به نام او
.......پس یعقوب نامه نبشت و فرزندان را باز گردانید به مصر. و فرزندان یعقوب به مصر باز شدند و نامه ی پدرشان بدادند به ملک مصر. و یعقوب به نامه اندر نبشت:
" من یعقوب اسراییل الله، ابن اسحاق ذبیح الله، ابن ابراهیم خلیل الله.
اما بعد: پوشیده نیست بر ملک که ما فرزندان ابراهیمیم و همه اهل بیت بلاییم. و به من ایدون رسیده است که ملک نیز از اهل بیت ابراهیم پیغامبر است. خواهم که او را بر رسانم از حالها و کارها.
امّا آن چه آمد بر جدّ من، ابراهیم، از دست نمرود ابن کنعان که او را به آتش انداخت، تا خدای بر او ببخشود و آن آتش بر او سرد کرد، تا از آن عذاب نمرود رهایی یافت.
امّا پدر من، اسحاق و آن چه بر او آمد، از حدیث ذبح گشتن، به آن زاری، تا خداوند بر او رحمت کرد و آن کبش بفرستاد به فدا کردن، تا پدر من، اسحاق، از آن راحت یافت.
اکنون از چهل سال باز، بر من آمده است از فرزند من، یوسف، و گم بودن او از من که از بس که بگریستم، هر دو چشم من برفت، بی چاره شدم. و هیچ خبر یوسف خویش ندارم که کار او بر من پوشیده است. و من اندوه یوسف به این برادر او همی گزارم. اکنون، ملک او را باز داشته است به حبس خویش. باید که ملک او را به من بخشد که مرا غم یوسف تباه کرده است، اکنون ملک مرا درد به درد بیافزاید. والسّلام."
یوسف چون این نامه بخواند، او را صبر نماند. همه ی برادرانش را پیش خواند. گفت " تا کی از شما صبر کنم؟ که شما برادر خویش را بفروختید بیست درم و با او جفا ها کردید و ........
منبع: ترجمه یتفسیر طبری ( قصه ها ) : فارسی قرن چهارم / ترجمه جمعی از علمای ماوراء النهر؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی- تهران: نشر مرکز، 1374 ، صص: 95-96.
.......پس یعقوب نامه نبشت و فرزندان را باز گردانید به مصر. و فرزندان یعقوب به مصر باز شدند و نامه ی پدرشان بدادند به ملک مصر. و یعقوب به نامه اندر نبشت:
" من یعقوب اسراییل الله، ابن اسحاق ذبیح الله، ابن ابراهیم خلیل الله.
اما بعد: پوشیده نیست بر ملک که ما فرزندان ابراهیمیم و همه اهل بیت بلاییم. و به من ایدون رسیده است که ملک نیز از اهل بیت ابراهیم پیغامبر است. خواهم که او را بر رسانم از حالها و کارها.
امّا آن چه آمد بر جدّ من، ابراهیم، از دست نمرود ابن کنعان که او را به آتش انداخت، تا خدای بر او ببخشود و آن آتش بر او سرد کرد، تا از آن عذاب نمرود رهایی یافت.
امّا پدر من، اسحاق و آن چه بر او آمد، از حدیث ذبح گشتن، به آن زاری، تا خداوند بر او رحمت کرد و آن کبش بفرستاد به فدا کردن، تا پدر من، اسحاق، از آن راحت یافت.
اکنون از چهل سال باز، بر من آمده است از فرزند من، یوسف، و گم بودن او از من که از بس که بگریستم، هر دو چشم من برفت، بی چاره شدم. و هیچ خبر یوسف خویش ندارم که کار او بر من پوشیده است. و من اندوه یوسف به این برادر او همی گزارم. اکنون، ملک او را باز داشته است به حبس خویش. باید که ملک او را به من بخشد که مرا غم یوسف تباه کرده است، اکنون ملک مرا درد به درد بیافزاید. والسّلام."
یوسف چون این نامه بخواند، او را صبر نماند. همه ی برادرانش را پیش خواند. گفت " تا کی از شما صبر کنم؟ که شما برادر خویش را بفروختید بیست درم و با او جفا ها کردید و ........
منبع: ترجمه یتفسیر طبری ( قصه ها ) : فارسی قرن چهارم / ترجمه جمعی از علمای ماوراء النهر؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی- تهران: نشر مرکز، 1374 ، صص: 95-96.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر