۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه

پررویی

به نام او
از دور که می آمدم حواسم بود ... لعنتی پر شد و راه افتاد وقتی رسیدم طبق معمول گو گیجه گرفتم که نوبت کدام تاکسی است. پرسیدم ولنجک؟ پیرمرد جواب داد: اینه و خودش آرام رفت در صندلی کنار راننده را باز کرد و من خزیدم تو که صدایش را شنیدم: خیلی پر رویی! بنده خدا رفته بود روی صندلی عقب نشسته بود. پیاده شدم حاج آقا بفرما جلو من قصد جسارت نداشتم...ا

پیری

به نام او

پیرزن فریاد زد: " درون این تن شکسته من هنوز جوانم هنوز احساس دارم ... هنوز می خواهم ... هنوز آرزو دارم و هنوز تو را دوست دارم...." (اگر گفتی کدام فیلم؟



این قضیه پیری و پیر ها هم که مدام تکرار می شود و رهایم نمی کند چه آنروز که با جماعت پیر و پاتالهای پارک بالا و پایین می پریدم ، آنها که نمی پریدند ادایش را در می آوردند و بعد هم الکی با هم ادای خندیدن را در می آوردند و عین بچه ها وقتی تمام می شد برای خودشان دست می زدند و یا آنجا که بی بی را دیدم همان که مادرم یواشکی راجع به او برایم گفته بود ... که هر شب از درد خوابش نمی برد و به خاطر درد مفاصل در اهواز به جای زیر کولر و حتی پنکه توی حیاط می خوابد و به خاطر پیری اش نمی شود عملش کرد و به خاطر زن بودنش با دکتر های مرد مشکل دارد و صد تا به خاطر دیگر معمای عجیب و غریبی که هر چه فکر می کنی نمی توانی حلش کنی
وقتی جوانی همیشه راهی هست یا لااقل امیدی یا زمانی که خیال می کنی مهلت داری اما...
اما چیز دیگری هم هست آرامشی که خیلی ژرف است بالا تر از زمین و عجیب است مثل وقتی که درد شدیدی داری اول می تکاندت می پیچاندت جسمت از درد دیوانه شده نمی دانی سرفه کنی یا بالا بیاوری اما چند ساعت که می گذرد دیگر نایی نمانده که بجنبی و به در و دیوار بکوبی درد هست ولی آرامی نمی گذارد که حتی به چیزی فکر کنی .... جایی که دیگر آن اسباب بازیهایی که یک عمر نگرانشان بودی و می ترسیدی به دیگران بدهی دیگر مهم نیستند و این قیمت پیری است
پیر شی جوون
و این آرامش است و وقتی بالاخره صبح می شود یا به هر بهانه دیگری تمام می شود انگار کشف مهمی کرده ای که دیگر دنیا دنیای سابقت نیست
آنقدر ترسناک است که من تای چی را در سن 25 سالگی شروع کرده ام به خیلی دلایل و این یکی از مهمترینشان. مگر نه این ورزش بیشتر از همه وعده می دهد؟ و تعویق پیری یا سلامتی در پیری جزو فلسفه اش است..... بگذریم اول و آخر یک پناه گاه بیشتر نیست که من هم به او پناه می برم ..... چه کنم؟
باقی حر فها بماند برای بعد

مراجع: قلعه متحرک هاول( میازاکی)_ صد سال تنهایی ( مارکز ) _ زوال فرشته ( یو کیو می شیمیا ) _ پرنده خارزار و .......

تو سالمی؟

به نام او
این چه مرضی است که به جان من افتاده است؟ نکند از تو گرفته ام؟ روز به روز که می گذرد تشنه و تشنه تر می شوم و حریص تر به زندگی و بیشتر دلم می خواهد و می سوزد و عمرم کوتاه تر می شود نمی دانم می خواهم چه غلطی بکنم یا به کجا برسم اما می دانم که می خواهم. شناورم بین این همه آرزو و این همه کسانی که دوستشان دارم و در حقشان هیچ نکرده ام. به همه بدهکارم به همه... البته خیلی خوب است اما دردناک است چیزی که عمری نمی توانم بپردازم از دکتر بگیر تا استاد تای چی و پدر و مادرم لعنتی ها!... و از همه بیشتر به خودم، به دستهایم که دارند خاک می خورند و چشمهایم که هنوز هیچی ندیده اند ... هاه! یادم آمد تازه زن هم نگرفته ام! و از همه ترسناک تر به قلبم

۱۳۸۶ خرداد ۲۲, سه‌شنبه

....بنشین بر لب جوی و

به نام او


این بار که قد گرفتیم قد او بلند تر شده بود خندیدیم ... دیگر کُشتی گرفتن به راحتی سابق نیست و یا حل مسایل ریاضیش...... هان! قرار بود این وبلاگ برای دوستان باشد ها؟! پس بی خیال

باز هم به نام او که مهربان است

تازگی فکر های تازه ای به سرم زده است که از برکت بحث با هادی است شما که خیری ندارید حتی نظر هم نمی دهید بگذریم قضیه سر این بود که جماع کردن عمر را کم می کند یا نه؟ تا آخرش به این نتیجه رسیدم که باید از جایی قبل از آن شروع کنم و حالا نتیجه

ابلهانه نیست که ما عمر را با سالها و روزها و ثانیه ها اندازه بگیریم؟ مثلاً فرض کنید که من قرار است ده سال دیگر عمر کنم و یک سال بعد که حالا از قضا جای بهتری هستم و آرزوهای بیشتری دارم باز هم به من ده سال دیگر فرصت بدهند ولی این ده سال از آن ده سال کوتاه تر است مگه نه؟
این عمر روز به روز با بزرگ و بزرگ تر شدن آرزوهایم و بیشتر شدن امکاناتم کوتاه و کوتاه تر می شود هر چه بیشتر با تو باشم و از تو خاطرات بیشتری داشته باشم، تو را بیشتر دوست داشته باشم عمر من کوتاهتر است و حالا زمانی است که این را با تمام وجود حس می کنم البته این لذت زندگی است
و مهم است که بدانیم عمر محدودیت ما نیست. حرف عجیبی است؟ ولی آن خدایی که من به او ایمان دارم از بنده ای که ظرفیت کامل تر شدن را دارد و می خواهد دریغ نمی کند باشی که چه کنی؟ مثلاً هر سال حج بروی؟ ولی اگر تو واقعاً آن را بخواهی و محبتش با وجودت اجین شود آن کمال از آن توست. اگر خداوند به انسان توان نا محدود داده است پس عمر محدود در حق او ظلم نیست؟ فکر کنم برای من سخت شد خودت فکر کنی بهتر است .... ولی باز هم می گویم عمر حد ما نیست
ابن عربی جایی چیزی شبیه این گفته بود که" اگر عارفی یک لحظه را از دست بدهد انگار تمام عمرش را تا آن لحظه از دست داده است." دلیلش این است که عمر مقدمه رسیدن به آن لحظه بوده است، هر لحظه ای به اضافه مجموع لحظات قبلی برای این لحظه که همین الان در حال خواندن این وبلاگ سوزاندیش! اگر این جوری حساب کنی مقیاس عمر ما از لگاریتمی هم لگاریتمی تر است و هست
واضح است که لحظه از آدم به آدم تفاوت می کند یک دقیقه مرد امید وار و یک ساعت مرد نا امید کدام بیشتر است؟
**************************************
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم کرد
حضرت مولانا

۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه

شُکر

به نام او
شُکر مزیدن (مکیدن) پستان رحمت است، پستان اگر چه پر شیر باشد تا نمزی ( نمکی) شیر نیاید
****************
فیه ما فیه -همان