۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

توطئه

به نام او
هنوز یک هفته بیشتر نگذشته بود که دوباره اتفاق افتاد، با این تفاوت که آن دفعه یک شلوار پارچه ای چهارخانه بود و ابن دفعه یک شلوار کتانی قهوه ای که اگر شما هم در حالی که سعی می کنی از کنار دیوار رد بشوی و حتی الامکان از آشنایان دوری کنی و یک کلاسور هم جلوی زیپ شلوارت گرفته ای، باشی متوجه می شوی که چندان تفاوتی هم نیست.
من یکی که داشتم مطمئن می شدم که توطئه ای چیزی در کار است البته یک احتمال حتی بدتر هم وجود داشت و آن اینکه یک نشانه باشد، اما آخر چه؟ تازه چرا همیشه از این راهها...؟
به هر حال با وجود دل ضعفه به خاطر آبرو از خیر رستوران شلوغ شرکت گذشتم و همین طور کجدار و مریض رفتم تا خانه که داشتند ناهار می خوردند. گفتم: دوباره... نیگاه!... مادرم کلافه گفت:...برو!
گفتم: برا منم بکش اومدم... گفت: مگه روزه نبودی؟
تازه دوزاریم افتاد
- اِه... اِه .... تازه دوتا چایی هم خوردم...ها!

هیچ نظری موجود نیست: