۱۳۸۶ دی ۱۰, دوشنبه

آیا صبح نزدیک نیست؟

به نام او


خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح

کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

خیام



نکو ملکی است ملک صبحگاهی

در آن پیدا کنی از هر چه خواهی

نظامی ، منظومه خسرو و شیرین ،آنجایی که شیرین از فراق بیتاب است و مناجات صبحگاهی او که زیباست و اثر بخش اگر خدا بخواهد
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
حافظ


۱۳۸۶ دی ۱, شنبه

تقدیر و تشکر

به نام او
این جریان تقدیر و تشکر در ابتدای پایان نامه هم خودش سوژه ای است در خور خنده و من هم که خودت می دانی تنها خوری توی
مرامم نیست به خصوص که مفت باشد و کوفت باشد و چیزی هم ازش کم نشود پس می گذارمش توی بلاگ تا تو هم ببینی
راستی که این آش شله قلمکاری که تازه بعد از پختنش فهمیدم چی بود اگر فهمیدم و تازه الان طراحی آزمایشش را کردم اگر کردم شایسته آن بود که به کسی یا چیزی تقدیم شود و همین بود که ذهنم به کار افتاد که چه کسی؟
خب شایسته ترین به روایت خیلی ها اوست نه؟ پس

تقدیم به خدا و صد و بیست و چهار هزار پیامبر مرسل و باقی اولیا و اوصیا

که خجالت کشیدم که او غنی است و هوای باقی رفقایش را هم دارد بگذار بدهیم به مستحقش

تقدیم به همه گرسنگان، قحطی زدگان، زلزله زدگان، مظلومان، مستضعفان، در راه ماندگان، بیماران قلبی عروقی، سکته مغذی شدگان ....ء

که این را هم فایده ای نیست که به فرض اینکه بتوانند به فرض در آن شرایط دهشت بار تنبانشان را بالا بکشند و زنده بمانند و این به دستشان برسد چه به دردشان می خورد که به قرصی نان محتاج ترند

شاید هم بهتر باشد از این فرصت استثنایی زندگیم استفاده کنم و تمام عقده های این من بی عرضه حیف نان را که در تمام عمر هر گز نتوانسته ام دل کسی را به دست آورم یا ذهن کسی را ولو در حد چند میلی ثانیه مشغول کنم و هر چه سعی کردم لا اقل خانواده احساس خطری بکنند و کاری. آنها هم چنان خیالشان از این جوان، سر به راه سر به زیر سر به هوای با حیای مومن جمع بود که از کبریت بی خطر

تقدیم به
بنفشه، ستاره، گل رخ، بهناز، سمانه، لیلی، سرو، رنگین کمان، باران، نوال، آتیانا، پری و خیلی های دیگر

یا لا اقل
تقدیم به
عشق اول و آخرم آناهیتا

اما نظر به اینکه اگر همچین می نوشتم، مدرک فوق لیسانس خودم که هیچ احتمالا مال استاد راهنمایم هم باطل می شد که هر چه نباشد دانشگاه مولود انقلابی گفتند و دره التاجی چیزی

پس کس دیگری نماند جز همان بیچاره ای که من و جوانهای پیزوری دیگری امثال من ( شما را نمی گویم که ) قرار است خوشحالش کنیم و اصلاً این تحقیق از اول هم مال همو بوده است که کار سی سال پیش غربیهاست پس

تقدیم به وطنم ایران

۱۳۸۶ آذر ۲۸, چهارشنبه

calvin & hobbes

به نام او
ببین عکس این بابا واترسون شبیه توست ؟ یا من خیال می کنم؟




البته من به عینک و دماغ و سبیلش مشکوکم که نکند از این ماسک هاییه که همه اش با هم به عینک وصلن؟ و دیگه به دستاش که توی این عکس کجان و دارن چکار می کنن؟
خب مشکوک بودن به خالق کلوین و هوبس که چیز عجیبی نیست؟ هست؟




بگذریم راستش اول می خواستم درباره این رفیق جدید طبق معمول هرگز ندیده ام بنویسم و اینکه چه زود من هم مثل هزاران نفر دیگر با او صمیمی شدم و به کارهایش معتاد و یا اینکه این که بتوانی کودکی کسی را به یادش بیندازی چه کار بزرگ و ارزنده ای است چه به روش میازاکی چه واترسون و یا شوز ( که این یکی بماند برای بعد)؟




