به نام او
و حسن چهل و شش ساله بود که از دنیا برفت. و حسن را بر جنازه بنهادند و خواستند که به تربت پیغامبر برند و آنجا دفن کنند. عایشه آگاه شد. بر اشتر نشست و بیامد و حسن را بر جنازه همی آوردند. عایشه گفت " همداستان نباشم که حسن را اینجا به گور کنید_ که این حجره ی من است." ء
پس مردمان بر عایشه بشوریدند و گفتند " تو سخت رویی همی کنی. یک بار بر آن اشتر نشستی و با پدرش_ روز جمل_ حرب کردی، تا چندان مسلمان اندر عصبیت تو کشته شدند و امروز، بر این اشتر نشستی و با جنازه ی پسرش همی حرب کنی. خود، حرمت پیغامبر فراموش کردی؟" ء
پس مردمان مدینه به دو گروه شدند: گروهی شیعت اهل بیت شدند و گروهی یار عایشه بودند. و جنگ خاست میان ایشان و خلقی کشته شد. وچندانی تیر بر جنازه ی حسن انداخته بودند که جنازه چون نیستانی بود. ء
پس حسین ابن علی گفت " حسن مرا وصیت کرده است که اگر چندان که یک کف خون ریخته می شود اندر آن که مرا هم پهلوی پیغامبر به گور کنید، حرب مکن و مرا به گورستان بر! " ء
پس حسن را به بقیع بردند و آنجا دفن کردند. ء
ترجمه ی تفسیر طبری (قصه ها) :فارسی قرن چهارم، ترجمه جمعی از علمای ماورا ء النهر؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی._تهران نشر مرکز، 1374 صص: 389 و 390
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر