۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

Wowbagger ، نا میرایی و بهشت


به نام او

تازگیها کتاب جدیدی پیدا کرده ام، یک کمدی علمی تخیلی که خیلی با مزه است، The_Hitchhiker's_Guide_to_the_Galaxy نوشته Douglas Adams یکی دیگر از کتابهای صوتی که هم متن و هم جلدهای مختلف صوتی آنرا می توانی از gigapedia دانلود کنی و البته شرح مفصلی از سرگذشت و آثار آن در wikipedia وجود دارد.

خلاصه داستان ، سرشار از تخیلی است که طنز زمینی آن در ابعاد کهکشانی جاری است مثلاً وقتی که خرابکاریهای شهرداری حالا در ابعاد کهکشانی و با تکنولوژی پیشرفته آن اتفاق می افتد یعنی اینکه سفینه های وزارت راه کهکشان (یا چیزی شبیه به آن ) به سادگی به زمین می آیند و اعلام می کنند که مردم زمین! کره شما برای ساختن یک راه میان بر کهکشانی تا دو دقیقه زمینی دیگر منهدم می شود، متشکریم! و به همین سادگی زمین منفجر می شود، البته این خبر ظاهراً چندین سال پیش باید به زمین می رسیده است که متاسفانه در کاغذ بازی و غیره گم شده بوده... یا حالا هر چی...

اما چیزی که من بیشتر از همه از خواندن آن لذت بردم سرگذشت شخصیتی به نام Wowbagger است، که ایشان به قول نویسنده یک مرد هدفمند است (A man with purpose) البته نه یک هدف خیلی خوب ولی لا اقل او را مشغول نگه می دارد. داستان از این قرار است که Wowbagger یکی از انواع محدود نا میرا است و برای همین هم بد جوری حوصله اش سر رفته و کلافه شده است و دست آخر بعد از کلی تفکر هدفی برای خودش پیدا می کند به این شرح که

من به کل جهان توهین می کنم ... من شخصاً و فرداً به کل ساکنین جهان توهین می کنم... (و از همه با مزه تر اینکه ) به ترتیب حروف الفبا!

تصور کنید که شما در یک سیاره دور افتاده چند سالی است که گیر افتاده اید و حرف زدن را با درختان آن سیاره تمرین می کنید تا یادتان نرود و نا گهان یک سفینه نقره ای زیبا می بینید که می نشیند و سراسیمه دوان دوان خودتان را به پای آن می رسانید، که سرنشین آن پیاده می شود و می پرسد: تو آرتور دنتی؟..... و بعد از شنیدن جواب بلی می گوید: تو آشغالی! .... و بعد از یکی دوبار تکرار دوباره سوار سفینه اش می شود و بی تفاوت به حیرت شما به دنبال هدفش می پرد...خوب این دقیقاً اتفاقی است که در جای دیگر این کتاب برای آرتور دنت (یکی دیگر از شخصیتهای اساسی داستان) رخ می دهد.

اما چیزی که اینجا می خواستم بگویم، چیز دیگری است. ایده موجودی که از نا میرایی خسته شده است حالا دیگر خیلی تکراری شده است اما این کاملاً منطقی است که با حذف معنی محدودیت به زمان یا بهتر بگویم مرگ، انگار هیچ چیز نا ممکنی نمی ماند و در نتیجه به از دست رفتن خود معنی و ارزش امکان می انجامد مثل بازی فوتبالی که زمان نا محدودی دارد و دیگر پیروزی و شکست در آن بی معنی است. از طرف دیگر یک زندگی محدود که مرگ پایان آن باشد همان شعرهای پوچگرایانه خیام را درباره کوزه و کوزه گر و غیره زنده می کند و حالا می رسیم به سوال همه عمر من که چرا انسان در بهشت محدود است؟ یعنی مرتبه مشخصی دارد.

و همه این داستان با در نظر گرفتن محدودیت زمانی و نا محدودی مرتبه انسان در دنیا که در تقابل با نامحدودی زمانی انسان و محدودیت مرتبه انسان در آخرت همدیگر را تکمیل و معنی می کنند پاسخ داده می شود.

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

از ته چاه


به نام او

سالها پیش زمانی بنا بر ضرورتی، نه به خواست خودم ولی البته به لطف و رحمت پروردگار چند روزی در شاید دورافتاده ترین جای ایران بودم و قرار شد که به چند جوانی که می خواستند کنکور بدهند، انگلیسی درس بدهم. جوانهایی که در زندگیشان شاید به تعداد انگشتان دست هم به نزدیکترین شهری که تازه حالا بعد از کشیدن جاده با روستایشان سه چهار ساعتی فاصله پیدا کرده بود، نرفته بودند و تازه به لطف کمیته امداد، نمی دانم چند وقتی بود که یک تلویزیون در مدرسه شان گذاشته بودند.

خوب خاطرم هست که یکی از آنها آمد و پرسید: این دانشجوها چرا این طور می کنند؟

از تلویزیون خاتمی را دیده بود که برای سخنرانی به یکی از دانشگاهها رفته بود و جماعت دانشجو، هو کرده بودند و دسته جمعی شعار داده بودند: بازم حرف! بازم حرف!

و من ماندم که چه بگویم، جدی جدی احساس می کردم که آدمهایی هستند که از ته چاه به بیرون نگاه می کنند و گاه گداری یکی از لب چاه می گذرد یا فقط صدای یکی از نزدیکی چاه به گوش می رسد.

البته من هم برای همین آنجا بودم که کمک کنم که از این چاه بیرون بیایند، دانشگاهی جایی قبول شوند و بروند و اگر دوست داشتند برگردند به همین جا اما هوشیارتر و دانا تر.

سعی کردم کمی از دانشجو ها دفاع کنم و از همه مهمتر تفهیمش کنم که به قضاوت دیگران اکتفا نکند و تا خودش نرود نمی فهمد.

یادش بخیر

اما اصلاً چرا اینها یادم آمد و گفتم؟ ........... آه!

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

جوابی که کاش بخوانی


به نام او

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

توضیح اینکه این مطلب جوابی است به نظرات دوستان برای پست قبلی (ندبه)، راستی امیدوارم که آن دوستان گذارشان بازهم به بلاگ من بیافتد و این جواب را بخوانند، ان شاءالله

اول از همه باید از خدایار تشکر کنم که به من خوش گمان است. ان شاء الله که لایق خوش گمانی او باشم و بمانم. خدا همه ما را هدایت کند.

اما بعد

راستش را بخواهی اول که نظرهای شما دوست یا دوستان عزیز ناشناس را خواندم اصلاً ناراحت نشدم شاید احساس می کردم که مخاطب این حرفها فقط منم و من هم که آنقدرها مهم نیستم چه اشکالی دارد که دوستی ناشناس که پیداست که دردمند است در فضایی مجازی دق دلش را سر من خالی کند و سبکتر شود؟ از شما چه پنهان خندان هم شدم که بالاخره بعد از سالها یکی از پستهای خاک گرفته این بلاگ کم خواننده را نه تنها خوانده اند که برایش نظر هم گذاشته اند.

اما بعد که دقیقتر شدم دلم سوخت، نه برای خودم برای شما. مهم نیست که اصلاً مذهب را قبول داری این اسلام را می خواهی یا نه؟ اما مهم است که خودت چه چیزی را قبول داری و اگر خودت حرف از بی عدالتی می زنی چرا بر پایه نادانسته هایت، سطحی قضاوت می کنی؟

حقیقتش را بخواهی بعید می دانم که شما من را با بیش از همین بلاگ بشناسی یا حتی پست دیگری از این بلاگ را هم خوانده باشی؟

آخر از کجا مطمئنی که کسی که در مورد دعای ندبه نوشته است یا نسبت به بنده خدایی که به او قرآن خواندن یاد داده، قدردان است، به این نظام وابسته است؟ یا از سیاستهایش شاکی نیست؟ یا بیرون از این فضای مجازی چگونه رفتاری دارد؟ و چه طور موضع گیری می کند؟

این که کسی را که از امام زمان صحبت می کند رفیق احمدی نژاد بدانیم همانقدر بچه گانه است که تصور کنیم هر کسی را که بی بی سی اسمش را آورد به انگلستان و اسراییل وابسته است.

چه راحت فراموش می کنیم که چقدر کم می دانیم؟ نه؟ چه تفاوتی بین شما و کسی که در جناح مقابل شما همین فرض دانایی کل را خواسته یا ناخواسته در زندگی اش وارد کرده است؟ وجود دارد؟ غیر از این که او هم مثل شما دنیا را سیاه و سفید می بیند؟ خودی و غیر خودی، و راحت راحت تصمیم می گیرد، قضاوت می کند و به بیراهه می رود. باور کن که من آنها را هم دیده ام و می شناسم و با آنها هم همین حرفها را میزنم... همین حرفها.

دوست عزیز! من نگران شمایم، نگران اینکه خشم و نفرتتان منطقتان را از کار بیندازد و آن وقت است که در برابر هم می ایستیم و ضعیفتر و ضعیفتر می شویم، به نفع ما نخواهد بود. باور کن.