۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

حق و باطل

به نام او
بعد از مدتها ندیدن حسین، فهمیدن این که تغییری نکرده است زیاد سخت نبود، کافی بود که شعار بلاگش را می خواندی همان که می خواهم در این مطلب در باره اش و يا بهتر بگويم در باره این طرز نگاه بنویسم ؛
یک چریک وقتی که نیروهای خودی را گم می کند به خط آتش دشمن نگاه می کند
http://mhosseinsaei.blogfa.com/post-71.aspx
************
اساساً حق در نفس خود جمع است و لذا نبرد حق بر علیه حق محال است که حق یکتاست ولی باطل پراکنده است و نا پایداری و فنای حتمی اش که قرآن می فرماید انّ الباطل کان زهوقا از همین است و به همین جهت هیچ عجیب نیست که باطلی بر علیه باطل دیگر بجنگد کما اینکه بسیار در تاریخ نظایرش را خواهی یافت که دو حاکم هر دو ستمگر و خود کامه بر سر تصاحب جایی یا چیزی که حق هیچ کدامشان هم نبوده با هم جنگیده اند و قومی قربانی این نبرد ظالمانه.
پس لزوماً دلیل نمی شود که هر جا نبردی هست حتماً حق و باطلی باشد که به مجرد یقین بر باطل بودن یک طرف، حق بودن طرف دیگر اثبات شود و این همان نحو استدلالی است که متاسفانه این روزها زیاد از جماعتی از مذهبی ها می شنویم.
آخر اگر شما چریک شده باشید که از قبل انتخاب کرده ای که طرفدار کدام طرفی و می ماند کدام سمت آتشت را نشانه بروی ولی اگر
مثل من چریک نباشی چطور؟ یا اگر باور نداشته باشی که فرمانده ات معصوم است و به خودت اجازه بدهی که گاه گاهی بپرسی که حالا چی؟ شاید او هم تغییر کرده باشد یا اشتباه کند، آن وقت شاید دلت نخواهد در این نبرد باطل علیه باطل شرکت کنی شاید دلت نخواهد که به این حاکمین ظالم اجازه دهی که از تو برای مقاصد خودشان استفاده کنند.
و از کجا می فهمی که هر دو ظالم اند خیلی آسان است، از اینکه هر دو ظالمانه رفتار می کنند، ابزارهای ظالمانه مشابهی دارند و برای منافع خودشان به راحتی دروغ می گویند، راحت جای اکثریت و اقلیت را در رسانه هایشان عوض می کنند و تو اگر منصف باشی تشخیص می دهی، فریبکاریهایشان، ریا کاریهایشان، ارعابهایشان، گردن دیگران انداختن هایشان را.
البته همیشه حقی هست، بی گمان همیشه حقی هست حداقل بازتاب او را در دلت می یابی، به امید آن که روزی آن حقیقت و حجت ظهور کند و ما آنقدر شقی نباشیم که بتوانیم بپذیریم.
و سخت است، سخت است در زمانه باطل علیه باطل زیستن و متعادل بودن و به قول حضرت علی علیه السلام در فتنه ها مانند شتر دو ساله ای که نه پشتی برای سواری دارد و نه پستانی برای دوشیدن دارد باشیم(حکمت 1 نهج البلاغه)، سختش این جاست که باطل همیشه خود را به شکل حق در می آورد، همیشه بهانه ای هست، گاهی وقتها هم به طور موقت از حقیقتی استفاده می شود اما هدف همان باطل می ماند و در این مواضع می توان با احتیاط و بدون تایید یک طرف، همراهی کرد اما مقدس کردن یک طرف اطلاقی میاورد که راه همه چیز را می بندد.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

طفيل



به نام او

حافظ می گوید:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

و در حدیث قدسی است که

لولاک لما خلقتُ الافلاک

و ما همه طفیل عشق اوییم به محمد(ص) و می ماند ابراز ارادتمان نه؟

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

توطئه

به نام او
هنوز یک هفته بیشتر نگذشته بود که دوباره اتفاق افتاد، با این تفاوت که آن دفعه یک شلوار پارچه ای چهارخانه بود و ابن دفعه یک شلوار کتانی قهوه ای که اگر شما هم در حالی که سعی می کنی از کنار دیوار رد بشوی و حتی الامکان از آشنایان دوری کنی و یک کلاسور هم جلوی زیپ شلوارت گرفته ای، باشی متوجه می شوی که چندان تفاوتی هم نیست.
من یکی که داشتم مطمئن می شدم که توطئه ای چیزی در کار است البته یک احتمال حتی بدتر هم وجود داشت و آن اینکه یک نشانه باشد، اما آخر چه؟ تازه چرا همیشه از این راهها...؟
به هر حال با وجود دل ضعفه به خاطر آبرو از خیر رستوران شلوغ شرکت گذشتم و همین طور کجدار و مریض رفتم تا خانه که داشتند ناهار می خوردند. گفتم: دوباره... نیگاه!... مادرم کلافه گفت:...برو!
گفتم: برا منم بکش اومدم... گفت: مگه روزه نبودی؟
تازه دوزاریم افتاد
- اِه... اِه .... تازه دوتا چایی هم خوردم...ها!

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

تاملاتی بر مفهوم وطن2: مزرهای مشکوک


به نام او

اشتباه رایج و پیش پا افتاده ای است که مفهوم وطن را با مفهوم کشور با تعریف سیاسی اش خلط کنیم یعنی همان منطقه ای که بدون هیچ دلیل طبیعی و کاملاً به طور قرار دادی به دور آن خطی کشیده شده است و این همان چیزی است که هر حاکمیتی از زمان خردسالی در مغز ساکنینش فرو می کند.

خب اول از همه نگاهی به مرزهای مثلاً بین مصر و لیبی یا ازبکستان و قرقیزستان یا حتی کانادا و آمریکا بیاندازید مرزهایی که به روشنی با خط کش رسم شده اند و بعد شما آن طرف ما این طرف و در زمان جنگ ارزشی است که برایش جان بدهیم. حالا نگاهی به مرز ایران و عراق مثلاً در مناطق کرد نشین، عرب نشین یا ترک نشین بیاندازید، چنین مرزی بین مردم نبوده است، خیلی ساده انتزاعی است و واقعیت ندارد نه؟

شاید تصور کنید که مرز مثلاً بین اسپانیا و فرانسه (کشورهایی که در ترسیم خیلی از این خطوط روی نقشه موثر بودند) واقعی تر باشد چون زبان دو طرف و فرهنگشان متفاوت است ولی حقیقتش را بخواهی همه فرهنگها و زبانها لااقل تا زمانی که گسست جغرافیایی وجود نداشته باشد، پیوسته است یعنی مثل یک طیف که از زرد به آبی حتماً از سبز می گذری، هر چند که بعد از چند قرن ممکن است همین مرزهای قراردادی خود را به فرهنگ مردم مرز نشین هم تحمیل کنند و قسمت سبز رنگ کاملاً گم شود.

البته نمی توان انکار کرد که در موارد محدودی مانند ژاپن مفهوم مرز با واقعیت جغرافیایی کشور همخوانی بیشتری دارد هر چند همیشه تعدادی جزیره یا چیزی شبیه به آن برای جدل وجود دارد.

شاید تصور کنید که به جای خاک بتوان مثلاً زبان یا خون را جایگزین کرد اما بدون هیچ شکی مفهوم وطن با نیاز انسان به سکونت به مفهوم وسیعی که در قسمت قبلی این نوشتار تا حدودی به آن پرداخته شد همزاد است و اصولاً وطن مکانی است. به عنوان مثال می توان قوم بنی اسراییل را در نظر گرفت که با وجود داشتن زبان، تاریخ، فرهنگ و مذهب مشترک همچنان به خاطر عدم برآورده شدن نیاز به خاک مشترک، همچنان به آرامش نرسیده است که البته این مثال خاص در همین چهارچوب جای تحلیل بیشتری دارد.

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

Wowbagger ، نا میرایی و بهشت


به نام او

تازگیها کتاب جدیدی پیدا کرده ام، یک کمدی علمی تخیلی که خیلی با مزه است، The_Hitchhiker's_Guide_to_the_Galaxy نوشته Douglas Adams یکی دیگر از کتابهای صوتی که هم متن و هم جلدهای مختلف صوتی آنرا می توانی از gigapedia دانلود کنی و البته شرح مفصلی از سرگذشت و آثار آن در wikipedia وجود دارد.

خلاصه داستان ، سرشار از تخیلی است که طنز زمینی آن در ابعاد کهکشانی جاری است مثلاً وقتی که خرابکاریهای شهرداری حالا در ابعاد کهکشانی و با تکنولوژی پیشرفته آن اتفاق می افتد یعنی اینکه سفینه های وزارت راه کهکشان (یا چیزی شبیه به آن ) به سادگی به زمین می آیند و اعلام می کنند که مردم زمین! کره شما برای ساختن یک راه میان بر کهکشانی تا دو دقیقه زمینی دیگر منهدم می شود، متشکریم! و به همین سادگی زمین منفجر می شود، البته این خبر ظاهراً چندین سال پیش باید به زمین می رسیده است که متاسفانه در کاغذ بازی و غیره گم شده بوده... یا حالا هر چی...

اما چیزی که من بیشتر از همه از خواندن آن لذت بردم سرگذشت شخصیتی به نام Wowbagger است، که ایشان به قول نویسنده یک مرد هدفمند است (A man with purpose) البته نه یک هدف خیلی خوب ولی لا اقل او را مشغول نگه می دارد. داستان از این قرار است که Wowbagger یکی از انواع محدود نا میرا است و برای همین هم بد جوری حوصله اش سر رفته و کلافه شده است و دست آخر بعد از کلی تفکر هدفی برای خودش پیدا می کند به این شرح که

من به کل جهان توهین می کنم ... من شخصاً و فرداً به کل ساکنین جهان توهین می کنم... (و از همه با مزه تر اینکه ) به ترتیب حروف الفبا!

تصور کنید که شما در یک سیاره دور افتاده چند سالی است که گیر افتاده اید و حرف زدن را با درختان آن سیاره تمرین می کنید تا یادتان نرود و نا گهان یک سفینه نقره ای زیبا می بینید که می نشیند و سراسیمه دوان دوان خودتان را به پای آن می رسانید، که سرنشین آن پیاده می شود و می پرسد: تو آرتور دنتی؟..... و بعد از شنیدن جواب بلی می گوید: تو آشغالی! .... و بعد از یکی دوبار تکرار دوباره سوار سفینه اش می شود و بی تفاوت به حیرت شما به دنبال هدفش می پرد...خوب این دقیقاً اتفاقی است که در جای دیگر این کتاب برای آرتور دنت (یکی دیگر از شخصیتهای اساسی داستان) رخ می دهد.

اما چیزی که اینجا می خواستم بگویم، چیز دیگری است. ایده موجودی که از نا میرایی خسته شده است حالا دیگر خیلی تکراری شده است اما این کاملاً منطقی است که با حذف معنی محدودیت به زمان یا بهتر بگویم مرگ، انگار هیچ چیز نا ممکنی نمی ماند و در نتیجه به از دست رفتن خود معنی و ارزش امکان می انجامد مثل بازی فوتبالی که زمان نا محدودی دارد و دیگر پیروزی و شکست در آن بی معنی است. از طرف دیگر یک زندگی محدود که مرگ پایان آن باشد همان شعرهای پوچگرایانه خیام را درباره کوزه و کوزه گر و غیره زنده می کند و حالا می رسیم به سوال همه عمر من که چرا انسان در بهشت محدود است؟ یعنی مرتبه مشخصی دارد.

و همه این داستان با در نظر گرفتن محدودیت زمانی و نا محدودی مرتبه انسان در دنیا که در تقابل با نامحدودی زمانی انسان و محدودیت مرتبه انسان در آخرت همدیگر را تکمیل و معنی می کنند پاسخ داده می شود.

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

از ته چاه


به نام او

سالها پیش زمانی بنا بر ضرورتی، نه به خواست خودم ولی البته به لطف و رحمت پروردگار چند روزی در شاید دورافتاده ترین جای ایران بودم و قرار شد که به چند جوانی که می خواستند کنکور بدهند، انگلیسی درس بدهم. جوانهایی که در زندگیشان شاید به تعداد انگشتان دست هم به نزدیکترین شهری که تازه حالا بعد از کشیدن جاده با روستایشان سه چهار ساعتی فاصله پیدا کرده بود، نرفته بودند و تازه به لطف کمیته امداد، نمی دانم چند وقتی بود که یک تلویزیون در مدرسه شان گذاشته بودند.

خوب خاطرم هست که یکی از آنها آمد و پرسید: این دانشجوها چرا این طور می کنند؟

از تلویزیون خاتمی را دیده بود که برای سخنرانی به یکی از دانشگاهها رفته بود و جماعت دانشجو، هو کرده بودند و دسته جمعی شعار داده بودند: بازم حرف! بازم حرف!

و من ماندم که چه بگویم، جدی جدی احساس می کردم که آدمهایی هستند که از ته چاه به بیرون نگاه می کنند و گاه گداری یکی از لب چاه می گذرد یا فقط صدای یکی از نزدیکی چاه به گوش می رسد.

البته من هم برای همین آنجا بودم که کمک کنم که از این چاه بیرون بیایند، دانشگاهی جایی قبول شوند و بروند و اگر دوست داشتند برگردند به همین جا اما هوشیارتر و دانا تر.

سعی کردم کمی از دانشجو ها دفاع کنم و از همه مهمتر تفهیمش کنم که به قضاوت دیگران اکتفا نکند و تا خودش نرود نمی فهمد.

یادش بخیر

اما اصلاً چرا اینها یادم آمد و گفتم؟ ........... آه!

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

جوابی که کاش بخوانی


به نام او

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

توضیح اینکه این مطلب جوابی است به نظرات دوستان برای پست قبلی (ندبه)، راستی امیدوارم که آن دوستان گذارشان بازهم به بلاگ من بیافتد و این جواب را بخوانند، ان شاءالله

اول از همه باید از خدایار تشکر کنم که به من خوش گمان است. ان شاء الله که لایق خوش گمانی او باشم و بمانم. خدا همه ما را هدایت کند.

اما بعد

راستش را بخواهی اول که نظرهای شما دوست یا دوستان عزیز ناشناس را خواندم اصلاً ناراحت نشدم شاید احساس می کردم که مخاطب این حرفها فقط منم و من هم که آنقدرها مهم نیستم چه اشکالی دارد که دوستی ناشناس که پیداست که دردمند است در فضایی مجازی دق دلش را سر من خالی کند و سبکتر شود؟ از شما چه پنهان خندان هم شدم که بالاخره بعد از سالها یکی از پستهای خاک گرفته این بلاگ کم خواننده را نه تنها خوانده اند که برایش نظر هم گذاشته اند.

اما بعد که دقیقتر شدم دلم سوخت، نه برای خودم برای شما. مهم نیست که اصلاً مذهب را قبول داری این اسلام را می خواهی یا نه؟ اما مهم است که خودت چه چیزی را قبول داری و اگر خودت حرف از بی عدالتی می زنی چرا بر پایه نادانسته هایت، سطحی قضاوت می کنی؟

حقیقتش را بخواهی بعید می دانم که شما من را با بیش از همین بلاگ بشناسی یا حتی پست دیگری از این بلاگ را هم خوانده باشی؟

آخر از کجا مطمئنی که کسی که در مورد دعای ندبه نوشته است یا نسبت به بنده خدایی که به او قرآن خواندن یاد داده، قدردان است، به این نظام وابسته است؟ یا از سیاستهایش شاکی نیست؟ یا بیرون از این فضای مجازی چگونه رفتاری دارد؟ و چه طور موضع گیری می کند؟

این که کسی را که از امام زمان صحبت می کند رفیق احمدی نژاد بدانیم همانقدر بچه گانه است که تصور کنیم هر کسی را که بی بی سی اسمش را آورد به انگلستان و اسراییل وابسته است.

چه راحت فراموش می کنیم که چقدر کم می دانیم؟ نه؟ چه تفاوتی بین شما و کسی که در جناح مقابل شما همین فرض دانایی کل را خواسته یا ناخواسته در زندگی اش وارد کرده است؟ وجود دارد؟ غیر از این که او هم مثل شما دنیا را سیاه و سفید می بیند؟ خودی و غیر خودی، و راحت راحت تصمیم می گیرد، قضاوت می کند و به بیراهه می رود. باور کن که من آنها را هم دیده ام و می شناسم و با آنها هم همین حرفها را میزنم... همین حرفها.

دوست عزیز! من نگران شمایم، نگران اینکه خشم و نفرتتان منطقتان را از کار بیندازد و آن وقت است که در برابر هم می ایستیم و ضعیفتر و ضعیفتر می شویم، به نفع ما نخواهد بود. باور کن.

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

ندبه


به نام او

با اینکه نیمه شعبان، روز میلاد حضرت صاحب الزمان و روز شادی است و برای ما شیعیان در ردیف عید است اما محال است که بتوان غم فراق این روز را فراموش کرد. انگار که جشن تولد عزیزی را که آن سر دنیا و خیلی دور از توست یا حتی بدتر از آن حتی نمی دانی کجاست بخواهی بگیری و داغت تازه می شود...

..................................................................................................................

سالها از آن زمان که جمعه ها سوار دوچرخه سیاه رنگم می شدم و خودم را برای دعا یا به قول شیخمان « ندبه با لقمه » به مسجد می رساندم می گذرد، آخر بعد از دعا حلیم می دادند، البته شوخی می کرد، نفس گرمی داشت و کلی از اشعار سعدی می دانست که چاشنی دعا می کرد و من خیلی چیزها را مثل روخوانی صحیح قرآن و فهمیدن دست و پا شکسته متون عربی را مدیون اویم، یادم هست که وقتی از کتابخانه جهاد دانشگاهی اهواز کتاب جامع المقدمات را می خریدم، فروشنده با من شرط کرد که پسش نیاورم و جالب اینجاست که این کتاب آغازین حوزه چقدر شیرینتر و روانتر از آن عربی بود که در مدرسه درسمان می دادند، ... خلاصه معنی ندبه را هم از همان شیخ یاد گرفتم که « یعنی شیون و زاری»

جالب است که خواندن دعای ندبه به روایت مفاتیح الجنان در اعیاد چهار گانه که یکی از این اعیاد روز جمعه است مستحب است.

راستش را بخواهی رویکرد اسلام به شادی خود بحثی است که جای خود را دارد و ای کاش فرصت مطرح کردن آن در آینده پیش آید. اما در این مورد به خصوص یعنی استحباب شیون روز عید، اول باید بفهمیم که اصلاً چرا شیون و زاری؟ در حقیقت پاسخ به این سوال با فهم طرز تفکر شیعه و اعتقادات او رابطه تنگاتنگی دارد، و از همین روست که اتفاقی نیست که دعای ندبه چکیده ای از اعتقادات و استدلال های شیعه است.

جالب است که این شیون و زاری شیعه با وجود وجه عاطفی و مربوط به دل، چقدر منطقی است و وجه عقلانی در دعا نه تنها محجوب نمی شود که بسیار زنده است و غیر از ذکر آیات و روایاتی که مربوط به حقانیت تفکر شیعی است حتی به مرور تاریخ شیعه و ارتباط آن با رویه جهان خلقت، یعنی وجود انسان کامل به عنوان رابط بین زمین و آسمان (سبب المتّصل بین الارض و السّما ) نیز پرداخته می شود.

به عنوان مثالهایی از این دعا موارد زیر را به اختصار ببینید؛

اشاره به غدیر خم

فقال و الملاء امامه

پس (پیغمبر ) گفت در حالیکه مردم در پیش روی او بودند

من کنتُ مولاه، فعلیُّ مولاه

هر که من مولای اویم، پس علی مولای اوست.

اشاره به حدیث منزلت

اَنتَ منّی بمنزلة هارونَ من موسی

(پس پیامبر فرمود) تو (ای علی) برای من به منزله ی هارون برای موسی هستی

و یا ذکر بستن دربهای خانه های مومنین به مسجد مدینه به جز درب خانه ی علی (ع) و ادامه دادن این مطلب با ذکر حدیث

انا مدینة العلم و علیُّ بابها

و ذکر آیاتی از قرآن مانند

آیه تطهیر

و یا چیدن این آیات در مورد اجر خواستن پیامبر از مردم در کنار هم که وقتی با هم معنی شوند معنی خاصی می دهند

قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودّة فی القربی

بگو (ای پبامبر) که از شما پاداشی نمی خواهم به جز دوستی با نزدیکانم

ما سئلتُکُم من اجرٍ فهو لکم

من از شما پاداشی نمی خواهم که برای شما ست.

ما اسئلکم علیه من اجرٍ الّا من شاء ان یتّخذ الی ربه سبیلاً

من از شما پاداشی نمی خواهم مگر کسانی که می خواهند به سوی پروردگارشان راهی در پیش گیرند

و بعد از این چیدمان به این می رسد که

فکانوا هم السبیل الیک و المسلک الی رضوانک

همین طور تفسیر برخی از کلمات قرآنی که از لابلای این دعا به جز معنی ظاهری آنها بدست می آید مانند

بقیة الله ، نباء العظیم ، الصراط المستقیم ، یس

هدف از این نوشتار که به یقین ناقص است، تفسیر این دعا نبوده است که این امر هم از بضاعت علمی من خارج است و هم حوصله پرداختن به آن در اینجا برای من و شما وجود ندارد. بلکه تنها ورود به مطلب و جلب توجه دوستان به رفت و برگشت بین منطق و عاطفه است که در کل این دعا جاری است و هیچ جا مستی حاصل از یکی آن یکی را نمی پوشاند و همین است که در نهایت به وحدت می انجامد.

ان شاء الله

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

jتاريخ سيستان: سير يعقوب

به نام او

فکر کردم که آیا هرگز در ایران حاکمی عادل بوده است؟ که یاد یعقوب لیث افتادم


بعضی از سیر یعقوب

امّا اندر عدل چنان بود که بر خضرای کوشک یعقوبی نشستی تنها، تا هر که را شغلی بودی، به پای خضرا رفتی و سخن خویش بی حجاب با او بگفتی. و اندر وقت، تمام کردی- چنان که از شریعت واجب کردی.

امّا اندر عنایت بر آن جمله بود و تفحّص کار و تجسّس که روزی بر آن خضرا نشسته بود، مردی بدید به سر کوی سینک نشسته و از دور سر بر زانو نهاده. اندیشه کرد که آن مرد را غمی است. اندر وقت، حاجبی را بفرستاد که آن مرد را پیش من آر!

بیاورد.

گفت حال خویش بر گوی!

گفت ملک فرماید تا خالی کنند.

فرمود تا مردمان برفتند.

گفت ای ملک، حال من صعبتر از آن است که بر توانم گفت. سرهنگی از آن ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام، بی خواست من و از آن دختر، و نا جوانمردی همی کند و مرا با اوطاقت نیست.

گفت: لا حول و لا قوّة الا بالله ! چرا مرا نگفتی؟ برو، به خانه شو! چو او بیاید، اینجا آی به پای خضرا. مردی با سپر و شمشیر بینی، با تو بیاید و انصاف تو بستاند، چنان که خدای فرموده است نا حفاظان را.

مرد برفت. آن شب، نیامد. دیگر شب، آمد. مردی با سپر و شمشیر آنجا بود. با او برفت و به سرای او شد، به کوی عبدالله حفص به در پارس. و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود.

یکی شمشیر تارکش بر زد و به دو نیم کرد. و گفت چراغی بفروز! چون بفروخت، آبم ده! آب بخورد. گفت نان آور! نان آورد و بخورد.

پدر نگاه کرد، یعقوب بود، خود به نفس خود.

پس، این مرد را گفت بالله العظیم که تا با من این سخن بگفتی، نان و آب نخوردم و با خدای نذر کرده بودم که هیچ نخورم تا دل تو از این شغل فارغ کنم.

مرد گفت اکنون این را چه کنم؟

گفت بر گیر او را!

مرد بر گرفت، بیرون آورد.

گفت ببر به لب پارگین بینداز!

بیفکند.

گفت: تو اکنون باز گرد! بامدادان فرمود که منادا کنید که هر که خواهد سزای نا حفاظان بیند، به لب پارگین شوید و آن مرد را نگاه کنید!

تاریخ سیستان: نوشته به نیمه ی قرن پنجم هجری / ویرایش متن جعفر مدرسی صادقی. تهران: نشر مرکز، 1373. ص 140-141

در ضمن معناي لغات مشكل را مي توانيد از سايت زير بيابيد؛

www.loghatnaameh.com/


۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

Pinball

به نام او

می دانی داشتم به یاد گرفتن خودم فکر می کردم که تقریباً برای هر چیزی که تا به حال یاد گرفته ام همیشه یک کتاب مقدس داشته ام؛

برای نقاشی رنگ و روغن یک کتاب

برای ترمودینامیک یک کتاب

برای خواص فیزیکی مواد یک کتاب

برای دیدگاه های هنری خودم یک کتاب

برای تای چی یک کتاب که این یکی خوشبختانه بعدها تحت تاثیر استادم از زندگی ام محو شد ولی باقی همه حی و حاضرند

خنده ام می گیرد آخر کی را می شناسی که راهنما (Help) Pinball ویندوز XP را خوانده باشد!؟

البته نا گفته نماند که بازی مربوطه به این سادگی ها هم نیست و کلی دم و دستگاه و چراغ و غیره دارد که .... بماند

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

ام کلثوم و آغاسی و ...





به نام او

تو سفر کردی به سلامت

تو منو کشتی به ملامت

با تو دیگه آشتی ندارم

با تو قهرم تا به قیامت ...با تو قهرم تا به قیامت

بعد گفتم: اگه گفتی مال کیه؟

گفت: اخراجیها؟

-اخراجیها کیه؟ ..... مرحوم مغفور ...نور به قبرش بباره آغاسی!

نمی دانم این رفیق عربمان می دانست که شوخی می کنم یا شکش می برد که جدی می گویم یا هیچ کدام ... خلاصه اینکه در طی قدم زدنمان حول و حوش چشمه هر چند وقت یکبار من که نمی دانم چرا الکی خوش بودم یا سعی می کردم باشم ....

می خواندم

...ای خدا بهار اومد ...یار من نیومد ....وای وای وای.......

یا

لب کارون....دی دی دید......چه گل بارون.....دی دی دید.....

و هر بار با همان ترجیع بند مرحوم مغفور ...نور به قبرش بباره آغاسی!

خلاصه نتیجه اینکه وقتی خماری از سرمان افتاد و تازه به صرافت شجریان افتادم یادم افتاد که بپرسم: ببینم می گم از ام کلثوم چیزی نداری؟

که گفت چرا دارم ولی به درد تو نمی خورد ... با این آهنگهایی که تو گوش می دی....

من که حسابی بهم بر خورده بود، البته نه به خاطر خودم که به خاطر مرحوم مغفور نور به قبرش بباره آغاسی

مجبور شدم بحث مبسوطی راجع به نزار قبانی به راه بیاندازم که اعتبار قدیممان در نزد این رفیقمان زنده شود که از شما چه پنهان چه از بخشهایی که با صدای نزار از موبایلش شنیدیم و چه بخشهایی که او برایم خواند کلی لذت بردیم و حتی کار به جایی کشید که برای خالی نماندن عریضه پای شعرای آلمانی را هم پیش کشیدم ودست آخر گفتم: ببینم حالا که نزار قبانی رو می شناسم بهم ام کلثوم می دی؟ ....

خندید و

من اضافه کردم : ولی قبول کن آغاسی یه چیز دیگس...

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

Ares

به نام او



این روزها و این آشفتگیهای انتخاباتی باعث می شود که من دوباره و دوباره به دوست قدیمیم آرس سر بزنم این کوبایی هم کاریکاتوریست است و هم روان پزشک و یک کتاب هم از کارهایش در ایران با نام هوز انتشارات نگاره چاپ کرده است.

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

من سیاهی می شوم...

به نام او

من سیاهی می شوم کمی تپل، تقریباً کچل با دندانهای سفید و چشمهای ورقلمبیده که خیس عرق با همه توانم درون لوله شیپور می دمم و با احساس می خوانم که چه دنیای شگفت انگیزی!

حقیقتش را بخواهید.... نه.... نمی شوم، حتی اگر بخواهم سر به سر خدایار و یادداشت آخر وبلاگش بگذارم؛

http://khodayard.com/weblog/

دلم می خواهد بشوم ولی نمی توانم، نه فقط به این خاطر که به اندازه کافی دندانهایم سفید نیست (در باقی مشخصات البته شباهتهای غیر قابل انکاری هست که بگذریم!) یا اینکه شیپور نمی زنم یا صدای زیبایی ندارم، بلکه به این خاطر که روزگاریست که مدام زیباییها را کمتر می بینم و زشتیها چشمهایم و بدتر از آن ذهنم را پرتر و پر تر می کند و این را احتمالاً با همه پنهان کاری ذاتیم، از روی پستهای وبلاگم هم می توانی ببینی و یکی مثل لوییس آرمسترانگ می تواند یادم بیاورد که دارم مسیر را اشتباه می روم و دور می شوم از دنیای شگفت انگیزی که خدا آفریده و خو می کنم به دنیای زشتی که آنرا پذیرفته ام.


هنوز هم اعتقاد دارم که همه و همه امید است و امید است که فرق بین کافر و مومن را و فاصله بین بهشت و جهنم را مشخص می کند.

آیه 87 سوره یوسف را ببینید که

انّه لا یایس من رّوح الله الّا القوم الکافرین

خدا خودش رحممان کند



Louis Armstrong

What a wonderful world

video1

video2

۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

فیه ما فیه: ابليس


به نام او

چون حق تعالی آدم را گل و آب بساخت،... قالب او را تمام بساخت و چندین مدت بر زمین مانده بود، ابلیس علیه اللعنه فرود آمد و در قالب او رفت و در رگها او جمله گردید و تماشا کرد و آن رگ و پی پر خون و اخلاط را بدید، گفت اوه عجب نیست که ابلیس که من در ساق عرش دیده بودم خواهد پیدا شدن اگر این نباشد(عجب نیست ) اگر هست این باشد.

فیه ما فیه، جلال الدین محمد مولوی، با تصحیحات و حواشی بدیع الزمان فروزان فر،تهران، امیر کبیر، ص 27

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

تاكسي سواری در وطن



به نام او

نمي دانم تا به حال سوار تاكسي ای شده ايد كه در حال حركت ماشين خود را تعمير كند؟ نه نه منظورم در فرصت كوتاه پشت چراغ قرمز نيست هر چند آن هم در جاي خود جالب است...

