و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند. ایشان را آن چشم بصیرت و گوش هوش به چه کار آید؟ کار این عالم به این چشم حسی که دارند بر می آید و چون عزم آن طرف ندارند، آن بصیرت به ایشان چون دهند، چون به کارشان نمی آید؟

**********************************************

همان مرجع پستهای قبلی

درودگر: نجار

درزی: خیاط

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

خیال مادر علم است

به نام او

خودمانیم این هم شد دنیا که سر و تهش پیداست و شرق و غربش و همه چیز را می شود با علم فهمید، حدس زد یا در باره توانایی حدس زدنش حدس زد این دنیای کوچکی که هیچ جزیره ناشناخته ای ندارد و هواپیما قبل از تولد ما اختراع شده و همه فهمیده اند که رفتن به کرّات دیگر علاوه بر اینکه به یک سازمان علمی پیچیده علمی نیاز دارد توجیه اقتصادی ندارد

انگار دیر به دنیا آمده ام خیلی دیر

دیگر نه کسی کتاب عجایب نامه می نویسد و نه سندباد نامه و سفرهای گالیور را کسی باور می کند. ظلمات را حتماً می توان با نور افکنی، چیزی روشن کرد و آب حیات را کسی لازم ندارد که حتی ایرانیها هم سلولهای بنیادی ساخته اند

بیچاره من که حتی برای دُن کیشوت بودن هم قرنها دیر کرده ام


خیال مادر علم است و علم دشمن خیال


در روزگار ما خیال زیاد است آنقدر از در و دیوار می ریزد که به زور بتوانم بیست قدم در دنیای خدا روی زمین راه بروم و سر از آن ور ابرها در نیاورم اما عیب کار اینجاست که وقتی این فیلم و آن فیلم را که از روی یکی دیگر از این کمیک استریپ های چند دهه پیش ساخته اند میبینی همیشه یادت هست که خیال خیال است و علم علم نهایتاً به چیزی شبیه هری پاتر یا فیلم نفرت انگیز سیصد که یک شبه کسی را میلیونر کرده است و به زحمت بتوانی معنی بیشتری برایش پیدا کنی


خیال خیال است و علم علم

خیال مادر علم است و علم دشمن خیال


چرا راستی چرا اینقدر پیچیده است ساختن رایانه، اتو مبیل، ماهواره...ناامید میروم و بادبادکم را می سازم و تحسین و نفرین برای برادران رایت

*****************************************************************

راستی داستان جزیره ناشناخته ساراماگو را خوانده ای؟ یادت هست؟

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۴, دوشنبه

فیه ما فیه :آینه

به نام او
این جمله هنرها و آرایش ها چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه. روی آینه از آن فارغ است. روی آینه را صفا می باید. آن که او
روی زشت دارد، طمع در پشت آینه کند، زیرا که او غماز است و آن که خوبروست، او روی آینه را به صد جان می طلبد زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست
یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. گفت :جهت من چه ارمغان آوردی؟
گفت : چیست که تو را نیست و تو به آن محتاجی؟ الا جهت آن که از تو خوبتر هیچ نیست، آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی
چیست که حق تعالی را نیست و او را به آن احتیاج است؟ پیش حق تعالی، دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
مقالات مولانا (فیه ما فیه) ویرایش متن جعفر مدرس صادقی-تهران نشر مرکز چاپ ششم 1384

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۵, شنبه

به نام او

آقا! این اصَن شوخی سرش نمی شود سر یه کلمه که گفتم: "خودت درستش کن" همچی چایی پرید تو گلوم که نزدیک بود خفه شَم. آدم با خودشم نمی تونه فکر کنه تا من باشم و دیگه از این غلطا نکنم

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه