به نام او
بالاخره رفتیم. بدون برنامه ریزی، بدون تجهیزات، بدون لباس مناسب و از همه مهمتر بدون عقل درست و حسابی
من و ابوذر و سلمان که بالاخره راضی شده بود و احمد که این آخری را که قرار بود ترمزمان باشد نتوانستیم حتی تا هلال احمر بالا بکشیم و در نتیجه ترمز بریده تا شیر پلا و از آنجا تا ایستگاه پنج رفتیم و بعد سرازیر شدیم پایین تا خوابگاه ولنجک خودمان.
البته بدون عقل زیرا که ما در این سفر همه حالات مختلف آب و هوایی ممکن را تجربه کردیم؛ باد، باران، تگرگ، برف، مه و آفتاب خوشبختانه به رعد بسنده شد و برق نگرفتمان ولی راستی که زیبا بود و من بی دوربین انگار چیزی را گم کرده ام سرگردان آن همه. حتی وقتی که باد تگرگ را مستقیم به صورتمان می کوبید یا آنجایی که باران خیس خیسمان کرده بود هم خوش بود. من که از ترس کلیه ام از هلال احمر به آن طرف تی شرت خیس عرقم را کنده بودم و گرمکن ورزشی ام را روی تن لختم پوشیده بودم، سلمان که اصلاً کاپشن و کلاه نداشت و چتر هادی هم که منفجرش کردیم بار قاطر بود تا یار شاطر و ابوذر که کفشهای تنگش موقع پایین رفتن ناخنهایش را توی گوشت فشار می داد.
و اما شاهکار من این که برای صبحانه طبق معمول خودم بیسکویت و شکلات صبحانه گرفته بودم که چون شب قبلش توی یخچال گذاشته بودم تنها به زحمت توانستیم خراشش بدهیم وحسرت به دل عطایش را به لقایش بخشیدیم. یکی از اساتیدم را هم دیدم که جای من پیرمرد تعجب کرد: اینجا چه می کنی؟
سلمان به عنوان یک تازه کار عالی بود و آنقدر نق نزد تا دست آخر مجبور شدم کوله را بدهم دستش که تازه آن وقت متوجه شد که با کوله راحت تر هم هست! ابوذر هم که خوش خلق بود و در نهایت که هر سه مان زنده رسیدیم. شکر خدا
بالاخره رفتیم. بدون برنامه ریزی، بدون تجهیزات، بدون لباس مناسب و از همه مهمتر بدون عقل درست و حسابی
من و ابوذر و سلمان که بالاخره راضی شده بود و احمد که این آخری را که قرار بود ترمزمان باشد نتوانستیم حتی تا هلال احمر بالا بکشیم و در نتیجه ترمز بریده تا شیر پلا و از آنجا تا ایستگاه پنج رفتیم و بعد سرازیر شدیم پایین تا خوابگاه ولنجک خودمان.
البته بدون عقل زیرا که ما در این سفر همه حالات مختلف آب و هوایی ممکن را تجربه کردیم؛ باد، باران، تگرگ، برف، مه و آفتاب خوشبختانه به رعد بسنده شد و برق نگرفتمان ولی راستی که زیبا بود و من بی دوربین انگار چیزی را گم کرده ام سرگردان آن همه. حتی وقتی که باد تگرگ را مستقیم به صورتمان می کوبید یا آنجایی که باران خیس خیسمان کرده بود هم خوش بود. من که از ترس کلیه ام از هلال احمر به آن طرف تی شرت خیس عرقم را کنده بودم و گرمکن ورزشی ام را روی تن لختم پوشیده بودم، سلمان که اصلاً کاپشن و کلاه نداشت و چتر هادی هم که منفجرش کردیم بار قاطر بود تا یار شاطر و ابوذر که کفشهای تنگش موقع پایین رفتن ناخنهایش را توی گوشت فشار می داد.
و اما شاهکار من این که برای صبحانه طبق معمول خودم بیسکویت و شکلات صبحانه گرفته بودم که چون شب قبلش توی یخچال گذاشته بودم تنها به زحمت توانستیم خراشش بدهیم وحسرت به دل عطایش را به لقایش بخشیدیم. یکی از اساتیدم را هم دیدم که جای من پیرمرد تعجب کرد: اینجا چه می کنی؟
سلمان به عنوان یک تازه کار عالی بود و آنقدر نق نزد تا دست آخر مجبور شدم کوله را بدهم دستش که تازه آن وقت متوجه شد که با کوله راحت تر هم هست! ابوذر هم که خوش خلق بود و در نهایت که هر سه مان زنده رسیدیم. شکر خدا
حیف که عکسش را ندارم که اینجا بگذارم