۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه

پیری

به نام او

پیرزن فریاد زد: " درون این تن شکسته من هنوز جوانم هنوز احساس دارم ... هنوز می خواهم ... هنوز آرزو دارم و هنوز تو را دوست دارم...." (اگر گفتی کدام فیلم؟



این قضیه پیری و پیر ها هم که مدام تکرار می شود و رهایم نمی کند چه آنروز که با جماعت پیر و پاتالهای پارک بالا و پایین می پریدم ، آنها که نمی پریدند ادایش را در می آوردند و بعد هم الکی با هم ادای خندیدن را در می آوردند و عین بچه ها وقتی تمام می شد برای خودشان دست می زدند و یا آنجا که بی بی را دیدم همان که مادرم یواشکی راجع به او برایم گفته بود ... که هر شب از درد خوابش نمی برد و به خاطر درد مفاصل در اهواز به جای زیر کولر و حتی پنکه توی حیاط می خوابد و به خاطر پیری اش نمی شود عملش کرد و به خاطر زن بودنش با دکتر های مرد مشکل دارد و صد تا به خاطر دیگر معمای عجیب و غریبی که هر چه فکر می کنی نمی توانی حلش کنی
وقتی جوانی همیشه راهی هست یا لااقل امیدی یا زمانی که خیال می کنی مهلت داری اما...
اما چیز دیگری هم هست آرامشی که خیلی ژرف است بالا تر از زمین و عجیب است مثل وقتی که درد شدیدی داری اول می تکاندت می پیچاندت جسمت از درد دیوانه شده نمی دانی سرفه کنی یا بالا بیاوری اما چند ساعت که می گذرد دیگر نایی نمانده که بجنبی و به در و دیوار بکوبی درد هست ولی آرامی نمی گذارد که حتی به چیزی فکر کنی .... جایی که دیگر آن اسباب بازیهایی که یک عمر نگرانشان بودی و می ترسیدی به دیگران بدهی دیگر مهم نیستند و این قیمت پیری است
پیر شی جوون
و این آرامش است و وقتی بالاخره صبح می شود یا به هر بهانه دیگری تمام می شود انگار کشف مهمی کرده ای که دیگر دنیا دنیای سابقت نیست
آنقدر ترسناک است که من تای چی را در سن 25 سالگی شروع کرده ام به خیلی دلایل و این یکی از مهمترینشان. مگر نه این ورزش بیشتر از همه وعده می دهد؟ و تعویق پیری یا سلامتی در پیری جزو فلسفه اش است..... بگذریم اول و آخر یک پناه گاه بیشتر نیست که من هم به او پناه می برم ..... چه کنم؟
باقی حر فها بماند برای بعد

مراجع: قلعه متحرک هاول( میازاکی)_ صد سال تنهایی ( مارکز ) _ زوال فرشته ( یو کیو می شیمیا ) _ پرنده خارزار و .......

هیچ نظری موجود نیست: