فکر کردم که آیا هرگز در ایران حاکمی عادل بوده است؟ که یاد یعقوب لیث افتادم
بعضی از سیر یعقوب
امّا اندر عدل چنان بود که بر خضرای کوشک یعقوبی نشستی تنها، تا هر که را شغلی بودی، به پای خضرا رفتی و سخن خویش بی حجاب با او بگفتی. و اندر وقت، تمام کردی- چنان که از شریعت واجب کردی.
امّا اندر عنایت بر آن جمله بود و تفحّص کار و تجسّس که روزی بر آن خضرا نشسته بود، مردی بدید به سر کوی سینک نشسته و از دور سر بر زانو نهاده. اندیشه کرد که آن مرد را غمی است. اندر وقت، حاجبی را بفرستاد که آن مرد را پیش من آر!
بیاورد.
گفت حال خویش بر گوی!
گفت ملک فرماید تا خالی کنند.
فرمود تا مردمان برفتند.
گفت ای ملک، حال من صعبتر از آن است که بر توانم گفت. سرهنگی از آن ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرود آید از بام، بی خواست من و از آن دختر، و نا جوانمردی همی کند و مرا با اوطاقت نیست.
گفت: لا حول و لا قوّة الا بالله ! چرا مرا نگفتی؟ برو، به خانه شو! چو او بیاید، اینجا آی به پای خضرا. مردی با سپر و شمشیر بینی، با تو بیاید و انصاف تو بستاند، چنان که خدای فرموده است نا حفاظان را.
مرد برفت. آن شب، نیامد. دیگر شب، آمد. مردی با سپر و شمشیر آنجا بود. با او برفت و به سرای او شد، به کوی عبدالله حفص به در پارس. و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود.
یکی شمشیر تارکش بر زد و به دو نیم کرد. و گفت چراغی بفروز! چون بفروخت، آبم ده! آب بخورد. گفت نان آور! نان آورد و بخورد.
پدر نگاه کرد، یعقوب بود، خود به نفس خود.
پس، این مرد را گفت بالله العظیم که تا با من این سخن بگفتی، نان و آب نخوردم و با خدای نذر کرده بودم که هیچ نخورم تا دل تو از این شغل فارغ کنم.
مرد گفت اکنون این را چه کنم؟
گفت بر گیر او را!
مرد بر گرفت، بیرون آورد.
گفت ببر به لب پارگین بینداز!
بیفکند.
گفت: تو اکنون باز گرد! بامدادان فرمود که منادا کنید که هر که خواهد سزای نا حفاظان بیند، به لب پارگین شوید و آن مرد را نگاه کنید!
تاریخ سیستان: نوشته به نیمه ی قرن پنجم هجری / ویرایش متن جعفر مدرسی صادقی. تهران: نشر مرکز، 1373. ص 140-141
در ضمن معناي لغات مشكل را مي توانيد از سايت زير بيابيد؛
www.loghatnaameh.com/
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر