به نام او
آن شخص به وعظ رفت در همدان_ که همه مشبّهی باشند. واعظ شهر بر آمد بر تخت و مقریان، قاصد، آیت هایی که به تشبیه تعلّق دارد آغاز کردند پیش تخت خواندن. واعظ نیز چون مشبّهی بود، معنی آیت مشبّهییانه می گفت و احادیث روایت می کرد مشبّهییانه و می گفت « وای بر آن کس که خدای را به این صفت تشبیه نکند و به این صورت نداند! عاقبت او دوزخ باشد، اگر چه عبادت کند، زیرا صورت حق را منکر باشد. طاعت او کی قبول باشد؟» و هر آیتی و حدیثی که تعلق داشت به بی چونی و لامکانی، سائلان بر می خواستند دخل می کردند، همه را تاویل می کرد مشبّهیانه. همه ی جمع را گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از تنزیه. ء
به خانه ها رفتند با فرزندان و عیال حکایت کردند و همه را وصیت کردند که « خدا را بر عرش دانید، به صورت خوب، دو پا فرو آویخته، بر کرسی نهاده، فرشتگان گرد ا گرد عرش!_ که واعظ شهر گفت هر که این صورت را نفی کند، ایمان او نفی است. وای بر مرگ او، وای بر گور او، وای بر عاقبت او!» ء
هفته ی دیگر واعظی سنّی، غریب رسید. مقریان آیت های تنزیه خواندند و آغاز کردند مشبّهیان را پوست کندن_ که « هر که تشبیه گوید، کافر شود. هر که صورت گوید هرگز از دوزخ نرهد. هر که مکان گوید، وای بر دین او! وای بر گور او!» و آن آیت ها که به تشبیه مانَد، همه را تاویل کرد و چندان وعید بگفت و دوزخ بگفت که « هر که صورت گوید، طاعت او طاعت نیست، ایمان او ایمان نیست، خدای را محتاج مکان گوید، وای بر آن که این سخن بشنود، » مردم سخت ترسیدند و گریان ترسان، به خانه ها باز گشتند
آن یکی به خانه آمد. افطار نکرد. به کنج خانه سر به زانو نهاد. بر عادت، طفلان گرد او می گشتند. می راند هر یکی را و بانگ می زد. همه ترسان برِ مادر جمع شدند
عورت آمد، پیش او نشست، گفت « خواجه خیر است. طعام سرد شد. نمی خوری؟ کودکان را زدی و راندی همه گریانند.» ء
گفت « بر خیز از پیشم_ که مرا سخن فراز نمی آید! آتشی در من افتاده است.» ء
گفت « به آن خدای که به او اومید داری که در میان نهی چه حال است! تو مرد صبوری و تو را واقعه های صعب بسیار پیش آمده، صبر کردی و سهل گرفتی و توکّل بر خدای کردی و خدای آن را از تو گذرانید و تو را خوشدل کرد. از بهر شکر آنها را، این رنج را نیز به خدای حواله کن و سهل گیر، تا رحمت فرو آید!» ء
مرد گفت چه کنم؟ ما را عاجز کردند، به جان آوردند. آن هفته، آن عالِم گفت خدای را بر عرش دانید، هر که خدای را بر عرش نداند کافر است و کافر میرد. این هفته، عالمی دیگر بر تخت رفت که هر که خدای را بر عرش گوید یا به خاطر بگذراند به قصد که بر عرش است یا بر آسمان است، عمل او قبول نیست، ایمان او قبیل نیست منزه است از مکان. اکنون ما کدام گیریم؟ بر چه زییم؟ بر چه میریم؟عاجز شدیم.» ء
زن گفت « ای مرد، هیچ عاجز مشو و سر گردانی میندیش! اگر بر عرش است و اگر بی عرش است، اگر در جای است و اگر بی جای است، هر جا که هست، عمرش دراز باد، دولتش پاینده باد! تو درویشی خویشتن را کن و از درویشی خویشتن اندیش!» ء
مرجع: مقالات شمس/ شمس الدین محمد تبریزی؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی.- تهران: نشر مرکز، 1373
آن شخص به وعظ رفت در همدان_ که همه مشبّهی باشند. واعظ شهر بر آمد بر تخت و مقریان، قاصد، آیت هایی که به تشبیه تعلّق دارد آغاز کردند پیش تخت خواندن. واعظ نیز چون مشبّهی بود، معنی آیت مشبّهییانه می گفت و احادیث روایت می کرد مشبّهییانه و می گفت « وای بر آن کس که خدای را به این صفت تشبیه نکند و به این صورت نداند! عاقبت او دوزخ باشد، اگر چه عبادت کند، زیرا صورت حق را منکر باشد. طاعت او کی قبول باشد؟» و هر آیتی و حدیثی که تعلق داشت به بی چونی و لامکانی، سائلان بر می خواستند دخل می کردند، همه را تاویل می کرد مشبّهیانه. همه ی جمع را گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از تنزیه. ء
به خانه ها رفتند با فرزندان و عیال حکایت کردند و همه را وصیت کردند که « خدا را بر عرش دانید، به صورت خوب، دو پا فرو آویخته، بر کرسی نهاده، فرشتگان گرد ا گرد عرش!_ که واعظ شهر گفت هر که این صورت را نفی کند، ایمان او نفی است. وای بر مرگ او، وای بر گور او، وای بر عاقبت او!» ء
هفته ی دیگر واعظی سنّی، غریب رسید. مقریان آیت های تنزیه خواندند و آغاز کردند مشبّهیان را پوست کندن_ که « هر که تشبیه گوید، کافر شود. هر که صورت گوید هرگز از دوزخ نرهد. هر که مکان گوید، وای بر دین او! وای بر گور او!» و آن آیت ها که به تشبیه مانَد، همه را تاویل کرد و چندان وعید بگفت و دوزخ بگفت که « هر که صورت گوید، طاعت او طاعت نیست، ایمان او ایمان نیست، خدای را محتاج مکان گوید، وای بر آن که این سخن بشنود، » مردم سخت ترسیدند و گریان ترسان، به خانه ها باز گشتند
آن یکی به خانه آمد. افطار نکرد. به کنج خانه سر به زانو نهاد. بر عادت، طفلان گرد او می گشتند. می راند هر یکی را و بانگ می زد. همه ترسان برِ مادر جمع شدند
عورت آمد، پیش او نشست، گفت « خواجه خیر است. طعام سرد شد. نمی خوری؟ کودکان را زدی و راندی همه گریانند.» ء
گفت « بر خیز از پیشم_ که مرا سخن فراز نمی آید! آتشی در من افتاده است.» ء
گفت « به آن خدای که به او اومید داری که در میان نهی چه حال است! تو مرد صبوری و تو را واقعه های صعب بسیار پیش آمده، صبر کردی و سهل گرفتی و توکّل بر خدای کردی و خدای آن را از تو گذرانید و تو را خوشدل کرد. از بهر شکر آنها را، این رنج را نیز به خدای حواله کن و سهل گیر، تا رحمت فرو آید!» ء
مرد گفت چه کنم؟ ما را عاجز کردند، به جان آوردند. آن هفته، آن عالِم گفت خدای را بر عرش دانید، هر که خدای را بر عرش نداند کافر است و کافر میرد. این هفته، عالمی دیگر بر تخت رفت که هر که خدای را بر عرش گوید یا به خاطر بگذراند به قصد که بر عرش است یا بر آسمان است، عمل او قبول نیست، ایمان او قبیل نیست منزه است از مکان. اکنون ما کدام گیریم؟ بر چه زییم؟ بر چه میریم؟عاجز شدیم.» ء
زن گفت « ای مرد، هیچ عاجز مشو و سر گردانی میندیش! اگر بر عرش است و اگر بی عرش است، اگر در جای است و اگر بی جای است، هر جا که هست، عمرش دراز باد، دولتش پاینده باد! تو درویشی خویشتن را کن و از درویشی خویشتن اندیش!» ء
مرجع: مقالات شمس/ شمس الدین محمد تبریزی؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی.- تهران: نشر مرکز، 1373
۱ نظر:
احسنتم
ارسال یک نظر