به نام او
دیگر خزعبلات بس! وقتش شد که چیزهایی اینجا بنویسم تا با هم ببالیم و بمانیم، اگر خدا بخواهد.
اول از همه من از خدمت سربازی کمال (سوء) استفاده را برای جمع کردن مشتری برای این وبلاگ کپک زده ام نمودم و اما بعد...
***
از همان روز اولی که روز اول نبود فهمیدم که این همه مدت زندگی در صنعتی و این ور و آن ور برای من لا اقل این خاصیت را داشته است که از همه گوسفند تر باشم یعنی سر به راه تر و صبور تر. با بچه ها ی خوزستان به گواهی برگه ی سفیدی که برایمان فرستاده بودند یعنی به دستور و با تهدید آمده بودیم آنجایی که باید آمده بودیم و راهمان نمی دادند. " فقط بچه های تهران تو!" و ما که نگران امریه هایی بودیم که با کلی دوندگی جور کرده بودیم مرتب با تشر دژبانها مثل گله ی بی صاحب از این ور به آن ور تارانده می شدیم. یکبار هم به نشانه ی اعتراض رفتیم وسط گاردریلهای وسط بزرگراه برق آفتاب ایستادیم. خیلی که سر و صدا راه می انداختیم می آمدند بیرون که نمی دانیم ، یا بروید صفر 2 یا میدان سپاه و همه چرند و ما سر در گم و مضطرب. با مزه اینجا بود که اتفاقی نبود یعنی وقتی بعد از کلی جان کندن که توانستم با یکی از موبایلهای باقیمانده با احمد تماس بگیرم فهمیدم که دوره ی قبلی هم دقیقاً همین آش و همین کاسه بوده است و آخر سر میدان سپاه و فرستاده بودنشان نیروی انتظامی اراک و بعد از دو هفته سگ دوی یکی از خانواده ها امریه هاشان زنده شده بود. چیزی از خاطرم گذشت ، خنده ام آمد، سری بالا کردم و نگاهم چرخید به سمت یکی از دو عکس دو طرف سر در " لا اقل تکلیفم با تو یکی روشن شد! نه؟"
۱ نظر:
خوشحالم که تکلیفت روشن شده، خواستی فحش بدی بیا با هم بدیم.
امیدوارم به زودی با عکس سمت راستی هم تکلیف روشن کنی. من منتخبی از بهترین فحش های کمر به پایین را حاضر می کنم.
ارسال یک نظر