اما تفاوتی هست بین من و باقی یا بهتر است بگویم اکثر طرفدارهای او که من دوازده سال بعد از خاتمه آن ده سالی که این کمیک استریپ در حدود 2400 روزنامه جهان چاپ می شد تازه پیدایش کردم! و همین هست که از اول با اینکه هنوز همه کارهایش را نخوانده ام و ندیده ام دلخورم که چرا تمام شد؟
راستی غصه دارم که چرا کالوین 10 سال 6 ساله ماند و بعد تمام شد همان سوال اساسی همان درد که زمان نام دارد و اکثر هم نوعان من از بدو ورودشان به این جهان گذران داشته اند. انگار حدی هست برای هنر و خیال هر چند زیبا و دلفریب؟ نمی توانم بکنم و دلم می خواهد بچسبم ولی هیچ چیزی هیچ چیزی پایدار نیست، هست؟




نکته آخر اینکه من یک راه حلی برای از راست به چپ نوشتن در بلاگر پیدا کرده ام که به جای مثلاً همزه گذاشتن بعد از نقطه یا علامت تعجب. ء . جمله آخر همه پاراگرافها را سوالی می نویسم و با علامت ؟ تمام می کنم. راه خوبی است نه؟

۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه


به نام او
چه دردی است که حتی زمان هم مرهمش نیست همان که وقتی در کانون داستان قرار بود درباره کودکی بنویسیم و همه درباره جنگ نوشته بودیم یعنی کودکی مشترک نسل ما
انگار این حرفها را زده ام بارها و بارها با خود تو حتی بعد از خواندن همان داستانها یا وقت دیدن عکسهای کاوه گلستان، جهانگیر رزمی یا در سالروز آزادسازی خرمشهر... پس چرا سیر نمی شوم؟
چرا باز با هر عکسی، هر خاطره ای می روم به دنیایی که فراموش نکرده ام ولی دیگر نیست نه صدام یزید کافر و نه خمینی روح خدا



در خانه ما هم نواری هست از همانها که پدر و مادری با ذوق و شوق خرج بچه هایشان کرده اند، وقتی به شعرهایی که درآن عالم بچگی خوانده ام گوش می دهم تعجب می کنم و حتی شرمنده می شوم از آن همه شعار که یا درباره انقلاب است و 22 بهمن یا درباره جنگ
گوش کن
میگ ...میگ....میگ اومد
با راکتاش دراومد
بالا گرفت سرش را... دمش را
گفت به به چه شهر خوبی
الان خرابش می کنم
خدایا خدایا فانتوم میگو بگیره
اگه نگیره خلبان میگ بمیره

و من اینرا در مهمانی به عنوان شیرین زبانی می خوانده ام! و فقط حالا است که می فهمم تفاوتی هست انگار میان من و تو و هم نسلان ما مثلاً در اروپا که از تلویزیون چارلی براون می دیده اند و آستریکس و ابلیکس می خوانده اند
هنوز حرف دبیر ریاضیمان یادم هست که شما هیچ کدام طبیعی نیستید که توی شکم مادرهاتان، روی سرشان بمب و موشک می ریخته اند
که البته حرف راست است و زدن ندارد
نمی دانم چه چیزی است که مرا این طور به این خاک به این خانواده به این مردمی که روز به روز بوی عفنشان بیشتر می شود بسته. آنقدر که گاهی که این جایم دلم برای همین جا هم تنگ است



شاید آن چیزی که قبل از من و تو جوانان هم سن و سال حالای ما به خورد

ما به خورد این خاک به خورد این هوا داده اند
می توانیم انکار کنیم طفره برویم حتی رها کنیم و برویم به سرزمین بادمجانهای بدون تخم کانادایی یا هر جای دیگر که آزادتر است ، راحت تر و بی درد تر اما نمی توانیم فراموش کنیم
همان برزخی که الان هم در آن گرفتارم که هم اتاقی ام هر روز از در می آید با خبری تازه، دانشگاه میلواکی، نیوزیلند و حتی فیلیپین، دخترهای اوکراین، هنگ کنگ، بلا روس و... هر بار همان نتیجه و همان شعار که پس چکار می کنیم؟ ..... می ریم! ء



راستی این عکسها را از بلاگ جهانگیر رزمی برداشته ام
تو هم برو اگه نرفتی

http://www.jahangirrazmi.ir/
پس با تشکر از رفیق نا دیده ام جهانگیر