بگذريم بعضي وقتها ايده هايي طلايي به مغز بعضي ها مي رسد خوشبختانه بنده با كمال خضوع بايد عرض كنم که يكي از اين حضراتم و خلاصه وجودم بسيار غنيمت است ولي البته كيست كه قدر بداند؟ بگذريم اين ايده هاي طلايي البته در هر شرايطي و هر جايي تشريف فرما نمي شوند و گاهي آدم بايد حتي جان مباركش را به خطر بيندازد، چه كنيم ديگر، نه كه ما كشته مام وطن و بشريت و انسانيت و اسلام و خاصه الباقي هستيم ... خلاصه حالا مي توانيد سطر اول اين متن را يكبار ديگر بخوانيد تا شرايط من در لحظه مذكور برايتان روشن تر شود براي تكميل مطلب بايد بگويم كه از بخت بد، بنده صندلي جلو نشسته بودم و در صف اول ماجرا از نزديك ناظر رانندگي دوست عزيزي بودم كه ويراژ و قيقاژ که اینجا یعنی بیرون پراندن ناگهانی ماشین از پشت اتوبوس نارنجی رنگ، ادامه دادن بخشی از مسیر در مسیر مقابل و دوباره کشاندن ماشین در جلوی پراید سبز ، آنهم با سرعت زیاد در يكي از اصلي ترين و در نتيجه پر تردد ترين خيابانهاي تهران است، كوچك ترين هنر نمايي اش بود و من كه با يك دست دستگيره ي بالاي پنجره را و با دست ديگر كناره صندلي را چسبيده بودم با هيجان فراوان صحنه را دنبال می کردم و البته در حال خواندن اذكاري بودم كه فكر مي كردم ممكن است به بركتشان جان بنده تقصیر کار به مادرم بخشوده شود، و نمی دانم کجای همین جا بود که مثل کارتونهای دوران کودکی ایده مذکور با صدای بنگ یا چیزی شبیه به آن به ذهن من خطور کرد و حالت ذوق زدگی بر همه حالات قبلی من اضافه گردید و حالا از این جزئیات البته با ارزش بگذریم و به این اکتفا کنیم که به برکت اذکار مربوطه یا دعا های مادرم یا صدقات پدرم یا هر چه بالاخره زنده از ماشین پیاده شدم و تلو تلو خوران به دنبال دفتری قلمی چیزی که ایده طلایی را ثبت کنم روان شدم...

و اما ایده؛

چندی پیش با اخوی داشتیم فیلمی مستند نگاه می کردیم که در آن چند نفر با ظاهر نسبتاً معقول به طوری که حتی یکیشان ریش پروفسوری هم داشت از روی یک پل بزرگ با طنابهای کشسانی که به پایشان بسته بودند کله پا می شدند و عین یو یو بالا و پایین می پریدند، (بماند که یک همچین چیزی در تهران هم راه اندازی شده بود که خدایار هم به ما پیشنهاد داد و ما به بهانه جیب خالی و بهای گران این تفریح، از خرج شهامت نداشته مان چشم پوشی کردیم) این بماند.... نمی دانم شنیده اید یا دیده اید که مردم کوبا که به برکت اوضاع سیاسی کشورشان اوضاع اقتصادی کشورشان هم پر برکت است، ابتکار جالبی به خرج داده اند و اتومبیل های اوراق و اسقاطی دهه شصت، هفتاد را دوباره سر هم می کنند و خلاصه خیابان هایشان پر از این اتومبیلهای گردن کلفت دوکی شکل است و این یکی از جاذبه های توریستی مهم این کشور به حساب می آید، این را هم روی یکی از طاقچه های مختان نگاه دارید. .... نمی دانم کدام کشور شکم سیر و پیشرفته شبه جزیره اسکاندیناوی بود که برای جلب مردم برای خون دادن، در ازای هر کیسه خون بلیط فیلم دراکولا را اهدا می کرد.....

و اما دوباره ایده؛

حالا بالا غیرتاً تاکسی سواری در شهر تهران یا خیلی شهر های دیگر وطن چه چیزی از بهترین و معروفترین تونلهای وحشت یا تماشای ترسناک ترین فیلمهای حادثه ای کمتر دارد؟ مهم این است که به فرهنگ و مردممان اعتماد کنیم، معرفی این موضوع به عنوان جاذبه گردشکری علاوه بر سازمان گردشکری نیازمند همکاری سازمانهای دیگری نیز می باشد، اول از همه اداره راهنمایی و رانندگی ما به جای اینکه در تزریق فرهنگ منحط و غریب غربی به مردم وطن بکوشد لا اقل اگر تشویق نمی کند تنبیه هم نکند و بگذارد فرهنگ بومی و ریشه دار مردم به طور طبیعی ببالد و ثمر دهد، البته هم وطنان تا کنون نشان داده اند که حتی با گذشتن از جان عزیزشان نیز حاضر نیستند از خیر فرهنگ اصیلشان بگذرند و این امر به وضوح تمام در آمارهای تصادفات ما مشهود است که راستی مایه مباهات است. از طرف دیگر پیشنهاد می شود که سازمان تاکسیرانی به جای رنگهای کسل کننده زرد و نارنجی، از رنگ بنفش جیغی استفاده کند تا بر هیجان سواری افزوده گردد. حتی رانندگان محترم می توانند دندانهای دراکولایی نصب کنند. همچنین صیانت از خودروهای فرسوده و به اصطلاح لگن نیز باید در دستور کار قرار گیرد. البته بی انصافی هم نباید کرد و به اعقاد من در کنار ضعفها باید نقاط قوت را هم ذکر کرد مثلاً در همین جا لازم می دانم که از اقدامات شهرداری در راستای نصب سرعت گیر به خصوص در بزرگراهها تشکر کنم. به امید اینکه با همفکری و همیاری هر چه بیشتر وطن خود را هر روز سربلند تر و سر افرازتر ببینیم.

در حاشیه باید بگویم که حق مالکیت معنوی عبارت « که اینجا یعنی» مربوط به آقای لمونی اسنیکت خالق کتابهای مجموعه بچه های بدشانس است.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

تاملاتی بر مفهوم وطن1: مفهوم سکونت



به نام او

آن زمانها که جوانتر بودم و ادعایم بیشتر، هیدگر می خواندم یادش به خیر باد. هنوز هم نمی دانم که چقدر دستگیرم شد. این بماند تا بعد اما حالا مدتی است که هر وقت که شعار پشت یک تریلی یا وانت یا هر چه از این قبیل را مانند

بالاتر از مادر خدای مادر

یا سید عباس

ماک کوچولو غصه نخور تو هم یه روز بزرگ می شی

و یا این جمله ای که پشت دستگاه کمپرسور هوا دیدم که

بی تو نفس کم میارم...

را می بینم دو باره و دوباره این صحبت معروف هیدگر در ذهنم تداعی می شود و به جولان در می آید که آدمی شاعرانه سکنی می گزیند

شاعرانه یعنی که تفاوتی نمی کند که ما چقدر شعر می فهمیم یا نمی فهمیم یا چه تحصیلات و شخصیتی داریم اما این جزئی از ما، انسانها، است که بر مسکن و محیط اطرافمان رنگمان و رنگ ریشه هایمان را نقاشی کنیم. یعنی همان پیوند معنوی که هر کس به طریقی به دنبال آن است یا ادعای آن را دارد این موضوع همانقدر که بدیهی است عمیق است. این ها جنبه هایی از زندگی ماست که هویت ما را شکل می دهد و می سازد. و بخش بسیار مهمی از خوشبختی ما در گرو ایجاد و اداره این پیوندهاست. یعنی به سادگی اما عمیقاً احساس و درک اینکه در خانه، آبادی، نهادهای مربوط به زندگی در جمع و خلاصه وطن(مجموع هر سه اینها) خودمان هستیم و هر کدام از اینها به ساحتی از شخصیت و نیازهای ما بر می گردد (خانه احساس نیاز به محیط خصوصی، آبادی محلی برای داد و ستد از همه نوع مثلاً داد و ستد اندیشه ها و احساسات، نهادها هم محلی برای توافق با دیگران در پذیرش ارزشهای مشترک) که باید ارضا کنیم و درک آن می تواند به فهمیدن خودمان و کیفیت زندگی مان کمک می کند. به عبارت دیگر انسان زمانی بر خود وقوف می یابد که مسکن گزیده و در نتیجه هستی خود را در جهان تثبیت کرده باشد.

مراجع:1. اگزیستانسیالیسم چیست؟ (متاسفانه اسم نویسنده یا مترجم به خاطرم نمی آید، یکی از کتابهایی که پیشترها سر یکی از کلاسهای خیلی پر بار گروه معارف می خواندم.)

2. مفهوم سکونت: به سوی معماری تمثیلی، نوشته ی کریستیان نوربری شولتز؛ ترجمه ی آزاد محمود امیر یار احمدی- تهران: آگه، 1381

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

مثل پروانه ها



ه نام او

امسال خوب دوام آورده بود. بهار را می گویم همان که همه در خوزستان می دانند که چه کوتاه است و چه راحت می شکفد و پر پر می شود. راستی عمر پروانه ها حتی کوتاه ترست و حالا فصل آنها یا بهتر است بگویم هفته آنها بود و کمتر جایی خالی از آنها می دیدی به خصوص اگر مثل من سواره و تخته گاز می راندی و می دیدی که صدها پروانه که همه از شرق به غرب جاده سبک می پرند چطور گاهی به درون پروانه رادیاتور کشیده می شوند، گاهی به شیشه ماشین برخورد می کنند یا بر اثر حرکت ماشین به سویی کشیده و رانده می شوند. البته بعضیها هم می گذشتند.

دقت که می کردی راستی تکان دهنده بود، حالا کثیف شدن شیشه ماشین و زحمت پاک کردن آنها که تقریباً به شیشه جوش خورده بودند به کنار، چیز دیگری حتی تکان دهنده تر

که یادت می آمد که چه ساده و آسان زندگی ما هم تمام می شود مثل پروانه ها

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

فیه ما فیه: عشق لیلی



به نام او

آورده اند که پادشاهی مجنون را حاظر کرد (و گفت) که ترا چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا کردی و از خان و مان بر آمدی و خراب و فنا گشتی لیلی چه باشد و چه خوبی دارد بیا تا ترا خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و بتو بخشم چون حاضر کردند مجنون را و خوبانرا جلوه آوردند مجنون سر فرو افکنده بود و پیش خود می نگریست پادشاه فرمود آخر سر را بر گیر و نظر کن گفت می ترسم عشق لیلی شمشیر کشیده است اگر بردارم سرم را بیندازد غرق عشق لیلی چنان گشته بود آخر دیگران را چشم بود و لب و بینی بود آخر در وی چه دیده بود که بدان حال گشته بود؟

فیه ما فیه، جلال الدین محمد مولوی، با تصحیحات و حواشی بدیع الزمان فروزان فر،تهران، امیر کبیر، ص 51

نظر شما؟





به نام او

در رساله بعضی از مراجع مساله ای با شرحی شبیه به شرح زیر وجود دارد، خواهش می کنم در مورد این مساله نظر بدهید؛

اگر کسی مرضی دارد که در بین نماز چند مرتبه غایط از او خارج می شود که اگر بخواهد بعد از هر دفعه وضو بگیرد سخت نیست، باید ظرف آبی پهلوی خود بگذارد و هر وقت غائط از او خارج شد وضو بگیرد و بقیه نماز را بخواند.