به نام او
من سیاهی می شوم کمی تپل، تقریباً کچل با دندانهای سفید و چشمهای ورقلمبیده که خیس عرق با همه توانم درون لوله شیپور می دمم و با احساس می خوانم که چه دنیای شگفت انگیزی!
حقیقتش را بخواهید.... نه.... نمی شوم، حتی اگر بخواهم سر به سر خدایار و یادداشت آخر وبلاگش بگذارم؛
دلم می خواهد بشوم ولی نمی توانم، نه فقط به این خاطر که به اندازه کافی دندانهایم سفید نیست (در باقی مشخصات البته شباهتهای غیر قابل انکاری هست که بگذریم!) یا اینکه شیپور نمی زنم یا صدای زیبایی ندارم، بلکه به این خاطر که روزگاریست که مدام زیباییها را کمتر می بینم و زشتیها چشمهایم و بدتر از آن ذهنم را پرتر و پر تر می کند و این را احتمالاً با همه پنهان کاری ذاتیم، از روی پستهای وبلاگم هم می توانی ببینی و یکی مثل لوییس آرمسترانگ می تواند یادم بیاورد که دارم مسیر را اشتباه می روم و دور می شوم از دنیای شگفت انگیزی که خدا آفریده و خو می کنم به دنیای زشتی که آنرا پذیرفته ام.
هنوز هم اعتقاد دارم که همه و همه امید است و امید است که فرق بین کافر و مومن را و فاصله بین بهشت و جهنم را مشخص می کند.
آیه 87 سوره یوسف را ببینید که
انّه لا یایس من رّوح الله الّا القوم الکافرین
خدا خودش رحممان کند

۱ نظر:
شاید هنوز آن "شی" از برت نرفته که بتوانی به قاعده لازم "سیاهی شوی"
چند پست آخرت راندیده بودم. خوب بود و از فیه ما فیه خیلی نفهمیدم.
زنده باشی
ارسال یک نظر