۱۳۸۶ آذر ۳, شنبه

بادبادک

باز هم به نام او
هنوز نمی دانم چه مرگم است می ترسم تا آخر هم نفهمم
مثل همیشه با هم لبخند زدیم. همیشه در سفر می دیدمش. حتی اگر بهترین دوستم کنارم بود باز آنقدر تنها می شدم که او را ببینم. آخر می دانی من همیشه کنار پنجره می نشینم و بیرون را می پایم که گیجم می کند این همه آدم، درخت و سنگ که به سرعت می گذرند واقعاً چیز عجیبی است به خصوص آدمها که هر کدامشان یک پدر و یک مادر دارند و اغلبشان یک خانه، یک رختخواب و یک دل. ولی او فقط به من نگاه می کرد. چشمانش غمگین بود و بهت زده. سرم را می گردانم تا دیگر نبینمش اما نمی توانم دل از ستاره ها بکنم و باز بر می گردم سمت ستاره ها و کوههایی که از میان او پیدایند. با هم می گوییم تو واقعیت نداری ..... ولی من دوستت دارم. بعد من خوابیدم و خواب می دیدم که مثل یک بادبادک که نخش را به سقف اتوبوس بسته باشند دنبال اتوبوس پرواز می کنم

به نام او
به نظر می رسد که ذوق و قریحه ی نداشته ام ته کشیده است و هر چند اینجا حتی باران هم می آید باز من نمی توانم چیزی درست و حسابی برای وبلاگم پیدا کنم ( سوال این است که آیا هر گز توانسته ام؟ بگذریم) می دانم که تو هم گاه گاهی برای خودت چشمک می زنی، دست تکان می دهی یا توی آسانسور وقتی تنهایی جلوی آینه شکلک در می آوری ( تو یکی را که خوب می شناسم ) و اگر مرضت مثل من حادتر شود ممکن است برای خودت پیامک هم بفرستی ( چقدر حیف است که نمی شود به خودمان زنگ بزنیم، نه؟) و یا می توانی پای پست خودت بیست تا نظر بگذاری ( در واقع این برنامه بعدی من است! نمی دانی چقدر از این که چنین وبلاگ کپک زده ای دارم خوشحالم) بگذریم. حالا که کفگیر به ته دیگ خورده یکی از مطالب قدیمی ام را که ممکن است خوانده باشی اینجا می گذارم یعنی گذاشتم از پایین بریده شد به بالا چسبانده. هر چند به حافظه ی تو ایمان دارم؟

۲ نظر:

Khodayar گفت...

سلام
فک کنم خوانده بودمش
امروز یک چیزی رو فهمیدم که یه کمی ذوق زده ام کرد
چون می تونه مربوط به رشته تو هم بشه بهت می گمش
اگه فشار به اندازه کافی بالا بره، هر آلیاژی هم که باشه تلنگش در می ره
همین
شکر خدا

poopak گفت...

علیک سلام
جالبتر اینکه آدمی را از فلز عجیب تری ساختن که با نوازشی تلنگش ( این یعنی چی؟) در می ره
شکر خدا