۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

خشم سعدی


به نام او
قرار نبود که من اینجا ناسزا بگویم و دردهایم را با تو تقسیم کنم ولی از تو چه پنهان که چکنم که طاقتم نمانده و همین که اینجا قولی از زبان سعدی می آورم که مدتها ورد زبان من شده بود و بهانه ای برای خالی کردن دقّ دلم در اینجا و آنجا و رو به فضای بی خطر یعنی نه چنان که کسی بشنود یا اگر بشنود بفهمد که چه بلغور می کنم؛

مشتی متکبر مغرور، مُعجِب نفور، مشتغل مال و نعمت، مفتتن جاه و ثروت، که سخن نگویند الّا به سفاهت، و نظر نکنند الّا به کراهت؛ علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزّت مالی که دارند و جاهی که پندارند، برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند. بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کم است و به نعمت بیش، به صورت توانگر است و به معنی درویش.


اگر بپرسی که حالا با که بودی؟ می گویم هر که این اوصاف برازنده ی اوست یعنی چه فرقی می کند برای من هست برای تو هم حتماً هست. شاید بدانی که این متن قسمتی از جدال مدعی و سعدی بر سر فضیلت درویش و توانگر در بوستان است و حتی بر اساس روایت سعدی در آخر کار ایشان به محکمه هم می کشد و بگویی که این قول مدعی است نه سعدی. و من پاسخ می دهم که گذشته از بلاغت این کلام که مگر می شود غیر از سعدی؟ حتماً به متن سخنرانی بسیار جالب ایرج پزشکزاد ( می شناسی؟ نه؟ خودش طنز پرداز است مثلاً نویسنده ی دایی جان ناپلئون) که در سایت کتابخانه ی گویا وجود دارد رجوع بفرمایید که راستی جالب توجه است و تا حدودی روشنگر برخی اشتباهات رایج در باب حضرت سعدی.

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه




به نام او
SAM & MAX
جدی ترین بازی دنیا

راستی جدی ترین بازی دنیاست و این را در نگاه اول به این شخصیتهای کارتونی نمی فهمی تا وقتی که لااقل یکی از قسمتها را بازی کنی و بعد که به اندازه کافی از شوخیهای بازی فاصله گرفتی و خنده هایت یادت رفت، دستگیرت می شود که این سگ گنده کت وشلوار ی کراوات پوش و آن شبه خرگوش، مکس، که بر خلاف سام فقط سفید رنگ است ولی به شیطان ترین بچه هایی که در عمرت دیده ای می ماند ، حرفهای خیلی جدی ای دارند، طوری که در دنیای بازیهای رایانه ای من یکی سراغ ندارم که بازی ای اینقدر بتواند اظهار نظر کند و حتی از آن عجیب تر فکر کند!

بعد از بررسی ویکیپدیا برای این پست، فهمیدم که در واقع این شخصیتها مربوط به یک مجموعه کمیک استریپ های موفق بوده است که خالق آن استیو پارسل است و به خاطر هجو فرهنگ عامیانه ی حال آمریکا مورد لطف منتقدین نیز بوده است. تا به حال دو تا از فصل های این بازی منتشر شده است، فصل اول در شش بخش و فصل دوم در پنج بخش که هر کدام از این بخشها یک داستان تقریباً مجزا دارد که روی هم رفته با باقی بخشها، داستان فصل را مشخص می کنند، من یا بهتر است بگویم ما، یا بهترترش بگویم داداش من فصل اول را تمام کرد،( البته من هم بعضی جاها کمک کردم) سام و مکس دو پلیس آزاد هستند ( freelance police ) که برای خودشان کار می کنند، ژانر بازی ماجراجویی است (adventure ) یعنی به این صورت است که در مکانهای مختلف داستان تاب می خوری و با صحبت کردن با افراد مختلف و دستکاری کردن اشیای مختلف پرده از رازهای بازی پرده برمی داری و در نهایت با شخصیت منفی هر بخش روبرو می شوی، تا بخش آخر که به شخصیت پشت پرده ی همه ی بخشها یعنی کل فصل می رسی. البته این داستان بیشتر از آن که به فکر کردن مربوط باشد به خندیدن مربوط است، هر چند که متاسفانه زبان انگلیسی به کار رفته در داستان، مثل هر طنز گفتاری دیگری، کمی مشکل است.
من در اینجا فقط به دو تا از بخشهای فصل اول اشاره می کنم که به خصوص خیلی برایم جالب بودند؛
در بخش پنجم، Reality 2.0، شخصیت منفی داستان با استفاده از یک نوع عینک خاصی که به شخصیتهای بازی داده است، سبب شده که آنها خود را در فضای مجازی که شبیه به بازیهای کامپیوتری دهه ی نود است ببینند، و در نتیجه شما با دو فضای مجازی و حقیقی در داستان روبرو بودی که هر لحظه می توانستی با گذاشتن عینک مربوطه بین این دو فضا جابجا شوی. شما بعد با استفاده از باگهایی که در این برنامه ایجاد می کردید می توانستید نهایتاً داستان را به سمتی پیش ببرید که بعد از شکست دادن آنتی ویروس سیستم، سیستم را از بین ببرید، جالبتر از همه این که وقتی که سیستم را از کار می انداختید، درفضای مجازی گیر می افتادید و در یک فضایی شبیه به داس باید بازی را ادامه می دادی تا از آنجا خارج شوی که البته همانقدر که خنده دار و جالب بود، اعصاب خرد کن هم بود. خب مرا ببخشید ولی به نظرم کاملاً طبیعی است که با مرور داستان این بازی به یاد بعضی پدیده های جدیدی بیافتم که امروزه متولد شده اند و این امکان به راستی بی سابقه و ترسناک که بتوان زندگی مجازی را به زندگی حقیقی ترجیح داد
در بخش چهارم، Abe must die ، مکس برای بدست آوردن ریاست جمهوری آمریکا، می بایست با مجسمه آبراهام لینکلن که در واقع یک ربات بود، رقابت کند و بعد از ساختن پاپوشهای مختلف برای آبراهام رییس جمهور آمریکا می شود، این قسمت پر از شوخیهای مختلف در مورد سیاستهای جنگ طلبانه آمریکا و اداره یک کشور است. به عنوان مثال فرش اتاق رییس جمهور عقاب مشهور، نشانه ی آمریکا ست که در یک پنجه بشکه ای نفت و در پنجه ی دیگر یک دسته اسکناس را گرفته است. جالبتر این که به همین مناسبت در اینترنت سایتی هست به نام maxforpresident.com که در آن می توانید پیام مکس رییس جمهور را بخوانید و تعدادی از ویدیوهای بازی را ببینید.


به هر حال اگر حوصله ی بازی کردن داری امتحانش مجانی است.

شکار حوری


به نام او
از دم دروازه با هم همقدم شدیم، پرسید شما هم می رید شکار حوری؟
گفتم : نه بابا ما رو چه به حوری!؟
گفت : البته ما هم که هر چه تیر می اندازیم فایده ای ندارد؟
برای اینکه ساکت نمانده باشم گفتم، خب شاید باید قلاب بیاندازی... و رسیده بودیم و او که وضو داشت، داخل شد و من به وضو خانه...
فردایش که دیدمش کلی سوال فنی داشتم که با حوصله جواب داد و آخر سر گفت: چه حرف خوبی زدی ، گاهی اوقات ما کاری را انجام می دهیم بدون اینکه راهش را بدانیم و فایده ای نمی دهد، که آخر اگر حوری را با تیر بزنی که چیزیش نمی ماند و...
خب من هم ابتدا در تکمیل فرمایشاتم افزودم که تازه تور هم بهتره...
ولی بعدش به این فکر افتادم که چه نیک مردی است که سریع به فکر کار خودش افتاد و یادش از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
مرد آن است که گیرد اندر گوش گر نوشته است پند بر دیوار

۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

جنگ

به نام او
در عجبم از آنهایی که با طول کشیدن اضافی چنگ مشکلی ندارند. من یکی که اگر کسی پشت در مستراح معطلم باشد کمربندم را بیرون می بندم.
**
در حاشیه : حتی اگر پس از فتح خرمشهر را در نظر نگیریم دست کم از زمان صدور قطعنامه تا زمان پذیرش آن یعنی از زمانی که ایران از اوج وضعیت نظامی به بدترین وضعیت خود رسید. یعنی چیزی شبیه به اول جنگ، یکسال طول کشید یعنی سالی پر از شکست و شهید و اسیری که ما دادیم و اگر این حق الناس نیست پس چیست؟

سلام ! من برگشتم.. ها

به نام او
دیگر خزعبلات بس! وقتش شد که چیزهایی اینجا بنویسم تا با هم ببالیم و بمانیم، اگر خدا بخواهد.
اول از همه من از خدمت سربازی کمال (سوء) استفاده را برای جمع کردن مشتری برای این وبلاگ کپک زده ام نمودم و اما بعد...
***
از همان روز اولی که روز اول نبود فهمیدم که این همه مدت زندگی در صنعتی و این ور و آن ور برای من لا اقل این خاصیت را داشته است که از همه گوسفند تر باشم یعنی سر به راه تر و صبور تر. با بچه ها ی خوزستان به گواهی برگه ی سفیدی که برایمان فرستاده بودند یعنی به دستور و با تهدید آمده بودیم آنجایی که باید آمده بودیم و راهمان نمی دادند. " فقط بچه های تهران تو!" و ما که نگران امریه هایی بودیم که با کلی دوندگی جور کرده بودیم مرتب با تشر دژبانها مثل گله ی بی صاحب از این ور به آن ور تارانده می شدیم. یکبار هم به نشانه ی اعتراض رفتیم وسط گاردریلهای وسط بزرگراه برق آفتاب ایستادیم. خیلی که سر و صدا راه می انداختیم می آمدند بیرون که نمی دانیم ، یا بروید صفر 2 یا میدان سپاه و همه چرند و ما سر در گم و مضطرب. با مزه اینجا بود که اتفاقی نبود یعنی وقتی بعد از کلی جان کندن که توانستم با یکی از موبایلهای باقیمانده با احمد تماس بگیرم فهمیدم که دوره ی قبلی هم دقیقاً همین آش و همین کاسه بوده است و آخر سر میدان سپاه و فرستاده بودنشان نیروی انتظامی اراک و بعد از دو هفته سگ دوی یکی از خانواده ها امریه هاشان زنده شده بود. چیزی از خاطرم گذشت ، خنده ام آمد، سری بالا کردم و نگاهم چرخید به سمت یکی از دو عکس دو طرف سر در " لا اقل تکلیفم با تو یکی روشن شد! نه؟"

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

مناجات شعبانیه

به نام او
اَلهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی اَخَذتُکَ بِعَفوِک، و اِن اَخَذتَنی بِذُنُوبِی اَخَذتُکَ بِمَغفِرَتِک، وَ اِن اَدخَلتَنِی النّارَ اَعلَمتُ اَهلَها اِنّی اُحُبُّک

چقدر از شعبان و چقدر تا رمضان ؟

۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

سربازی

به نام او
با قلبی ناآرام و دلی نامطمئن از خدمت خواهران و برادران به خدمت سربازی اعزام میگردم.
حالا از شوخی گذشته به نظرم برایم خیلی لازم است یعنی درست است که خود سربازی عامل سرگردانی و علافی این مدت من بوده اما بد نیست که به زور هم شده از علافی و سرگردانی درآیم و یک مدت این زندگی و اسباب بازیهایی را که به آنها معتادم نبینم به خصوص که رمضان هم می رسد و من خیلی امیدوارم.
می دانی شنبه دوم برج 6 اولین روز سربازی من است و به احتمال خیلی زیاد تا 45 روز یا شاید هم دو ماه بعد هیچ پستی نمی گذارم. یعنی... البته حق داری نه که چه تحفه ای بود این پستها ؟ یا از آن بد تر با این بطالت این اواخر کم کم فاصله زمانی بین پستها داشت به همین مقدار می رسید... خلاصه ببخشید و رمضان و شعبانتان مبارک. برای من هم دعا کنید.

تونل

به نام او
چقدر زیباست این تونلها، آنجا که از تاریکی به سایه می رسی و از سایه به آفتاب.
اللهُ ولیُّ الذینَ آمَنوا یُخرجُهُم من الظّلماتِ اِلی النّور

۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

به نام اومطلب بسیار ساده و بدیهی است. چیزی را نمی توان با جنس همان چیز خنثی کرد. مثلاً آتش افروخته یا چه می دانم جوهری که روی فرش ریخته باشد یا مثلاً اهل مراقبه می دانند که برای ساکن کردن ذهن نمی توانی آگاهی را با آگاهی خاموش کنی و همین طور خیلی چیزهای اخلاقی در زندگی مثلاً دروغ را نمی شود با دروغ پوشاند یا با گناه نمی توان جلوی گناه را گرفت، اینها همه هست و همه می دانیم ولی کافی است به دور و بر خود بنگری تا ببینی که اغلب فراموش می کنیم یا ...لا اقل... من می کنم.

دور و نزدیک

همیشه گفته ام که دقیق ترین سنجه ای که برای اندازه گیری خودم می شناسم محبتی است که آن لحظه به دور و بریهایم احساس می کنم و هرچه تا دورتر من بزرگتر. البته گاهی هم دردسر ساز است و باید مراقب بود، مثل آن بار که از پیش تو می آمدم و خوش بودم درست یادم نیست چه بود ولی حرفهای خوبی زده بودیم و...
وقتی سوار شدم اتوبوس هنوز خالی بود و تنها یک پیرمرد کنار یکی از پنجره ها و همان که رفتم و کنارش نشستم . نگاهی کلافه به من کرد و گفت این همه جا؟ عذر خواهی کردم و یک ردیف عقب تر رفتم.

علم بهتر است یا ...؟

به نام او
داشتم فکر می کردم که آیا حاضر بودم به قیمت کشف چیزی مهم مثل نیروی ارشمیدس برهنه از حمام بیرون بدوم و فریاد بزنم یافتم یافتم! به نظرم اگر برای کشفم در تاریخ جاودانه نمی شدم برای آن یکی حتماً ... می شدم.

۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه

مستوری و مستی

به نام او
قضیه از آنجایی شروع شد که من مقاله ای از آقای ( مرحوم تفضلی) می خواندم یا بهتر است بگویم می شنیدم ( مقاله را از ketabkhaneyegooya.com برداشته بودم) که در آن ایشان در سفری خیالی با حضرت حافظ که از قرار در میان جمعی از دلبران پریشان موی ، مست و خمار افتاده بود، ملاقات کرده و با پرسش هایی شبیه "آیا شما شراب می خورید؟" " شما چه طور شرابی را می پسندید؟" و از این قبیل که با غزلیات خود حافظ پاسخ داده شده بودند مشکل قدیمی نوع شراب حافظ را حل کرده بود و حال اصل ماجرا؛
راستی عجیب است که بر سر تعبیر اشعار شاعری این درجه اختلاف و پریشانی در میان خواص وجود دارد. من یکی که هیچ شاعر دیگری و به خصوص در هیچ فرهنگ دیگری نمی شناسم که دامنه ی دوستانی به این فراخی داشته باشد از شاملو بگیر تا شهید مطهری و همه با حافظ دوست و با یکدیگر دشمن، بله لا اقل در تعبیر شراب و مطرب و ساقی و هر چه در این غزلیات تکرار می شود و اساسی است در دو جبهه ی مخالف.
راستی که اگر زمانی من به حضرت حافظ می رسیدم سوالات مهمی داشتم؛ می دانم که هر گز از او نمی پرسیدم که این شراب شما فرشی است یا عرشی؟ دوست دارم به طریق خودم از آن لذت ببرم و آن قدر بخشنده هستم که به ذوق و تلذذ دیگران احترام بگذارم.
البته ایمان دارم که بالاخره شاعر یکی را لا اقل در هر شعر منظور داشته که به قول قرآن در وجود هر آدمی یک قلب است اما می پرسیدم که راستی از تاثیر این کلام دو پهلو این جاذبه و دافعه که یکی لسان الغیبت می خواند و دیگری لا ابالی و تا حد زیادی ریا کارت می داند و در همان حال ستایشگر توست غافل بودی؟ اگر خدا پرستی و به روز قضا ایمان داری که این یکی در خلال ابیات خیلی سر راست تر مطرح شده است، از گمراه کردن دیگران نمی هراسی؟
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
وصف رخساره ی خورشید ز خفّاش مپرس که در این آینه صاحبنظران حیرانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند
لاف عشق و گله از لاف زهی لاف خلاف عشقبازان چنین مستحق هجرانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می گردانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
مفلسانیم و هوای می مطرب داریم آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
و گر چه
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل، شیخان گمراه
اما
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند
والسلام.

۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

بخشش

به نام او

نمی دانم جمله را از جایی خوانده بود یا مال خودش بود به هر حال غافلگیر شدم.
به هر حال نریمان گفت: برای بخشش دیگران باید اول خودت را ببخشی.

بهشت

به نام او

بدرستیکه الله حیا نمی کند که به پشه یا بزرگتر از آن مثال زند.
پس آنانکه ایمان آورده اند می دانند که حق و از جانب پروردگارشان است و آنانکه کفر می ورزند، می گویند که الله را از این مثل چه مقصودی داشته است؟
بسیاری را به آن گمراه می کند و بسیاری را به آن هدایت می کند
و گمراه نمی کند به آن مگر فاسقین را *26*

آنانکه پیمان الله را بعد از میثاق نقض می کنند و می گسلند آنچه را الله به وصل آن امر فرموده است و در زمین فساد می کنند و آنان به حقیقت زیانکارانند. *27*

سوره ی بقره

جای زیبایی بود، آرام بود، نسیم می وزید و میان درختان صدا می کرد و جوی کوچک اما زلالی از آنجا می گذشت.

از من هم پرسید: بهشتی که قرآن می گوید، غیر از این است؟

یاد جواب رفیقم افتادم که "اصل کار غایب است..." اما بیت حافظ در ذهنم تاب می خورد و همین بود که گفتم: چه فرقی می کند به هر حال رزاق اوست و سفره سفره ی او.
" بر در شاهم گدایی نکته ای بر کار زد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود."

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

قضاوت


اما شب دیگر که سراغش رفتم و وقت نداشت و اتفاقاً من خیلی خوشم می آید که جوانهای مثل شما سوال بپرسند و بنویس بده به من...
گفتم: پیامبران ابتلا داشته اند نه کم که زیاد...
گفت: بلی مثل ایوب نبی ...
گفتم نه فقط ایوب
گفت: مثلاً ...؟ گفتم : یوسف که طفل بود و برادرانش ....
گفت: نه آن فرق می کرد که آن پیش در آمد پادشاهی یوسف بود...
گفتم : برای ایوب هم پیش در آمد رشد و تکامل ایوب بود
گفت: این حرفها چندین جلسه احتیاج به توضیح دارد.
گفتم : بگذارید بگویم که با کجای منبر آن شبتان مشکل دارم...
گفت: امشب کار دارم، ماشین بیرون منتظر من است، فردا شب هم نیستم، بنویس کتبی بده به من.
گفتم: شفاهی بهتر است هر وقت، وقت داشتید، فقط پنج دقیقه
گفت: بنویس کتبی
گفتم : مشکل من....

تقصیر خودم است که عادت دارم کلمه کلمه ی حرفهای این جماعت آخوند را مزه مزه کنم و زیر غلطهایش، البته از نظر خودم، خط قرمز بکشم و مشکل آنجایی است که بروم و نمره شان را به خودشان نشان بدهم.
مثل آن باری که نماینده ی ولی فقیه در مسجد دانشگاه بین دو نماز اسامی کاندیداهای مقبولش را از تریبون منبر اعلام کرد و من متعجب از دیگران و خودم که شاید راستی من بر خطایم و اشکالی ندارد بعد از نماز دوم خدمت حاج آقا رفتم که البته نپذیرفت و من هم دیگر پشت سر ایشان نماز نخواندم که از نظر من عادل نبود و چه عذابی است راستی که مسجد بروی و فرادا نماز بخوانی. دروغ چرا همه شان که مثل هم نبودند یعنی از برخورد خیلی تند بود تا مصالحه و پذیرش و راستی هم که همه جا حق با من نبوده و نیست اما مهم است که بشنویم، بپذیریم و ....
به قول حضرت حق در قرآن که؛
... بشارت باد بر کسانی که سخن را می شنوند و بهترینش را پیروی می کنند...
بگذریم، این بار دست کم چهل سال پیر تر از من بود و اکثر جماعت آن مسجد هم. و ذوقی داشت وقتی که می گفت " خداوند عالم" . خلاصه حدیث زیبایی بود و توضیح آن که در جایی از آیه ی " و ما اصابتکم ...."
یعنی و هیچ مصیبتی بر سر شما نمی آید مگر از اعمال خودتان ...
شروع کرد و به زلزله ی بم رسید که من شنیده ام در عروسی های طاغوتی، برای خوشایند حضرات پولدار روی شتری نفت می ریخته اند و بعد از جست و خیز حیوان لذت می برده اند... و آیا چنین جماعتی سزاوار عذاب نیستند؟
و سر تکان دادن و ابراز احساسات جمعی از مومنین که داغ کردم آن شب چیزی نگفتم تا چند شب بعد که فرصت نشد و حالا دارم اینجا خالی می کنم، دلیلی بود که مثال یوسف صغیر را زدم یعنی می خواستم بکشانم به این همه طفل صغیر که در این عالم بیمار می شوند یا از گرسنگی و جنگ و امثال آن رنج می کشند و هیچ جوری نمی توانی آن را با به عوض اعمالشان توجیه کنی که اعمال پدر و مادر شان هم به آنها چه که " هیچ کس گناه دیگری را به دوش نمی کشد" و راهی نمی ماند مگر مطرح کردن ابتلا و همه ی آن آزمایشاتی که تا ما نمره مان چند شود و غیره.
اصلاً این قضیه ی شتر سوزی را از چند نفر شنیده ای و چند نفر در آنجا چنین پولی داشته اند و چنین مرضی. شوخی که نیست در فقه برای کوچک ترین مسایل هم دو شاهد لازم است تا بیشتر مثلاً برای زنا که چهار تاست و من نمی دانم برای این که جماعتی از مسلمین را لایق و مستحق عذاب بدانیم و زلزله شان را عذاب چند تا؟
و تازه اگر من پای شما باور کنم و فردا زلزله ای بیاید چه قضاوتی می توانم یا حق دارم در مورد جماعت بیچاره بکنم؟
فکر نمی کنی کمی گستاخ شده ایم؟
نه نمی نویسم که تو بین دو نماز از بالای منبر بگویی و من از پایین بشنوم. بیا پایین برادر بیا تا یکی تو بگویی و یکی من که خداوند امر می کند به عدل و احسان.
خداوند همه مومنین را هدایت کند که" انّ هدی الله هو الهدی "و در قلوبمان کدورتی از برادرانمان که در ایمان از ما پیشی گرفته اند قرار ندهد. که او رئوف و رحیم است.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

اهل بیت بلا

به نام او
.......پس یعقوب نامه نبشت و فرزندان را باز گردانید به مصر. و فرزندان یعقوب به مصر باز شدند و نامه ی پدرشان بدادند به ملک مصر. و یعقوب به نامه اندر نبشت:
" من یعقوب اسراییل الله، ابن اسحاق ذبیح الله، ابن ابراهیم خلیل الله.
اما بعد: پوشیده نیست بر ملک که ما فرزندان ابراهیمیم و همه اهل بیت بلاییم. و به من ایدون رسیده است که ملک نیز از اهل بیت ابراهیم پیغامبر است. خواهم که او را بر رسانم از حالها و کارها.
امّا آن چه آمد بر جدّ من، ابراهیم، از دست نمرود ابن کنعان که او را به آتش انداخت، تا خدای بر او ببخشود و آن آتش بر او سرد کرد، تا از آن عذاب نمرود رهایی یافت.
امّا پدر من، اسحاق و آن چه بر او آمد، از حدیث ذبح گشتن، به آن زاری، تا خداوند بر او رحمت کرد و آن کبش بفرستاد به فدا کردن، تا پدر من، اسحاق، از آن راحت یافت.
اکنون از چهل سال باز، بر من آمده است از فرزند من، یوسف، و گم بودن او از من که از بس که بگریستم، هر دو چشم من برفت، بی چاره شدم. و هیچ خبر یوسف خویش ندارم که کار او بر من پوشیده است. و من اندوه یوسف به این برادر او همی گزارم. اکنون، ملک او را باز داشته است به حبس خویش. باید که ملک او را به من بخشد که مرا غم یوسف تباه کرده است، اکنون ملک مرا درد به درد بیافزاید. والسّلام."

یوسف چون این نامه بخواند، او را صبر نماند. همه ی برادرانش را پیش خواند. گفت " تا کی از شما صبر کنم؟ که شما برادر خویش را بفروختید بیست درم و با او جفا ها کردید و ........

منبع: ترجمه یتفسیر طبری ( قصه ها ) : فارسی قرن چهارم / ترجمه جمعی از علمای ماوراء النهر؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی- تهران: نشر مرکز، 1374 ، صص: 95-96.

۱۳۸۷ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

اولین تماشا

به نام او



اخموترین بچه ای که می شناسم یعنی از همان عنفوان عنفوان نوزادی. خب بچه حلال زاده به دایی اش می ره یعنی من.




لذت بخش ترین قسمتش تماشای اولین تماشای دنیا است. خودتان قضاوت کنید.

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

آنتوان سوروگین

به نام او

هنوز از دیدن این تصاویر سیر نشده ام هنوز هم کتاب را ورق می زنم نه تنها به بهانه ی زیبایی این تصاویر که راستی هر کدامشان می تواند مدل یکی از طراحیهای من باشد که از آن مهمتر جواب همان سوالی که همیشه داشته ام همان که آیا راستی راستی این هندوانه هایی که ما خودمان زیر بغل خودمان می گذاریم کیلویی چند می ارزد؟ یعنی پدر هایمان چه شکلی بوده اند؟ چه طوری زندگی می کرده اند و از این قبیل.



بحث بر سر جواب باشد برای بعد بر گردیم سر وقت کتاب؛ نام کتاب" ایران از نگاه سوروگین" است. که شامل مجموعه عکسهای اواخر قرن نوزدهم ایران، از موزه ملی نژاد شناسی لیدن هلند می باشد اینکه این عکسها چطور از آنجا سر در آورده اند و بعد چه طور دوباره از اینجا چیزی است که بخش بیشتر مقدمه های کتاب را شامل می شود. اما در باب حضرت سوروگین خان یا کاملتر مسیو آنتوان خان سوروگین(حدود سالهای 1840-1933 ) که تا جایی که من می دانم قدیمی ترین عکسهای ایران حاصل تلاشهای ایشان است.
متن زیر تخلیصی از بخشهایی از این کتاب است.
سوروگین حدود سال 1840 در سفارت روسیه در تهران متولد شد و سالهای اولیه زندگی اش را در این کشور بسر برد. احتمالاً همین امر موجب آن شد که او بعدها یکی از ستایشگران ایران و ایرانیان گردد. سوروگین بعد از تحصیلاتش در رشته نقاشی در تفلیس یک دوره عکاسی گذراند و بعد از آن تصمیم گرفت تا به ایران باز گشته و فرهنگ زندگی ایرانیان را به صورت مستند عکس برداری کند.
در روسیه، عکاسان بسیاری برای ثبت تصاویری از زندگی و اقوام و گروههای نژادی به مناطق گوناگون عزیمت می کردند. جوامع عکاسی حتی به عکاسان آموزش می دادند که چگونه برای اهداف علمی از صورت، نیمرخ و تمام بدن عکاسی کنند.
هر چند که طرز فکر سوروگین در آن زمان منحصر به فرد نبود، ولی مسافرت او به ایران و عکاسی از آنجا نشانه تصمیم قاطعانه، شهامت و پشتکار او می باشد. مسافرت کردن در قرن نوزدهم و قبل از آن نیازمند تهیه و تدارک و برنامه ریزی بسیاری بود. هتل و رستوران به آسانی پیدا نمی شد و راه ها نیز چندان مناسب نبودند. عبور از بعضی راه ها به دلیل اقوامی که در آن ناحیه زندگی می کردند خطرناک و مشکل آفرین بود. حمل وسایل سنگین عکاسی، همچون دوربین، سه پایه، وسایل لازم برای تاریکخانه، مواد شیمیایی و نگاتیوهای شیشه ای بر مشکلات عکاسان می افزود. مسافرت به تنهایی امکان پذیر نبود. فیکس سازی و چاپ عکسها بسیار مشکل بوده و همیشه امکان آسیب دیدن نگاتیو ها بر اثر شکستن، گرد و خاک و حشرات وجود داشت.
حدود سال 1870 سوروگین و برادرانش همراه یک کاروان بزرگ به ایران آمدند و در تبریز سکونت گزیدند. آنها بعد از مدتی در خیابان علا الدوله تهران ( خیابان فردوسی ) یک استودیو عکاسی گشودند که کارهای هنری آن را آنتوان و کارهای تجاری آن را برادرانش بر عهده گرفتند. در طول زمان سوروگین موفق به جمع آوری 7000 نگاتیو شیشه ای شد.
از آنجا که سوروگین سالها در تهران زندگی کرده و همسر او ارمنی ایرانی بود، موفق گردید تا به طبقات مختلف جامعه دستیابی پیدا کند. سوروگین به خاطر تکچهره های خوبی که می گرفت، عکاس عالیرتبه دربار ناصر الدین شاه و جانشینانش تا حتی رضا شاه گردید( 1925-1941 ). همچنین عکسهای او شامل عکسهایی از آثار باستانی چون پارسه ( تخت جمشید ) و نقش رستم، زندگی روزانه مردم و اقوام مختلف ایرانی می شود. همچنین بسیاری از توریستها و موزه ها و محققین از مشتریان او به حساب می آمدند.
در سال 1908 (سالی پر از نا آرامیهای سیاسی ) خانواده سوروگین به علت ارتباطشان با جنبش مشروطه دچار مشکلات زیادی شده و مجبور به پناه بردن به سفارت انگلستان گردیدند. با وجود اینکه سوروگین روسی بود ولی سفارت انگلستان را به سفارت روسیه که طرفدار جنبش ارتجاعی بود ترجیح داد. خانه های بسیاری از حمایت کنندگان از مشروطه غارت شده و خانه کنار استودیو سوروگین نیز بمب گذاری گردید که در نتیجه فقط دوهزار عدد از نگاتیوها باقی ماند.
در زمان رضا شاه نگاتیو ها به بهانه ی اینکه ایران قدیم و منسوخ شده را نشان می دهند توقیف گردید. بدین ترتیب تلاشها و سرمایه گذاری موفق سوروگین به پایان رسید. او در نهمین دهه ی زندگی اش دار فانی را وداع گفت و در مقبره خانوادگی اش در تهران به خاک سپرده شد.یکی از دختران سوروگین موفق شد ششصد و نود و شش نگاتیو توقیف شده را پس بگیرد.
از سایتهای زیر می توانید تصاویر بیشتری را ملاحظه کنید هر چند کیفیت چندان خوبی ندارند.

۱۳۸۶ اسفند ۲۵, شنبه

مارکوپولو و بازار عامری




به نام او


نمی دانم کارتون مارکوپولو خاطرت هست؟ داستان تاجر ایتالیایی که جهانگرد بود و مسافر جاده ابریشم، من به خصوص چند ضلعی های چشمها خوب یادم است که با مانگاهای کنونی خیلی توفیر داشت. اما در عالم بچگی چه آزار دهنده بود تکه های مستندی که کارتون را قطع می کرد و مردم این سرزمینها را نشان می داد با صورتهای چین و چروک خورده و کج و کوله و بازارهای شلوغ، همه عقب مانده از فن آوری و بهداشت.
و تازه حالا می فهمم که این تکه ها چه جواهری بوده و چه زیاده نعمتی برای یک کارتون آن هم ژاپنی. یعنی راستی راستی آن مستندها و آن سفر ها برای این کارتون انجام شده بود؟

بگذریم ...
حق با نریمان بود راستی راستی یکی از شیک ترین خیابانهای پایتخت بود و شبیه خیابانهای فرنگ البته فرنگ عهد قدیم به خصوص با آن تیر چراغهایش که به قول نریمان چهارگوش هایش زیبا تر بود و پر از افراد طبقه بالای جامعه و شاید با فرهنگ و جوانهای خوش تیپ و مغازه ای که فقط جوراب می فروخت، پدر سوخته چه گران می داد، و نریمان راستی آنجا را دوست داشت.
و من چه بی شعور بودم مثل همیشه هر چند بی منظور که راست گفتم که هیچ وقت نتوانسته ام با این جور جاها ارتباط بر قرار کنم و همیشه انگار که این آدمها و این مغازه ها مال سیاره ی دیگری است ... و بعد در نهایت بلاهت ادامه دادم که می دانی نریمان حالا بر خلاف کودکی ام چه بازاری را دوست دارم؟
بازارهایی مثل بازار عامری اهواز، پر از گل و لای و پشه و ازدحام، پر از میوه های رنگین، ماهیهای بویناک و ادویه های معطر و مردمی که فریاد می زنند و ............
به گمانم به نریمان بر خورد، شاید هم حق داشت هر چند من سعی کردم که راست و ریسش کنم و شاید نریمان هم نفهمید که چه سفسطه ای کردم که بماند.
اما من عاشق این بازارهایم که انگار یار بی پرده از در و دیوار .........
و حالا مدتی است که جزو آرزو هایم شده است که با دوربین مدل دقیانوسی ام بروم و عکس این بازار عامری را بیاندازم که هر بار نشده است اما عکسهایم را از بازار شوشتر دارم و چند تا را اینجا می گذارم هر چند که بازار عامری نمی شود..



۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

پوزش

به نام او

با سلام از اینکه لینک مربوط به خدایار در قسمت وبلاگ رفقا(سمت چپ بالای صفحه) به دلیل اشتباه تایپی خراب بوده است از همه دوستان به خصوص شخص شخیص خدایار معذرت می خواهم. این مشکل هم اکنون بر طرف شده است.

خوش باشید!
مخلص شما پوپک

۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه

شب




به نام او



منظره ی آن شب هنوز هم در خاطرم زنده است، یکی از همان منظره های همیشگی وطنی، قهوه خانه بین راه با آشپزخانه کثیفش که یکی از میان پنجره نشانم داد؛ تند و تند به سیخ می زدند و دستشویی این بار تمیز تر از همیشه اش که یک جوان نشسته با بشقابی در پیش رویش به آن اضافه شده بود، خب کار که عار نیست؟ پنجاه تومان گذاشتم و آرام گذشتم. یکی پرسید قابل تحمله؟ گفتم بستگی به سلیقه ات داره.
زیر لب نق زد همه جای دنیا پیشرفت کرد غیر از اینجا... فکر کردم چه موهبتی بوده است دوری از خانه که حالا اینقدر از لهجه ی خوزستانی این بابا لذت می برم...
جایی دیگر کمی دورتر از قهوه خانه میان تاریکی کنار نیزار، هیبت سیاه و عظیم کوهها می ترساندم، صدای رودخانه نوازش می کرد و ماه در گذر از میان ابرها حیران تر از همیشه، دست خالی، می گذاشتند و می گذشتند..... برگشتم جماعت در حال سوار شدن بودند.



۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

سبیل

به نام او
فکر کردم باید بعد از اتمام کارشناسی ارشد تغییر کرده باشم. بنا بر این برای مدتی سبیل می گذارم.

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

به نام او
به مناسبت اضافه شدن زبان شیرین پارسی به بلاگر و حل مشکل چپ به راست و از این قبیل، تصمیم گرفتم یکی از جملات مرحوم اینیشتین را نقل قول کنم که درد همه عمر من بوده است:
"As Einstein says

If A is a success in life, then A equals x plus y plus z. Work is x; y is play; and z is keeping your mouth shut.
In Observer 15 Jan. 1950
****************************************
zzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

سرور جوانان اهل بهشت

به نام او

روایت مشهوری است که
پیامبر فرمود
حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند. ( سیدا شباب اهل الجنة) ء

اما از روایات دیگر پیامبر چنین بر می آید که همه اهل بهشت جوانند پس معنی این فرمایش حضرت چیست؟

اگر ایده ای داشتی حتماً نظر بگذار
با تشکر فراوان

مخلص شما پوپک

۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه

تفسیر طبری: مقتل حسین ابن علی

به نام او
ء...و با حسین کس نماند مگر پنج تن از برادران وی: عبدالله و عباس و جعفر و عثمان و محمد. و محمد حنفیّه وعمر ابن علی به مکّه بماندند که آنجا نبودند. و پسر حسن مانده بود نامش قاسم. و علی اصغر بیمار بود به خیمه اندر، خفته بود. پس این هر پنج برادر بیرون آمدند تا کشته شدند. و قاسم ابن حسن کودک بود یازده ساله، از خیمه بیرون آمد، شمشیر بدست گرفته. ء
حسین گفت باز گرد که تو کودکی! ء
گفت به حق پیغامبر که دست از من بداری! و برفت. سواری اندر آمد و او را شمشیری بزد و بکُشت...ء
ء... حسین گفت یا رب، مرا بر این مصیبت ها صبر ده! بر پای خاست و از تشنگی سست شده بود. تا لب رود فرات برفت، به طلب آب.
شمر گفت دست باز مدارید که آب خورد که وی از تشنگی مرده است! چون آب خورد زنده شود
وحسین آب همی به دهان برد، تیری بیامد و به دهان حسین اندر شد. حسین آب از دست بیفگند و آن تیر بیرون کشید و باز گشت و خون از دهانش همی آمد و بر در خیمه بیستاد
عمر ابن سعد آهنگ کشتن وی کرد
چون عمر به نزدیک آمد، حسین گفت تو آمدی به کشتن من؟
عمر شرم داشت و بازگشت. پس پیادگان را گفت او را اندر گیرید! ء
پیادگان گرد حسین اندر آمدند. حسین به هر حمله ای که بکردی، چند تن را بیفگندی
عمر ابن سعد گفت شما هرگز مردی دیده اید که همه اهل بیت او پیش وی بکشته اند و او را چندین جراحت کردند و چندین سپاه گرد وی اندر آمدند و او از جان نا اومید شده، با این دلمردی که این مرد است؟
تفسیر طبری( همان آدرس پستهای قبلی) صص 400 و 401

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

تفسیر طبری: عاشورا

به نام او
چون موسی بگذشت، فرعون آن آب ایستاده دید اندر هوا و آن گِلِ بُنِ دریا خشک دید و از آن بترسید و با هامان گفت که چه کنیم؟
هامان گفت که بگذریم و از دنباله ی ایشان بشویم و دمار از ایشان بر آوریم که ایشان را آن سو راه گریز نیست و سپاه ما بسیارند و ایشان طاقت ما ندارند و شمشیر اندر نهیم و جمله را بکُشیم تا به یکبارگی از ایشان برهیم
فرعون گفت چه گونه بگذریم به اینجا و آبی چنین اندر هوا ایستاده؟
هامان گفت که موسی با جادویی بگذشت، تو با خدایی بنتوانی گذشت؟
فرعون گفت راست می گویی و به دریا اندر شد
و چون به آن کناره ی دریا رسید که اندر خواست شدن و سپاه او جمله اندر دریا رفته بود، جبرئیل بیامد و آب را فرمود تا اندر هم اوفتاد و فرعون و سپاه او همه غرقه شدند.... و آن روز، آن بنی اسرائیل، هیچ خلق طعام نخورده بودند و وقت نماز دیگر نزدیک آمده بود و موسا آن روز نیّت روزه کرد_ آن مقدار که مانده بود_ و خدای آن نیّت از او بپذیرفت. ( و آن روز، روز عاشورا بود و جهودان این روز عاشورا روزه داشتن واجب دانند.) ء

همان صص 121 و 122

۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه

تفسیر طبری: حجت خدا

به نام او
و حسین سپاه تعبیه کرد و بفرمود تا آن هیزم گرداگرد خیمه آتش اندر زدند. پس حسین پیش صف اندر آمد_ چنان که همه ی لشکر عمر ابن سعد او را بدیدند _ و خطبه کرد و گفت " من دانم، یا مردمان کوفه، که مرا این سخن سود نکند، و لیکن من بگویم حجّت خدای را بر شما و عذر خویش را نزد خدای. هر که داند از شما که من کیستم، خود داند. و هر کس که نداند، من پسر دختر پیغامبرم و پسر عم زاده ی وی ام. و پدر من نخستین کسی بود که به اسلام اندر آمد. و عمّ من جعفر طیّار است که کشته شد، به فرمان پیغامبر. و عمّ پدر من حمزه است_ سید الشهدا. و من و برادر من آنیم که پیغامبر گفت سیّدا شباب اهل الجنه. و ترساان بر سم خری که عیسا بر آن نشست همی آن کنند که شما خود دانید و اگر جهودان چیزی از آن موسا بیابند، همچنین کنند. و من فرزند پیغامبرم و شما به این بیابان، آهنگ کشتن من کردید_ و نه از خدای ترسید و نه از روز رستاخیر و نه از روان پیغامبر شرم دارید. من تا اندر میان شما ام، خون کس نریختم و خواسته ی کس نستدم. به چه حجّت، خون من حلال دارید؟ و من به مدینه بودم، به گور جدّم. مرا آنجا دست باز نداشتید. و به مکّه آمدم، مرا بخواندید. شما که اهل کوفه اید، مرا نامه کردید و رسولان فرستادید_ یکی دو و ده. اکنون، من شما را آن گویم که موسا گفت قوم فرعون را: اگر به من نگروید، باری، از من زاستر شوید! من نیز می گویم اگر مرا یاری نکنید، باری، مکُشید_ تا باز حرم خدای شوم و آنجا بنشینم، تا این جهان بگذرد و به آن جهان پدید آید که حق که را بوده است." ء
پس هیچ کس مر حسین را جواب نداد
حسین گفت " الحمدلله که حجت خدای بر شما لازم شد". یکان یکان را آواز داد: یا شبث ابن ربعی و یا قیس ابن اشعث! و یا فلان و یا فلان!_ نه شما نامه کردید به من و مرا بخواندید؟ اکنون، مرا همی بکُشید؟
ایشان گفتند " ما نامه نکردیم به تو". ء
پس حسین نامه های ایشان بیاورد و به ایشان نمود
ایشان گفتند: " ما بیزاریم" ء
پس حسین باز صف آمد و بیستاد و چشم همی داشت تا ایشان ابتدا کنند به حرب. پس آن حرّ ابن یزید که از پیش بیامده بود و حسین را آگاه کرده بود، اسب بر انگیخت و نزدیک حسین آمد
حسین او را گفت" به چه کار آمدی ؟" ء
گفت " به آن که پیش تو کشته شوم." ء
حسین گفت " نوش باد تو را شهادت و بهشت! تو آزادمردی_ چنان که نام توست." ء
همان ( تفسیر طبری) صص397 و 398

۱۳۸۶ دی ۲۳, یکشنبه

تفسیر طبری : مقتل حسن ابن علی

به نام او
و حسن چهل و شش ساله بود که از دنیا برفت. و حسن را بر جنازه بنهادند و خواستند که به تربت پیغامبر برند و آنجا دفن کنند. عایشه آگاه شد. بر اشتر نشست و بیامد و حسن را بر جنازه همی آوردند. عایشه گفت " همداستان نباشم که حسن را اینجا به گور کنید_ که این حجره ی من است." ء
پس مردمان بر عایشه بشوریدند و گفتند " تو سخت رویی همی کنی. یک بار بر آن اشتر نشستی و با پدرش_ روز جمل_ حرب کردی، تا چندان مسلمان اندر عصبیت تو کشته شدند و امروز، بر این اشتر نشستی و با جنازه ی پسرش همی حرب کنی. خود، حرمت پیغامبر فراموش کردی؟" ء
پس مردمان مدینه به دو گروه شدند: گروهی شیعت اهل بیت شدند و گروهی یار عایشه بودند. و جنگ خاست میان ایشان و خلقی کشته شد. وچندانی تیر بر جنازه ی حسن انداخته بودند که جنازه چون نیستانی بود. ء
پس حسین ابن علی گفت " حسن مرا وصیت کرده است که اگر چندان که یک کف خون ریخته می شود اندر آن که مرا هم پهلوی پیغامبر به گور کنید، حرب مکن و مرا به گورستان بر! " ء
پس حسن را به بقیع بردند و آنجا دفن کردند. ء
ترجمه ی تفسیر طبری (قصه ها) :فارسی قرن چهارم، ترجمه جمعی از علمای ماورا ء النهر؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی._تهران نشر مرکز، 1374 صص: 389 و 390

۱۳۸۶ دی ۲۲, شنبه

تفسیر طبری 1

به نام او

پس عبدالملک ابن مروان بیامد و به کوفه آمد و سر مصعب ببرید و بر درقه ای نهاد و همه پیران کوفه را بار داد

پیری از میان گریستن گرفت. عبدالملک او را گفت ای پیر چرا همی گریی؟


گفت اگر دستوری دهی تا بگویم. گفت اینجا که امیر المومنین نشسته است، عبیدالله بن زیاد را دیدم، سر حسین ابن علی پیش وی نهاده. و پس از آن مختار را دیدم، سر عبیدالله پیش وی نهاده. و پس مصعب ابن زبیر را دیدم نشسته و سر مختار پیش وی نهاده. و پس از آن اکنون امیرالمومنین را همی بینم نشسته، سر مصعب پیش نهاده. و همچنین هر باری ما را بار دادند تا بدیدیم و ندانیم پس از این چه خواهیم دیدن
ترجمه تفسیر طبری ( قصه ها)، ویرایش متن جعفر مدرس صادقی، تهران چاپ سوم 1374، نشر مرکز، ص 404