۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

سرور جوانان اهل بهشت

به نام او

روایت مشهوری است که
پیامبر فرمود
حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند. ( سیدا شباب اهل الجنة) ء

اما از روایات دیگر پیامبر چنین بر می آید که همه اهل بهشت جوانند پس معنی این فرمایش حضرت چیست؟

اگر ایده ای داشتی حتماً نظر بگذار
با تشکر فراوان

مخلص شما پوپک

۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه

تفسیر طبری: مقتل حسین ابن علی

به نام او
ء...و با حسین کس نماند مگر پنج تن از برادران وی: عبدالله و عباس و جعفر و عثمان و محمد. و محمد حنفیّه وعمر ابن علی به مکّه بماندند که آنجا نبودند. و پسر حسن مانده بود نامش قاسم. و علی اصغر بیمار بود به خیمه اندر، خفته بود. پس این هر پنج برادر بیرون آمدند تا کشته شدند. و قاسم ابن حسن کودک بود یازده ساله، از خیمه بیرون آمد، شمشیر بدست گرفته. ء
حسین گفت باز گرد که تو کودکی! ء
گفت به حق پیغامبر که دست از من بداری! و برفت. سواری اندر آمد و او را شمشیری بزد و بکُشت...ء
ء... حسین گفت یا رب، مرا بر این مصیبت ها صبر ده! بر پای خاست و از تشنگی سست شده بود. تا لب رود فرات برفت، به طلب آب.
شمر گفت دست باز مدارید که آب خورد که وی از تشنگی مرده است! چون آب خورد زنده شود
وحسین آب همی به دهان برد، تیری بیامد و به دهان حسین اندر شد. حسین آب از دست بیفگند و آن تیر بیرون کشید و باز گشت و خون از دهانش همی آمد و بر در خیمه بیستاد
عمر ابن سعد آهنگ کشتن وی کرد
چون عمر به نزدیک آمد، حسین گفت تو آمدی به کشتن من؟
عمر شرم داشت و بازگشت. پس پیادگان را گفت او را اندر گیرید! ء
پیادگان گرد حسین اندر آمدند. حسین به هر حمله ای که بکردی، چند تن را بیفگندی
عمر ابن سعد گفت شما هرگز مردی دیده اید که همه اهل بیت او پیش وی بکشته اند و او را چندین جراحت کردند و چندین سپاه گرد وی اندر آمدند و او از جان نا اومید شده، با این دلمردی که این مرد است؟
تفسیر طبری( همان آدرس پستهای قبلی) صص 400 و 401

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

تفسیر طبری: عاشورا

به نام او
چون موسی بگذشت، فرعون آن آب ایستاده دید اندر هوا و آن گِلِ بُنِ دریا خشک دید و از آن بترسید و با هامان گفت که چه کنیم؟
هامان گفت که بگذریم و از دنباله ی ایشان بشویم و دمار از ایشان بر آوریم که ایشان را آن سو راه گریز نیست و سپاه ما بسیارند و ایشان طاقت ما ندارند و شمشیر اندر نهیم و جمله را بکُشیم تا به یکبارگی از ایشان برهیم
فرعون گفت چه گونه بگذریم به اینجا و آبی چنین اندر هوا ایستاده؟
هامان گفت که موسی با جادویی بگذشت، تو با خدایی بنتوانی گذشت؟
فرعون گفت راست می گویی و به دریا اندر شد
و چون به آن کناره ی دریا رسید که اندر خواست شدن و سپاه او جمله اندر دریا رفته بود، جبرئیل بیامد و آب را فرمود تا اندر هم اوفتاد و فرعون و سپاه او همه غرقه شدند.... و آن روز، آن بنی اسرائیل، هیچ خلق طعام نخورده بودند و وقت نماز دیگر نزدیک آمده بود و موسا آن روز نیّت روزه کرد_ آن مقدار که مانده بود_ و خدای آن نیّت از او بپذیرفت. ( و آن روز، روز عاشورا بود و جهودان این روز عاشورا روزه داشتن واجب دانند.) ء

همان صص 121 و 122

۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه

تفسیر طبری: حجت خدا

به نام او
و حسین سپاه تعبیه کرد و بفرمود تا آن هیزم گرداگرد خیمه آتش اندر زدند. پس حسین پیش صف اندر آمد_ چنان که همه ی لشکر عمر ابن سعد او را بدیدند _ و خطبه کرد و گفت " من دانم، یا مردمان کوفه، که مرا این سخن سود نکند، و لیکن من بگویم حجّت خدای را بر شما و عذر خویش را نزد خدای. هر که داند از شما که من کیستم، خود داند. و هر کس که نداند، من پسر دختر پیغامبرم و پسر عم زاده ی وی ام. و پدر من نخستین کسی بود که به اسلام اندر آمد. و عمّ من جعفر طیّار است که کشته شد، به فرمان پیغامبر. و عمّ پدر من حمزه است_ سید الشهدا. و من و برادر من آنیم که پیغامبر گفت سیّدا شباب اهل الجنه. و ترساان بر سم خری که عیسا بر آن نشست همی آن کنند که شما خود دانید و اگر جهودان چیزی از آن موسا بیابند، همچنین کنند. و من فرزند پیغامبرم و شما به این بیابان، آهنگ کشتن من کردید_ و نه از خدای ترسید و نه از روز رستاخیر و نه از روان پیغامبر شرم دارید. من تا اندر میان شما ام، خون کس نریختم و خواسته ی کس نستدم. به چه حجّت، خون من حلال دارید؟ و من به مدینه بودم، به گور جدّم. مرا آنجا دست باز نداشتید. و به مکّه آمدم، مرا بخواندید. شما که اهل کوفه اید، مرا نامه کردید و رسولان فرستادید_ یکی دو و ده. اکنون، من شما را آن گویم که موسا گفت قوم فرعون را: اگر به من نگروید، باری، از من زاستر شوید! من نیز می گویم اگر مرا یاری نکنید، باری، مکُشید_ تا باز حرم خدای شوم و آنجا بنشینم، تا این جهان بگذرد و به آن جهان پدید آید که حق که را بوده است." ء
پس هیچ کس مر حسین را جواب نداد
حسین گفت " الحمدلله که حجت خدای بر شما لازم شد". یکان یکان را آواز داد: یا شبث ابن ربعی و یا قیس ابن اشعث! و یا فلان و یا فلان!_ نه شما نامه کردید به من و مرا بخواندید؟ اکنون، مرا همی بکُشید؟
ایشان گفتند " ما نامه نکردیم به تو". ء
پس حسین نامه های ایشان بیاورد و به ایشان نمود
ایشان گفتند: " ما بیزاریم" ء
پس حسین باز صف آمد و بیستاد و چشم همی داشت تا ایشان ابتدا کنند به حرب. پس آن حرّ ابن یزید که از پیش بیامده بود و حسین را آگاه کرده بود، اسب بر انگیخت و نزدیک حسین آمد
حسین او را گفت" به چه کار آمدی ؟" ء
گفت " به آن که پیش تو کشته شوم." ء
حسین گفت " نوش باد تو را شهادت و بهشت! تو آزادمردی_ چنان که نام توست." ء
همان ( تفسیر طبری) صص397 و 398

۱۳۸۶ دی ۲۳, یکشنبه

تفسیر طبری : مقتل حسن ابن علی

به نام او
و حسن چهل و شش ساله بود که از دنیا برفت. و حسن را بر جنازه بنهادند و خواستند که به تربت پیغامبر برند و آنجا دفن کنند. عایشه آگاه شد. بر اشتر نشست و بیامد و حسن را بر جنازه همی آوردند. عایشه گفت " همداستان نباشم که حسن را اینجا به گور کنید_ که این حجره ی من است." ء
پس مردمان بر عایشه بشوریدند و گفتند " تو سخت رویی همی کنی. یک بار بر آن اشتر نشستی و با پدرش_ روز جمل_ حرب کردی، تا چندان مسلمان اندر عصبیت تو کشته شدند و امروز، بر این اشتر نشستی و با جنازه ی پسرش همی حرب کنی. خود، حرمت پیغامبر فراموش کردی؟" ء
پس مردمان مدینه به دو گروه شدند: گروهی شیعت اهل بیت شدند و گروهی یار عایشه بودند. و جنگ خاست میان ایشان و خلقی کشته شد. وچندانی تیر بر جنازه ی حسن انداخته بودند که جنازه چون نیستانی بود. ء
پس حسین ابن علی گفت " حسن مرا وصیت کرده است که اگر چندان که یک کف خون ریخته می شود اندر آن که مرا هم پهلوی پیغامبر به گور کنید، حرب مکن و مرا به گورستان بر! " ء
پس حسن را به بقیع بردند و آنجا دفن کردند. ء
ترجمه ی تفسیر طبری (قصه ها) :فارسی قرن چهارم، ترجمه جمعی از علمای ماورا ء النهر؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی._تهران نشر مرکز، 1374 صص: 389 و 390

۱۳۸۶ دی ۲۲, شنبه

تفسیر طبری 1

به نام او

پس عبدالملک ابن مروان بیامد و به کوفه آمد و سر مصعب ببرید و بر درقه ای نهاد و همه پیران کوفه را بار داد

پیری از میان گریستن گرفت. عبدالملک او را گفت ای پیر چرا همی گریی؟


گفت اگر دستوری دهی تا بگویم. گفت اینجا که امیر المومنین نشسته است، عبیدالله بن زیاد را دیدم، سر حسین ابن علی پیش وی نهاده. و پس از آن مختار را دیدم، سر عبیدالله پیش وی نهاده. و پس مصعب ابن زبیر را دیدم نشسته و سر مختار پیش وی نهاده. و پس از آن اکنون امیرالمومنین را همی بینم نشسته، سر مصعب پیش نهاده. و همچنین هر باری ما را بار دادند تا بدیدیم و ندانیم پس از این چه خواهیم دیدن
ترجمه تفسیر طبری ( قصه ها)، ویرایش متن جعفر مدرس صادقی، تهران چاپ سوم 1374، نشر مرکز، ص 404