۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

فیه ما فیه: کرم خاکی

به نام او

در زمین حیوانکی است که در زمین می زید و در ظلمت می باشد. او را چشم و گوش نیست، زیرا که در آن مقام که او باش دارد، محتاج چشم و گوش نیست. چون به آن حاجت ندارد، چشمش چرا دهند؟ نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخلی هست. الا او چیزی به حاجت دهد. چیزی که بی جاحت دهد، بر او بار گردد. حکمت و لطف و کرم حق بار بر می گیرد. بر کسی بار کی نهد؟ مثلاً آلت درودگر را از تیشه و اره و مبرد و غیره به درزی ای دهی که این را بگیر آن بر او بار گردد. چون به آن کار نتواند کردن. پس چیزی را به حاجت دهد بماند. همچنان که اگر آن کرمان، در زیر زمین، در آن ظلمت زندگانی می کنند، خلقانند در ظلمت: این عالم قانع و راضی و محتاج آن عالم و مشتاق دیدار نیستند. ایشان را آن چشم بصیرت و گوش هوش به چه کار آید؟ کار این عالم به این چشم حسی که دارند بر می آید و چون عزم آن طرف ندارند، آن بصیرت به ایشان چون دهند، چون به کارشان نمی آید؟

**********************************************

همان مرجع پستهای قبلی

درودگر: نجار

درزی: خیاط

هیچ نظری موجود نیست: