۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

دور و نزدیک

همیشه گفته ام که دقیق ترین سنجه ای که برای اندازه گیری خودم می شناسم محبتی است که آن لحظه به دور و بریهایم احساس می کنم و هرچه تا دورتر من بزرگتر. البته گاهی هم دردسر ساز است و باید مراقب بود، مثل آن بار که از پیش تو می آمدم و خوش بودم درست یادم نیست چه بود ولی حرفهای خوبی زده بودیم و...
وقتی سوار شدم اتوبوس هنوز خالی بود و تنها یک پیرمرد کنار یکی از پنجره ها و همان که رفتم و کنارش نشستم . نگاهی کلافه به من کرد و گفت این همه جا؟ عذر خواهی کردم و یک ردیف عقب تر رفتم.

هیچ نظری موجود نیست: