۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه

تو سالمی؟

به نام او
این چه مرضی است که به جان من افتاده است؟ نکند از تو گرفته ام؟ روز به روز که می گذرد تشنه و تشنه تر می شوم و حریص تر به زندگی و بیشتر دلم می خواهد و می سوزد و عمرم کوتاه تر می شود نمی دانم می خواهم چه غلطی بکنم یا به کجا برسم اما می دانم که می خواهم. شناورم بین این همه آرزو و این همه کسانی که دوستشان دارم و در حقشان هیچ نکرده ام. به همه بدهکارم به همه... البته خیلی خوب است اما دردناک است چیزی که عمری نمی توانم بپردازم از دکتر بگیر تا استاد تای چی و پدر و مادرم لعنتی ها!... و از همه بیشتر به خودم، به دستهایم که دارند خاک می خورند و چشمهایم که هنوز هیچی ندیده اند ... هاه! یادم آمد تازه زن هم نگرفته ام! و از همه ترسناک تر به قلبم

هیچ نظری موجود نیست: