۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

شکار حوری


به نام او
از دم دروازه با هم همقدم شدیم، پرسید شما هم می رید شکار حوری؟
گفتم : نه بابا ما رو چه به حوری!؟
گفت : البته ما هم که هر چه تیر می اندازیم فایده ای ندارد؟
برای اینکه ساکت نمانده باشم گفتم، خب شاید باید قلاب بیاندازی... و رسیده بودیم و او که وضو داشت، داخل شد و من به وضو خانه...
فردایش که دیدمش کلی سوال فنی داشتم که با حوصله جواب داد و آخر سر گفت: چه حرف خوبی زدی ، گاهی اوقات ما کاری را انجام می دهیم بدون اینکه راهش را بدانیم و فایده ای نمی دهد، که آخر اگر حوری را با تیر بزنی که چیزیش نمی ماند و...
خب من هم ابتدا در تکمیل فرمایشاتم افزودم که تازه تور هم بهتره...
ولی بعدش به این فکر افتادم که چه نیک مردی است که سریع به فکر کار خودش افتاد و یادش از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
مرد آن است که گیرد اندر گوش گر نوشته است پند بر دیوار

هیچ نظری موجود نیست: