۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

ندبه


به نام او

با اینکه نیمه شعبان، روز میلاد حضرت صاحب الزمان و روز شادی است و برای ما شیعیان در ردیف عید است اما محال است که بتوان غم فراق این روز را فراموش کرد. انگار که جشن تولد عزیزی را که آن سر دنیا و خیلی دور از توست یا حتی بدتر از آن حتی نمی دانی کجاست بخواهی بگیری و داغت تازه می شود...

..................................................................................................................

سالها از آن زمان که جمعه ها سوار دوچرخه سیاه رنگم می شدم و خودم را برای دعا یا به قول شیخمان « ندبه با لقمه » به مسجد می رساندم می گذرد، آخر بعد از دعا حلیم می دادند، البته شوخی می کرد، نفس گرمی داشت و کلی از اشعار سعدی می دانست که چاشنی دعا می کرد و من خیلی چیزها را مثل روخوانی صحیح قرآن و فهمیدن دست و پا شکسته متون عربی را مدیون اویم، یادم هست که وقتی از کتابخانه جهاد دانشگاهی اهواز کتاب جامع المقدمات را می خریدم، فروشنده با من شرط کرد که پسش نیاورم و جالب اینجاست که این کتاب آغازین حوزه چقدر شیرینتر و روانتر از آن عربی بود که در مدرسه درسمان می دادند، ... خلاصه معنی ندبه را هم از همان شیخ یاد گرفتم که « یعنی شیون و زاری»

جالب است که خواندن دعای ندبه به روایت مفاتیح الجنان در اعیاد چهار گانه که یکی از این اعیاد روز جمعه است مستحب است.

راستش را بخواهی رویکرد اسلام به شادی خود بحثی است که جای خود را دارد و ای کاش فرصت مطرح کردن آن در آینده پیش آید. اما در این مورد به خصوص یعنی استحباب شیون روز عید، اول باید بفهمیم که اصلاً چرا شیون و زاری؟ در حقیقت پاسخ به این سوال با فهم طرز تفکر شیعه و اعتقادات او رابطه تنگاتنگی دارد، و از همین روست که اتفاقی نیست که دعای ندبه چکیده ای از اعتقادات و استدلال های شیعه است.

جالب است که این شیون و زاری شیعه با وجود وجه عاطفی و مربوط به دل، چقدر منطقی است و وجه عقلانی در دعا نه تنها محجوب نمی شود که بسیار زنده است و غیر از ذکر آیات و روایاتی که مربوط به حقانیت تفکر شیعی است حتی به مرور تاریخ شیعه و ارتباط آن با رویه جهان خلقت، یعنی وجود انسان کامل به عنوان رابط بین زمین و آسمان (سبب المتّصل بین الارض و السّما ) نیز پرداخته می شود.

به عنوان مثالهایی از این دعا موارد زیر را به اختصار ببینید؛

اشاره به غدیر خم

فقال و الملاء امامه

پس (پیغمبر ) گفت در حالیکه مردم در پیش روی او بودند

من کنتُ مولاه، فعلیُّ مولاه

هر که من مولای اویم، پس علی مولای اوست.

اشاره به حدیث منزلت

اَنتَ منّی بمنزلة هارونَ من موسی

(پس پیامبر فرمود) تو (ای علی) برای من به منزله ی هارون برای موسی هستی

و یا ذکر بستن دربهای خانه های مومنین به مسجد مدینه به جز درب خانه ی علی (ع) و ادامه دادن این مطلب با ذکر حدیث

انا مدینة العلم و علیُّ بابها

و ذکر آیاتی از قرآن مانند

آیه تطهیر

و یا چیدن این آیات در مورد اجر خواستن پیامبر از مردم در کنار هم که وقتی با هم معنی شوند معنی خاصی می دهند

قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودّة فی القربی

بگو (ای پبامبر) که از شما پاداشی نمی خواهم به جز دوستی با نزدیکانم

ما سئلتُکُم من اجرٍ فهو لکم

من از شما پاداشی نمی خواهم که برای شما ست.

ما اسئلکم علیه من اجرٍ الّا من شاء ان یتّخذ الی ربه سبیلاً

من از شما پاداشی نمی خواهم مگر کسانی که می خواهند به سوی پروردگارشان راهی در پیش گیرند

و بعد از این چیدمان به این می رسد که

فکانوا هم السبیل الیک و المسلک الی رضوانک

همین طور تفسیر برخی از کلمات قرآنی که از لابلای این دعا به جز معنی ظاهری آنها بدست می آید مانند

بقیة الله ، نباء العظیم ، الصراط المستقیم ، یس

هدف از این نوشتار که به یقین ناقص است، تفسیر این دعا نبوده است که این امر هم از بضاعت علمی من خارج است و هم حوصله پرداختن به آن در اینجا برای من و شما وجود ندارد. بلکه تنها ورود به مطلب و جلب توجه دوستان به رفت و برگشت بین منطق و عاطفه است که در کل این دعا جاری است و هیچ جا مستی حاصل از یکی آن یکی را نمی پوشاند و همین است که در نهایت به وحدت می انجامد.

ان شاء الله

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

jتاريخ سيستان: سير يعقوب

به نام او

فکر کردم که آیا هرگز در ایران حاکمی عادل بوده است؟ که یاد یعقوب لیث افتادم


بعضی از سیر یعقوب

امّا اندر عدل چنان بود که بر خضرای کوشک یعقوبی نشستی تنها، تا هر که را شغلی بودی، به پای خضرا رفتی و سخن خویش بی حجاب با او بگفتی. و اندر وقت، تمام کردی- چنان که از شریعت واجب کردی.

امّا اندر عنایت بر آن جمله بود و تفحّص کار و تجسّس که روزی بر آن خضرا نشسته بود، مردی بدید به سر کوی سینک نشسته و از دور سر بر زانو نهاده. اندیشه کرد که آن مرد را غمی است. اندر وقت، حاجبی را بفرستاد که آن مرد را پیش من آر!

بیاورد.

گفت حال خویش بر گوی!

گفت ملک فرماید تا خالی کنند.

فرمود تا مردمان برفتند.

گفت ای ملک، حال من صعبتر از آن است که بر توانم گفت. سرهنگی از آن ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام، بی خواست من و از آن دختر، و نا جوانمردی همی کند و مرا با اوطاقت نیست.

گفت: لا حول و لا قوّة الا بالله ! چرا مرا نگفتی؟ برو، به خانه شو! چو او بیاید، اینجا آی به پای خضرا. مردی با سپر و شمشیر بینی، با تو بیاید و انصاف تو بستاند، چنان که خدای فرموده است نا حفاظان را.

مرد برفت. آن شب، نیامد. دیگر شب، آمد. مردی با سپر و شمشیر آنجا بود. با او برفت و به سرای او شد، به کوی عبدالله حفص به در پارس. و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود.

یکی شمشیر تارکش بر زد و به دو نیم کرد. و گفت چراغی بفروز! چون بفروخت، آبم ده! آب بخورد. گفت نان آور! نان آورد و بخورد.

پدر نگاه کرد، یعقوب بود، خود به نفس خود.

پس، این مرد را گفت بالله العظیم که تا با من این سخن بگفتی، نان و آب نخوردم و با خدای نذر کرده بودم که هیچ نخورم تا دل تو از این شغل فارغ کنم.

مرد گفت اکنون این را چه کنم؟

گفت بر گیر او را!

مرد بر گرفت، بیرون آورد.

گفت ببر به لب پارگین بینداز!

بیفکند.

گفت: تو اکنون باز گرد! بامدادان فرمود که منادا کنید که هر که خواهد سزای نا حفاظان بیند، به لب پارگین شوید و آن مرد را نگاه کنید!

تاریخ سیستان: نوشته به نیمه ی قرن پنجم هجری / ویرایش متن جعفر مدرسی صادقی. تهران: نشر مرکز، 1373. ص 140-141

در ضمن معناي لغات مشكل را مي توانيد از سايت زير بيابيد؛

www.loghatnaameh.com/