۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

نماز

به نام او
پرسیدم : این همه نماز خوندی به جایی هم رسیدی؟
گفتم: نه راستش بد جوری حق با تویه نماز های بی خم ابرو و بی فریاد
گفتم: پس چرا ادامه می دی؟
گفتم: تا من کافری باشم امیدوار و تو کافری باشی نا امید
گفتم: همین؟
گفتم: نمی فهمی؟ کمه؟ تازه یه چیز دیگه! نماز نمی خونی یا هر عبادتی که سیراب شی می خونی تا تشنه شی. باز و باز وباز هم به قول مولانا
آب کم جو تشنگی آور به دست
.........................

۱ نظر:

ناشناس گفت...

این جدا خوب بود، این که به شکل دیالوگ نوشته شده بود ولی همه اول شخص بودن خیلی خوب بود