۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

تاكسي سواری در وطن



به نام او

نمي دانم تا به حال سوار تاكسي ای شده ايد كه در حال حركت ماشين خود را تعمير كند؟ نه نه منظورم در فرصت كوتاه پشت چراغ قرمز نيست هر چند آن هم در جاي خود جالب است...

بگذريم بعضي وقتها ايده هايي طلايي به مغز بعضي ها مي رسد خوشبختانه بنده با كمال خضوع بايد عرض كنم که يكي از اين حضراتم و خلاصه وجودم بسيار غنيمت است ولي البته كيست كه قدر بداند؟ بگذريم اين ايده هاي طلايي البته در هر شرايطي و هر جايي تشريف فرما نمي شوند و گاهي آدم بايد حتي جان مباركش را به خطر بيندازد، چه كنيم ديگر، نه كه ما كشته مام وطن و بشريت و انسانيت و اسلام و خاصه الباقي هستيم ... خلاصه حالا مي توانيد سطر اول اين متن را يكبار ديگر بخوانيد تا شرايط من در لحظه مذكور برايتان روشن تر شود براي تكميل مطلب بايد بگويم كه از بخت بد، بنده صندلي جلو نشسته بودم و در صف اول ماجرا از نزديك ناظر رانندگي دوست عزيزي بودم كه ويراژ و قيقاژ که اینجا یعنی بیرون پراندن ناگهانی ماشین از پشت اتوبوس نارنجی رنگ، ادامه دادن بخشی از مسیر در مسیر مقابل و دوباره کشاندن ماشین در جلوی پراید سبز ، آنهم با سرعت زیاد در يكي از اصلي ترين و در نتيجه پر تردد ترين خيابانهاي تهران است، كوچك ترين هنر نمايي اش بود و من كه با يك دست دستگيره ي بالاي پنجره را و با دست ديگر كناره صندلي را چسبيده بودم با هيجان فراوان صحنه را دنبال می کردم و البته در حال خواندن اذكاري بودم كه فكر مي كردم ممكن است به بركتشان جان بنده تقصیر کار به مادرم بخشوده شود، و نمی دانم کجای همین جا بود که مثل کارتونهای دوران کودکی ایده مذکور با صدای بنگ یا چیزی شبیه به آن به ذهن من خطور کرد و حالت ذوق زدگی بر همه حالات قبلی من اضافه گردید و حالا از این جزئیات البته با ارزش بگذریم و به این اکتفا کنیم که به برکت اذکار مربوطه یا دعا های مادرم یا صدقات پدرم یا هر چه بالاخره زنده از ماشین پیاده شدم و تلو تلو خوران به دنبال دفتری قلمی چیزی که ایده طلایی را ثبت کنم روان شدم...

و اما ایده؛

چندی پیش با اخوی داشتیم فیلمی مستند نگاه می کردیم که در آن چند نفر با ظاهر نسبتاً معقول به طوری که حتی یکیشان ریش پروفسوری هم داشت از روی یک پل بزرگ با طنابهای کشسانی که به پایشان بسته بودند کله پا می شدند و عین یو یو بالا و پایین می پریدند، (بماند که یک همچین چیزی در تهران هم راه اندازی شده بود که خدایار هم به ما پیشنهاد داد و ما به بهانه جیب خالی و بهای گران این تفریح، از خرج شهامت نداشته مان چشم پوشی کردیم) این بماند.... نمی دانم شنیده اید یا دیده اید که مردم کوبا که به برکت اوضاع سیاسی کشورشان اوضاع اقتصادی کشورشان هم پر برکت است، ابتکار جالبی به خرج داده اند و اتومبیل های اوراق و اسقاطی دهه شصت، هفتاد را دوباره سر هم می کنند و خلاصه خیابان هایشان پر از این اتومبیلهای گردن کلفت دوکی شکل است و این یکی از جاذبه های توریستی مهم این کشور به حساب می آید، این را هم روی یکی از طاقچه های مختان نگاه دارید. .... نمی دانم کدام کشور شکم سیر و پیشرفته شبه جزیره اسکاندیناوی بود که برای جلب مردم برای خون دادن، در ازای هر کیسه خون بلیط فیلم دراکولا را اهدا می کرد.....

و اما دوباره ایده؛

حالا بالا غیرتاً تاکسی سواری در شهر تهران یا خیلی شهر های دیگر وطن چه چیزی از بهترین و معروفترین تونلهای وحشت یا تماشای ترسناک ترین فیلمهای حادثه ای کمتر دارد؟ مهم این است که به فرهنگ و مردممان اعتماد کنیم، معرفی این موضوع به عنوان جاذبه گردشکری علاوه بر سازمان گردشکری نیازمند همکاری سازمانهای دیگری نیز می باشد، اول از همه اداره راهنمایی و رانندگی ما به جای اینکه در تزریق فرهنگ منحط و غریب غربی به مردم وطن بکوشد لا اقل اگر تشویق نمی کند تنبیه هم نکند و بگذارد فرهنگ بومی و ریشه دار مردم به طور طبیعی ببالد و ثمر دهد، البته هم وطنان تا کنون نشان داده اند که حتی با گذشتن از جان عزیزشان نیز حاضر نیستند از خیر فرهنگ اصیلشان بگذرند و این امر به وضوح تمام در آمارهای تصادفات ما مشهود است که راستی مایه مباهات است. از طرف دیگر پیشنهاد می شود که سازمان تاکسیرانی به جای رنگهای کسل کننده زرد و نارنجی، از رنگ بنفش جیغی استفاده کند تا بر هیجان سواری افزوده گردد. حتی رانندگان محترم می توانند دندانهای دراکولایی نصب کنند. همچنین صیانت از خودروهای فرسوده و به اصطلاح لگن نیز باید در دستور کار قرار گیرد. البته بی انصافی هم نباید کرد و به اعقاد من در کنار ضعفها باید نقاط قوت را هم ذکر کرد مثلاً در همین جا لازم می دانم که از اقدامات شهرداری در راستای نصب سرعت گیر به خصوص در بزرگراهها تشکر کنم. به امید اینکه با همفکری و همیاری هر چه بیشتر وطن خود را هر روز سربلند تر و سر افرازتر ببینیم.

در حاشیه باید بگویم که حق مالکیت معنوی عبارت « که اینجا یعنی» مربوط به آقای لمونی اسنیکت خالق کتابهای مجموعه بچه های بدشانس است.

۱ نظر:

Khodayar گفت...

طنز قسمت اول خیلی خوب بود، اما قسمت دوم که خود ایده رو بیان کرده بودی طنزش تعریفی نداشت، خواننده نمی تونه باور کنه که واقعا داری پیشنهاد می دی همچین کاری رو، ولی لحنت واقعا داره پیشنهاد می ده. باورپذیر نمی شه و همین خرابش می کنه.