۱۳۸۶ مرداد ۱۵, دوشنبه

Sempe

به نام او







اینجا برای چی می خندیدی؟ حالا دیگر سیگار نمی کشی نه؟ جوونیهات خوش تیپ بودی ها









از آن چهره خندان پیرمردی به جا مانده است هر چند حالا دیگر سیاه و سفبد نیست و چشمهای آبی و پوست ضمختش مرا به یاد دریا و ساحل شنی می اندازد نگاهش که می کنم دلم می گیرد پوست گردنش کش آمده و چروک خورده این پیرمرد همانقدر برایم اسطوره است که نا شناخته
فقط گاهی با او خندیده ام، فکر کرده ام و .... زندگی

دوباره می گویم
هیچ پایانی خوش نیست....... هیچ پایانی



اما بعضی چیزها پایان ندارد

شاید دوستی بین من و او که هیچ وقت همدیگر را ندیده ایم. حتی مرگ او و یا مرگ من یا هر دو نمی تواند پایان این باشد. می تواند؟
چقدر این دنیای لعنتی بزرگ است که ما از هم دوریم و چقدر کوچک است که من و تو از دو سر دنیا هم دیگر را می فهمیم و چیز مشترکی را حس می کنیم

هیچ نظری موجود نیست: