
به نام او
نمی دانم کارتون مارکوپولو خاطرت هست؟ داستان تاجر ایتالیایی که جهانگرد بود و مسافر جاده ابریشم، من به خصوص چند ضلعی های چشمها خوب یادم است که با مانگاهای کنونی خیلی توفیر داشت. اما در عالم بچگی چه آزار دهنده بود تکه های مستندی که کارتون را قطع می کرد و مردم این سرزمینها را نشان می داد با صورتهای چین و چروک خورده و کج و کوله و بازارهای شلوغ، همه عقب مانده از فن آوری و بهداشت.
و تازه حالا می فهمم که این تکه ها چه جواهری بوده و چه زیاده نعمتی برای یک کارتون آن هم ژاپنی. یعنی راستی راستی آن مستندها و آن سفر ها برای این کارتون انجام شده بود؟
بگذریم ...
حق با نریمان بود راستی راستی یکی از شیک ترین خیابانهای پایتخت بود و شبیه خیابانهای فرنگ البته فرنگ عهد قدیم به خصوص با آن تیر چراغهایش که به قول نریمان چهارگوش هایش زیبا تر بود و پر از افراد طبقه بالای جامعه و شاید با فرهنگ و جوانهای خوش تیپ و مغازه ای که فقط جوراب می فروخت، پدر سوخته چه گران می داد، و نریمان راستی آنجا را دوست داشت.
و من چه بی شعور بودم مثل همیشه هر چند بی منظور که راست گفتم که هیچ وقت نتوانسته ام با این جور جاها ارتباط بر قرار کنم و همیشه انگار که این آدمها و این مغازه ها مال سیاره ی دیگری است ... و بعد در نهایت بلاهت ادامه دادم که می دانی نریمان حالا بر خلاف کودکی ام چه بازاری را دوست دارم؟
بازارهایی مثل بازار عامری اهواز، پر از گل و لای و پشه و ازدحام، پر از میوه های رنگین، ماهیهای بویناک و ادویه های معطر و مردمی که فریاد می زنند و ............
به گمانم به نریمان بر خورد، شاید هم حق داشت هر چند من سعی کردم که راست و ریسش کنم و شاید نریمان هم نفهمید که چه سفسطه ای کردم که بماند.
اما من عاشق این بازارهایم که انگار یار بی پرده از در و دیوار .........
و حالا مدتی است که جزو آرزو هایم شده است که با دوربین مدل دقیانوسی ام بروم و عکس این بازار عامری را بیاندازم که هر بار نشده است اما عکسهایم را از بازار شوشتر دارم و چند تا را اینجا می گذارم هر چند که بازار عامری نمی شود..
نمی دانم کارتون مارکوپولو خاطرت هست؟ داستان تاجر ایتالیایی که جهانگرد بود و مسافر جاده ابریشم، من به خصوص چند ضلعی های چشمها خوب یادم است که با مانگاهای کنونی خیلی توفیر داشت. اما در عالم بچگی چه آزار دهنده بود تکه های مستندی که کارتون را قطع می کرد و مردم این سرزمینها را نشان می داد با صورتهای چین و چروک خورده و کج و کوله و بازارهای شلوغ، همه عقب مانده از فن آوری و بهداشت.
و تازه حالا می فهمم که این تکه ها چه جواهری بوده و چه زیاده نعمتی برای یک کارتون آن هم ژاپنی. یعنی راستی راستی آن مستندها و آن سفر ها برای این کارتون انجام شده بود؟
بگذریم ...
حق با نریمان بود راستی راستی یکی از شیک ترین خیابانهای پایتخت بود و شبیه خیابانهای فرنگ البته فرنگ عهد قدیم به خصوص با آن تیر چراغهایش که به قول نریمان چهارگوش هایش زیبا تر بود و پر از افراد طبقه بالای جامعه و شاید با فرهنگ و جوانهای خوش تیپ و مغازه ای که فقط جوراب می فروخت، پدر سوخته چه گران می داد، و نریمان راستی آنجا را دوست داشت.
و من چه بی شعور بودم مثل همیشه هر چند بی منظور که راست گفتم که هیچ وقت نتوانسته ام با این جور جاها ارتباط بر قرار کنم و همیشه انگار که این آدمها و این مغازه ها مال سیاره ی دیگری است ... و بعد در نهایت بلاهت ادامه دادم که می دانی نریمان حالا بر خلاف کودکی ام چه بازاری را دوست دارم؟
بازارهایی مثل بازار عامری اهواز، پر از گل و لای و پشه و ازدحام، پر از میوه های رنگین، ماهیهای بویناک و ادویه های معطر و مردمی که فریاد می زنند و ............
به گمانم به نریمان بر خورد، شاید هم حق داشت هر چند من سعی کردم که راست و ریسش کنم و شاید نریمان هم نفهمید که چه سفسطه ای کردم که بماند.
اما من عاشق این بازارهایم که انگار یار بی پرده از در و دیوار .........
و حالا مدتی است که جزو آرزو هایم شده است که با دوربین مدل دقیانوسی ام بروم و عکس این بازار عامری را بیاندازم که هر بار نشده است اما عکسهایم را از بازار شوشتر دارم و چند تا را اینجا می گذارم هر چند که بازار عامری نمی شود..




۱ نظر:
روحت شاد و متبرک
اون بازار های اهواز رو من هم بهترین بازارها می دونم.
ارسال یک نظر