به نام او
تازگیها کتاب جدیدی پیدا کرده ام، یک کمدی علمی تخیلی که خیلی با مزه است، The_Hitchhiker's_Guide_to_the_Galaxy نوشته Douglas Adams یکی دیگر از کتابهای صوتی که هم متن و هم جلدهای مختلف صوتی آنرا می توانی از gigapedia دانلود کنی و البته شرح مفصلی از سرگذشت و آثار آن در wikipedia وجود دارد.
خلاصه داستان ، سرشار از تخیلی است که طنز زمینی آن در ابعاد کهکشانی جاری است مثلاً وقتی که خرابکاریهای شهرداری حالا در ابعاد کهکشانی و با تکنولوژی پیشرفته آن اتفاق می افتد یعنی اینکه سفینه های وزارت راه کهکشان (یا چیزی شبیه به آن ) به سادگی به زمین می آیند و اعلام می کنند که مردم زمین! کره شما برای ساختن یک راه میان بر کهکشانی تا دو دقیقه زمینی دیگر منهدم می شود، متشکریم! و به همین سادگی زمین منفجر می شود، البته این خبر ظاهراً چندین سال پیش باید به زمین می رسیده است که متاسفانه در کاغذ بازی و غیره گم شده بوده... یا حالا هر چی...
اما چیزی که من بیشتر از همه از خواندن آن لذت بردم سرگذشت شخصیتی به نام Wowbagger است، که ایشان به قول نویسنده یک مرد هدفمند است (A man with purpose) البته نه یک هدف خیلی خوب ولی لا اقل او را مشغول نگه می دارد. داستان از این قرار است که Wowbagger یکی از انواع محدود نا میرا است و برای همین هم بد جوری حوصله اش سر رفته و کلافه شده است و دست آخر بعد از کلی تفکر هدفی برای خودش پیدا می کند به این شرح که
من به کل جهان توهین می کنم ... من شخصاً و فرداً به کل ساکنین جهان توهین می کنم... (و از همه با مزه تر اینکه ) به ترتیب حروف الفبا!
تصور کنید که شما در یک سیاره دور افتاده چند سالی است که گیر افتاده اید و حرف زدن را با درختان آن سیاره تمرین می کنید تا یادتان نرود و نا گهان یک سفینه نقره ای زیبا می بینید که می نشیند و سراسیمه دوان دوان خودتان را به پای آن می رسانید، که سرنشین آن پیاده می شود و می پرسد: تو آرتور دنتی؟..... و بعد از شنیدن جواب بلی می گوید: تو آشغالی! .... و بعد از یکی دوبار تکرار دوباره سوار سفینه اش می شود و بی تفاوت به حیرت شما به دنبال هدفش می پرد...خوب این دقیقاً اتفاقی است که در جای دیگر این کتاب برای آرتور دنت (یکی دیگر از شخصیتهای اساسی داستان) رخ می دهد.
اما چیزی که اینجا می خواستم بگویم، چیز دیگری است. ایده موجودی که از نا میرایی خسته شده است حالا دیگر خیلی تکراری شده است اما این کاملاً منطقی است که با حذف معنی محدودیت به زمان یا بهتر بگویم مرگ، انگار هیچ چیز نا ممکنی نمی ماند و در نتیجه به از دست رفتن خود معنی و ارزش امکان می انجامد مثل بازی فوتبالی که زمان نا محدودی دارد و دیگر پیروزی و شکست در آن بی معنی است. از طرف دیگر یک زندگی محدود که مرگ پایان آن باشد همان شعرهای پوچگرایانه خیام را درباره کوزه و کوزه گر و غیره زنده می کند و حالا می رسیم به سوال همه عمر من که چرا انسان در بهشت محدود است؟ یعنی مرتبه مشخصی دارد.
و همه این داستان با در نظر گرفتن محدودیت زمانی و نا محدودی مرتبه انسان در دنیا که در تقابل با نامحدودی زمانی انسان و محدودیت مرتبه انسان در آخرت همدیگر را تکمیل و معنی می کنند پاسخ داده می شود.