به نام او
بعد از کلی ماجرا و کلیه درد، بالاخره از تهران به خانه رسیده بودم، خلاصه آن شب ساعت دو و نیم با درد بیدار شدم و بعد از کمی تحمل و خود درمانی، بابا هم بیدار شد و مرا به اورژانس رساند از قضا همانجا درد آرام شد و با این حال یک شیاف خرج ما شد، وقتی برگشتم خانه مادر هم بیدار شده بود و به من چای داد و گفت : طناب امیر را بردار و برو طناب بزن!
گفتم: طناب خودمه!
بعد کمی فکر کردم....
یکی از چیزهایی که از این درد لعنتی دوست دارم البته بعد از آرام شدن آن، این است که حدود حماقت مرا عریان نشانم می دهد.
۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه
تاملاتی بر مفهوم وطن(3)
به نام او
این وطن جایی است کو را نام نیست
این وطن مصر و عراق و شام نیست
نمی دانم تا به حال شده است که خودت جایی باشی و دلت جایی؟ یا بهتر بگویم، تا حالا چند بار همان جایی بوده ای که دلت می خواسته باشی ؟ یا همان جایی که می دانسته ای جای توست و تو به آن جا و آن جا به تو تعلق دارد.
اصلاً مهم است؟ آیا ممکن است که آرامش و آسایش و یک کلام خوشبختی در جای دیگری تجربه شود و یا تداوم یابد؟
آیا چنین جایی وجود دارد؟ اگر هست، یگانه است؟ از قبل بوده یا باید آنجا را بسازیم و خلق کنیم؟ می تواند مجازی باشد؟ یا لزوماً باید واقعی باشد؟
آیا بودن کفایت می کند؟ نمی دانم چطور بگویم ، ولی تا به حال شده است، جایی باشی و دلت برای همانجا تنگ باشد؟ مثل وقتی که داری به سفر می روی و هنوز نرفته، فقط با خیال رفتن دلت برای مثلاً خانه یا شهرت تنگ شده است.
آیا وطن یعنی همین؟
این سوالات و خیلی سوالات دیگر مرا رها نمی کنند و راستش هر چه دست و پا می زنم که حداقل به سامان به آنها نزدیک شوم، مغشوش تر از این حرفهایم و البته فرصت هم دست نمی دهد.
راستی تو چه می کنی؟ بالاخره، می روی یا می مانی؟
**************
در حاشیه: نمی دانم آلبوم Spirit برایان آدامز را شنیده ای؟ به خصوص آهنگ Here I amرا؟
http://www.mp3lyrics.org/b/bryan-adams/here-i-am/
http://en.wikipedia.org/wiki/Here_I_Am_(Bryan_Adams_song)
البته زحمت پیدا کردن خود آهنگ با خودتان.
این وطن جایی است کو را نام نیست
این وطن مصر و عراق و شام نیست
نمی دانم تا به حال شده است که خودت جایی باشی و دلت جایی؟ یا بهتر بگویم، تا حالا چند بار همان جایی بوده ای که دلت می خواسته باشی ؟ یا همان جایی که می دانسته ای جای توست و تو به آن جا و آن جا به تو تعلق دارد.
اصلاً مهم است؟ آیا ممکن است که آرامش و آسایش و یک کلام خوشبختی در جای دیگری تجربه شود و یا تداوم یابد؟
آیا چنین جایی وجود دارد؟ اگر هست، یگانه است؟ از قبل بوده یا باید آنجا را بسازیم و خلق کنیم؟ می تواند مجازی باشد؟ یا لزوماً باید واقعی باشد؟
آیا بودن کفایت می کند؟ نمی دانم چطور بگویم ، ولی تا به حال شده است، جایی باشی و دلت برای همانجا تنگ باشد؟ مثل وقتی که داری به سفر می روی و هنوز نرفته، فقط با خیال رفتن دلت برای مثلاً خانه یا شهرت تنگ شده است.
آیا وطن یعنی همین؟
این سوالات و خیلی سوالات دیگر مرا رها نمی کنند و راستش هر چه دست و پا می زنم که حداقل به سامان به آنها نزدیک شوم، مغشوش تر از این حرفهایم و البته فرصت هم دست نمی دهد.
راستی تو چه می کنی؟ بالاخره، می روی یا می مانی؟
**************
در حاشیه: نمی دانم آلبوم Spirit برایان آدامز را شنیده ای؟ به خصوص آهنگ Here I amرا؟
http://www.mp3lyrics.org/b/bryan-adams/here-i-am/
http://en.wikipedia.org/wiki/Here_I_Am_(Bryan_Adams_song)
البته زحمت پیدا کردن خود آهنگ با خودتان.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
امروز و فردا
به نام او
نوشته بود: بهترین وسیله برای تحمل امروز، فردا است.
خندیدم و گفتم این جمله که فحش است!
بعد برایش خواندمش، گفت خیلی هم بیراه نمی گوید.
گفتم: مشکل اینجاست که فردا همیشه فردا است و امروز همیشه امروز است.
گفت: یعنی به نظر تو نمی شود آدم امروز زحمت بکشد و تحمل بکند تا فردا آسوده و موفق باشد؟
گفتم: من به جمله دیگری اعتقاد دارم که به نظرم مال مارتین لوتر است و آن اینکه
اگر بدانم دنیا فردا تمام می شود امروز نهال سیب خواهم کاشت.
خودت... مقایسه کن
******************
در حاشیه به گمانم نوشتن در این وبلاگ که تعداد خوانندگانش به عدد انگشتان دستی که به طور تصادفی در یک حادثه دلخراش چند انگشتش قطع شده است، نمی رسد دست کمی از کاشتن نهال سیب این بزرگ ندارد و به خودی خود موید اعتقادات فرازمانی نگارنده است.
در حاشیه دوم به نظرم می آید که حرفم کاملاً منطقی است اما شک دارم که به اندازه کافی روشن باشد، شما متوجه شدی؟ یا بهتر است بگویم موافقی؟
نوشته بود: بهترین وسیله برای تحمل امروز، فردا است.
خندیدم و گفتم این جمله که فحش است!
بعد برایش خواندمش، گفت خیلی هم بیراه نمی گوید.
گفتم: مشکل اینجاست که فردا همیشه فردا است و امروز همیشه امروز است.
گفت: یعنی به نظر تو نمی شود آدم امروز زحمت بکشد و تحمل بکند تا فردا آسوده و موفق باشد؟
گفتم: من به جمله دیگری اعتقاد دارم که به نظرم مال مارتین لوتر است و آن اینکه
اگر بدانم دنیا فردا تمام می شود امروز نهال سیب خواهم کاشت.
خودت... مقایسه کن
******************
در حاشیه به گمانم نوشتن در این وبلاگ که تعداد خوانندگانش به عدد انگشتان دستی که به طور تصادفی در یک حادثه دلخراش چند انگشتش قطع شده است، نمی رسد دست کمی از کاشتن نهال سیب این بزرگ ندارد و به خودی خود موید اعتقادات فرازمانی نگارنده است.
در حاشیه دوم به نظرم می آید که حرفم کاملاً منطقی است اما شک دارم که به اندازه کافی روشن باشد، شما متوجه شدی؟ یا بهتر است بگویم موافقی؟
اشتراک در:
پستها (Atom)