به نام او
بعد از کلی ماجرا و کلیه درد، بالاخره از تهران به خانه رسیده بودم، خلاصه آن شب ساعت دو و نیم با درد بیدار شدم و بعد از کمی تحمل و خود درمانی، بابا هم بیدار شد و مرا به اورژانس رساند از قضا همانجا درد آرام شد و با این حال یک شیاف خرج ما شد، وقتی برگشتم خانه مادر هم بیدار شده بود و به من چای داد و گفت : طناب امیر را بردار و برو طناب بزن!
گفتم: طناب خودمه!
بعد کمی فکر کردم....
یکی از چیزهایی که از این درد لعنتی دوست دارم البته بعد از آرام شدن آن، این است که حدود حماقت مرا عریان نشانم می دهد.
۱ نظر:
باز جای شکرش باقیه که حماقتت حدودی داره!
ارسال یک نظر