۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

نقاشی های کوشا و من

به نام او
یکی از راههای آرام و سرگرم نگه داشتن کوشا، نقاشی کردن برای او بود، به این ترتیب که بابایا یعنی ببعی، هاپو یعنی هاپو، جوجو یعنی جوجه و الی آخر و هر بار که مادرش، بی طاقت می شد، برو پیش دایی (یعنی من) برات نقاشی بکشه و او هم دفترش را بر می داشت و می آمد که دایی! دایی! ما هم که ناسلامتی نقاش خانواده ایم و می پرسیدم: دایی چی برات بکشم؟ و او هم مثلاً می گفت بابایا ، مشکل کار این جا بود که هنوز این جانور ناتمام بود که یاد جانور دیگری می افتاد، البته من معمولاً یک مداد هم به کوشا می دادم که مشغول باشد و او هم مشغول خط خطی کردن، بابایا و هاپو و جوجویی می شد که داشتند با هم فوتبال بازی می کردند (توضیح اینکه هاپو دروازه بان بود) و با مزه ترین قسمتش این که او همه نقاشیهای دایی را خط خطی می کرد اما کافی بود یک خط روی خط خطی هایش بکشی تا دادش به هوا برود، البته من هم بلد بودم چطوری انتقام بگیرم که کنار خط های منحنی او یک خط زیگزاگ می کشیدم که خب حالا اگه مردی یک خط این شکلی بکش! که نمی توانست و کلی می خندیدیم!
خیلی خوش می گذشت.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

یاد خودم افتادم که وقتی پسر خالم تازه زبون باز کرده بود مجبورش میکردم بگه قسطنطنیه