۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه

شب




به نام او



منظره ی آن شب هنوز هم در خاطرم زنده است، یکی از همان منظره های همیشگی وطنی، قهوه خانه بین راه با آشپزخانه کثیفش که یکی از میان پنجره نشانم داد؛ تند و تند به سیخ می زدند و دستشویی این بار تمیز تر از همیشه اش که یک جوان نشسته با بشقابی در پیش رویش به آن اضافه شده بود، خب کار که عار نیست؟ پنجاه تومان گذاشتم و آرام گذشتم. یکی پرسید قابل تحمله؟ گفتم بستگی به سلیقه ات داره.
زیر لب نق زد همه جای دنیا پیشرفت کرد غیر از اینجا... فکر کردم چه موهبتی بوده است دوری از خانه که حالا اینقدر از لهجه ی خوزستانی این بابا لذت می برم...
جایی دیگر کمی دورتر از قهوه خانه میان تاریکی کنار نیزار، هیبت سیاه و عظیم کوهها می ترساندم، صدای رودخانه نوازش می کرد و ماه در گذر از میان ابرها حیران تر از همیشه، دست خالی، می گذاشتند و می گذشتند..... برگشتم جماعت در حال سوار شدن بودند.



هیچ نظری موجود نیست: