۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه

هادی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

به نام او
بالاخره رفتیم. بدون برنامه ریزی، بدون تجهیزات، بدون لباس مناسب و از همه مهمتر بدون عقل درست و حسابی
من و ابوذر و سلمان که بالاخره راضی شده بود و احمد که این آخری را که قرار بود ترمزمان باشد نتوانستیم حتی تا هلال احمر بالا بکشیم و در نتیجه ترمز بریده تا شیر پلا و از آنجا تا ایستگاه پنج رفتیم و بعد سرازیر شدیم پایین تا خوابگاه ولنجک خودمان.
البته بدون عقل زیرا که ما در این سفر همه حالات مختلف آب و هوایی ممکن را تجربه کردیم؛ باد، باران، تگرگ، برف، مه و آفتاب خوشبختانه به رعد بسنده شد و برق نگرفتمان ولی راستی که زیبا بود و من بی دوربین انگار چیزی را گم کرده ام سرگردان آن همه. حتی وقتی که باد تگرگ را مستقیم به صورتمان می کوبید یا آنجایی که باران خیس خیسمان کرده بود هم خوش بود. من که از ترس کلیه ام از هلال احمر به آن طرف تی شرت خیس عرقم را کنده بودم و گرمکن ورزشی ام را روی تن لختم پوشیده بودم، سلمان که اصلاً کاپشن و کلاه نداشت و چتر هادی هم که منفجرش کردیم بار قاطر بود تا یار شاطر و ابوذر که کفشهای تنگش موقع پایین رفتن ناخنهایش را توی گوشت فشار می داد.
و اما شاهکار من این که برای صبحانه طبق معمول خودم بیسکویت و شکلات صبحانه گرفته بودم که چون شب قبلش توی یخچال گذاشته بودم تنها به زحمت توانستیم خراشش بدهیم وحسرت به دل عطایش را به لقایش بخشیدیم. یکی از اساتیدم را هم دیدم که جای من پیرمرد تعجب کرد: اینجا چه می کنی؟
سلمان به عنوان یک تازه کار عالی بود و آنقدر نق نزد تا دست آخر مجبور شدم کوله را بدهم دستش که تازه آن وقت متوجه شد که با کوله راحت تر هم هست! ابوذر هم که خوش خلق بود و در نهایت که هر سه مان زنده رسیدیم. شکر خدا
حیف که عکسش را ندارم که اینجا بگذارم

۱۳۸۶ آذر ۳, شنبه

بادبادک

باز هم به نام او
هنوز نمی دانم چه مرگم است می ترسم تا آخر هم نفهمم
مثل همیشه با هم لبخند زدیم. همیشه در سفر می دیدمش. حتی اگر بهترین دوستم کنارم بود باز آنقدر تنها می شدم که او را ببینم. آخر می دانی من همیشه کنار پنجره می نشینم و بیرون را می پایم که گیجم می کند این همه آدم، درخت و سنگ که به سرعت می گذرند واقعاً چیز عجیبی است به خصوص آدمها که هر کدامشان یک پدر و یک مادر دارند و اغلبشان یک خانه، یک رختخواب و یک دل. ولی او فقط به من نگاه می کرد. چشمانش غمگین بود و بهت زده. سرم را می گردانم تا دیگر نبینمش اما نمی توانم دل از ستاره ها بکنم و باز بر می گردم سمت ستاره ها و کوههایی که از میان او پیدایند. با هم می گوییم تو واقعیت نداری ..... ولی من دوستت دارم. بعد من خوابیدم و خواب می دیدم که مثل یک بادبادک که نخش را به سقف اتوبوس بسته باشند دنبال اتوبوس پرواز می کنم

به نام او
به نظر می رسد که ذوق و قریحه ی نداشته ام ته کشیده است و هر چند اینجا حتی باران هم می آید باز من نمی توانم چیزی درست و حسابی برای وبلاگم پیدا کنم ( سوال این است که آیا هر گز توانسته ام؟ بگذریم) می دانم که تو هم گاه گاهی برای خودت چشمک می زنی، دست تکان می دهی یا توی آسانسور وقتی تنهایی جلوی آینه شکلک در می آوری ( تو یکی را که خوب می شناسم ) و اگر مرضت مثل من حادتر شود ممکن است برای خودت پیامک هم بفرستی ( چقدر حیف است که نمی شود به خودمان زنگ بزنیم، نه؟) و یا می توانی پای پست خودت بیست تا نظر بگذاری ( در واقع این برنامه بعدی من است! نمی دانی چقدر از این که چنین وبلاگ کپک زده ای دارم خوشحالم) بگذریم. حالا که کفگیر به ته دیگ خورده یکی از مطالب قدیمی ام را که ممکن است خوانده باشی اینجا می گذارم یعنی گذاشتم از پایین بریده شد به بالا چسبانده. هر چند به حافظه ی تو ایمان دارم؟

۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه

به نام او
حدس زدم که باید او باشد، پشت در کمد پنهان شدم. البته پاهایم پیدا بود ولی ندید در را بست. فکر کردم جوانمردانه نیست که شاید دوباره این همه پله را بالا بیاید. رفتم. در را باز کردم. هنوز نرفته بود. پرسید: پُر کردی؟ گفتم: نه! واسه من خیلی کار سختیه! و فرم نظر سنجی را بدستش دادم. تشکر کرد و رفت فرم درباره وضعیت فرهنگی دانشگاه بود مثلاً وضع اردوها، جو اسلامی، وضع حجاب و از این قبیل و پنج حالت داشت از خیلی خوب تا خیلی بد

۱۳۸۶ آبان ۱۳, یکشنبه

مقالات شمس: توبه نَصّوح

به نام او
بعضی گفته اند که شخصی بود که روی او روی زنان بود، اما او مرد بود و آلت مردان داشت: کامل، بی علّت و بی عنّت. در حمّام زنان دلّاکی کردی. سی سال این کار می کرد. تا روزی، در حمّام، مرواریدی بزرگ از گوش دختر ملک گم شد. گفتند " در حمام گم شده است. فرو روید، تا سوراخ بینی همه را بجویید!" و سرهنگان در و بام حمّام را گرفته. او در خلوتی در آمد. از ترس می لرزید که "نوبت به من خواهد رسیدن" و سجده ی پیاپی می کرد و عهد می کرد با خدا که "اگر این بار خلاص یابم، باقی همه عمر گرد این حرکت نگردم. خدایا، بعد از این، دلّاکی زنان نکنم. اقرار کردم به خدایی تو. اگر این بار از من دفع گردانی، هرگز نصّوح به این گناه باز نگردد." ء
در این تضرّع بود که آواز آمد که "همه را جستیم. نصّوح را بجویید!" ء
بی هوش شد به حق پیوست سرش.ء
آواز آمد که "یافته شد."ء
گفتند "لا حول در حقّ او گمان بد بردیم. تا بیاید دختر ملک را بمالد که البتّه مالیدن او می خواهد."ء
نصّوح گفت" دست من امروز به کار نیست درد زُهم گرفته است و تب."ء

صحابه توبه کردندی و باز شکستندی. فرمود که "همچون توبه نصّوح توبه کنید که او سی سال دیگر بزیست، هرگز رجوع نکرد."

همان مقالات شمس صفحه 35-36