به نام او
قضیه از آنجایی شروع شد که من مقاله ای از آقای ( مرحوم تفضلی) می خواندم یا بهتر است بگویم می شنیدم ( مقاله را از ketabkhaneyegooya.com برداشته بودم) که در آن ایشان در سفری خیالی با حضرت حافظ که از قرار در میان جمعی از دلبران پریشان موی ، مست و خمار افتاده بود، ملاقات کرده و با پرسش هایی شبیه "آیا شما شراب می خورید؟" " شما چه طور شرابی را می پسندید؟" و از این قبیل که با غزلیات خود حافظ پاسخ داده شده بودند مشکل قدیمی نوع شراب حافظ را حل کرده بود و حال اصل ماجرا؛
راستی عجیب است که بر سر تعبیر اشعار شاعری این درجه اختلاف و پریشانی در میان خواص وجود دارد. من یکی که هیچ شاعر دیگری و به خصوص در هیچ فرهنگ دیگری نمی شناسم که دامنه ی دوستانی به این فراخی داشته باشد از شاملو بگیر تا شهید مطهری و همه با حافظ دوست و با یکدیگر دشمن، بله لا اقل در تعبیر شراب و مطرب و ساقی و هر چه در این غزلیات تکرار می شود و اساسی است در دو جبهه ی مخالف.
راستی که اگر زمانی من به حضرت حافظ می رسیدم سوالات مهمی داشتم؛ می دانم که هر گز از او نمی پرسیدم که این شراب شما فرشی است یا عرشی؟ دوست دارم به طریق خودم از آن لذت ببرم و آن قدر بخشنده هستم که به ذوق و تلذذ دیگران احترام بگذارم.
البته ایمان دارم که بالاخره شاعر یکی را لا اقل در هر شعر منظور داشته که به قول قرآن در وجود هر آدمی یک قلب است اما می پرسیدم که راستی از تاثیر این کلام دو پهلو این جاذبه و دافعه که یکی لسان الغیبت می خواند و دیگری لا ابالی و تا حد زیادی ریا کارت می داند و در همان حال ستایشگر توست غافل بودی؟ اگر خدا پرستی و به روز قضا ایمان داری که این یکی در خلال ابیات خیلی سر راست تر مطرح شده است، از گمراه کردن دیگران نمی هراسی؟
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
وصف رخساره ی خورشید ز خفّاش مپرس که در این آینه صاحبنظران حیرانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند
لاف عشق و گله از لاف زهی لاف خلاف عشقبازان چنین مستحق هجرانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می گردانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
مفلسانیم و هوای می مطرب داریم آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
و گر چه
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل، شیخان گمراه
اما
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند
والسلام.
قضیه از آنجایی شروع شد که من مقاله ای از آقای ( مرحوم تفضلی) می خواندم یا بهتر است بگویم می شنیدم ( مقاله را از ketabkhaneyegooya.com برداشته بودم) که در آن ایشان در سفری خیالی با حضرت حافظ که از قرار در میان جمعی از دلبران پریشان موی ، مست و خمار افتاده بود، ملاقات کرده و با پرسش هایی شبیه "آیا شما شراب می خورید؟" " شما چه طور شرابی را می پسندید؟" و از این قبیل که با غزلیات خود حافظ پاسخ داده شده بودند مشکل قدیمی نوع شراب حافظ را حل کرده بود و حال اصل ماجرا؛
راستی عجیب است که بر سر تعبیر اشعار شاعری این درجه اختلاف و پریشانی در میان خواص وجود دارد. من یکی که هیچ شاعر دیگری و به خصوص در هیچ فرهنگ دیگری نمی شناسم که دامنه ی دوستانی به این فراخی داشته باشد از شاملو بگیر تا شهید مطهری و همه با حافظ دوست و با یکدیگر دشمن، بله لا اقل در تعبیر شراب و مطرب و ساقی و هر چه در این غزلیات تکرار می شود و اساسی است در دو جبهه ی مخالف.
راستی که اگر زمانی من به حضرت حافظ می رسیدم سوالات مهمی داشتم؛ می دانم که هر گز از او نمی پرسیدم که این شراب شما فرشی است یا عرشی؟ دوست دارم به طریق خودم از آن لذت ببرم و آن قدر بخشنده هستم که به ذوق و تلذذ دیگران احترام بگذارم.
البته ایمان دارم که بالاخره شاعر یکی را لا اقل در هر شعر منظور داشته که به قول قرآن در وجود هر آدمی یک قلب است اما می پرسیدم که راستی از تاثیر این کلام دو پهلو این جاذبه و دافعه که یکی لسان الغیبت می خواند و دیگری لا ابالی و تا حد زیادی ریا کارت می داند و در همان حال ستایشگر توست غافل بودی؟ اگر خدا پرستی و به روز قضا ایمان داری که این یکی در خلال ابیات خیلی سر راست تر مطرح شده است، از گمراه کردن دیگران نمی هراسی؟
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
وصف رخساره ی خورشید ز خفّاش مپرس که در این آینه صاحبنظران حیرانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند
لاف عشق و گله از لاف زهی لاف خلاف عشقبازان چنین مستحق هجرانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می گردانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
مفلسانیم و هوای می مطرب داریم آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
و گر چه
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل، شیخان گمراه
اما
گفتم گره نگشوده ام زان طرّه تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرّاری کند
والسلام.