به نام او
سالها پیش زمانی بنا بر ضرورتی، نه به خواست خودم ولی البته به لطف و رحمت پروردگار چند روزی در شاید دورافتاده ترین جای ایران بودم و قرار شد که به چند جوانی که می خواستند کنکور بدهند، انگلیسی درس بدهم. جوانهایی که در زندگیشان شاید به تعداد انگشتان دست هم به نزدیکترین شهری که تازه حالا بعد از کشیدن جاده با روستایشان سه چهار ساعتی فاصله پیدا کرده بود، نرفته بودند و تازه به لطف کمیته امداد، نمی دانم چند وقتی بود که یک تلویزیون در مدرسه شان گذاشته بودند.
خوب خاطرم هست که یکی از آنها آمد و پرسید: این دانشجوها چرا این طور می کنند؟
از تلویزیون خاتمی را دیده بود که برای سخنرانی به یکی از دانشگاهها رفته بود و جماعت دانشجو، هو کرده بودند و دسته جمعی شعار داده بودند: بازم حرف! بازم حرف!
و من ماندم که چه بگویم، جدی جدی احساس می کردم که آدمهایی هستند که از ته چاه به بیرون نگاه می کنند و گاه گداری یکی از لب چاه می گذرد یا فقط صدای یکی از نزدیکی چاه به گوش می رسد.
البته من هم برای همین آنجا بودم که کمک کنم که از این چاه بیرون بیایند، دانشگاهی جایی قبول شوند و بروند و اگر دوست داشتند برگردند به همین جا اما هوشیارتر و دانا تر.
سعی کردم کمی از دانشجو ها دفاع کنم و از همه مهمتر تفهیمش کنم که به قضاوت دیگران اکتفا نکند و تا خودش نرود نمی فهمد.
یادش بخیر
اما اصلاً چرا اینها یادم آمد و گفتم؟ ........... آه!
۱ نظر:
تشبیه ی که بکار بردی زیبا بود
ارسال یک نظر