به نام او
هنوز صورتش را به پنجره کوچک روی در چسبانده بود، شبیه پنجره در سلولهای زندان اما شیشه دارش، سعی کردم به روی خودم نیاورم اما می دیدم که حالا خیلی چیزها را به جای ماژیکهای رنگی، با همان ماژیک سیاه می نویسم، این یکی دیگر از شامورتی بازیهایی بو د که در کنار تعریف کردن خاطره و لطیفه، جملات قصار برای درآوردن کلاس از چرت و یکنواختی به کار می بردم.
بالاخره طاقتم سرآمد، گفتم هر چه از دست این دانشجوها می کشیم اینام روش! و با دست و سر اشاره اش کردم که چه کار؟ سرایدار کلیدها را نشانم داد و بعد از چند ثانیه رفت.
به درس ادامه دادم تا وقتی که شاید ده دقیقه بعد برگشت و بعد از کمی صبر در را باز کرد که استاد تا ساعت چند کلاس طول می کشد؟ گفتم رسمی اش تا ساعت نُه اما نگران نباش ما زودتر تمام می کنیم.... در ضمن سرپا خسته می شی بفرما بشین! و با دست به صندلیهای کلاس اشاره کردم.
گفت: نه من چیزی سر در نمی آرم!
نگفتم: معلومه! یا چه ربطی داشت؟ به جایش کمی از متلک خودم دچار عذاب وجدان شدم و راستش را گفتم: ...تا ده دقیقه دیگر کلاس تمام می شه.
وقتی رفت رو به کلاس گفتم این بنده خدا وظیفه اش اینه که درها را ببنده و چراغها رو و من وظیفه ام اینه که درس بدم، اگر می دونستم دانشجوها بیشتر می کشند تا خود نُه درس می دادم... البته شمام تقصیری ندارید توی صنعتی اصفهان ترمودینامیک دو تا سکشن یک و نیم ساعته بود، اون هم اول صبح...
می دانستم بعضیهاشان شهرستانی اند و تا شوشتر و یا دورتر باید بروند، هر چند در جواب غرغرهاشان گفته بودم شکر خدا اینجا که نرکده است... دختر که نیستید از چی می ترسید؟
وقتی بالاخره کلاس تمام شده بچه ها ایستادند تا اول من از کلاس بیرون بروم، اما وسطهای راهرو نرسیده چراغها به طرز اسرار آمیزی خاموش شدند، که شانس آوردم در پله ها کله پا نشدم، ساعت هشت و ده دقیقه بود.
هنوز صورتش را به پنجره کوچک روی در چسبانده بود، شبیه پنجره در سلولهای زندان اما شیشه دارش، سعی کردم به روی خودم نیاورم اما می دیدم که حالا خیلی چیزها را به جای ماژیکهای رنگی، با همان ماژیک سیاه می نویسم، این یکی دیگر از شامورتی بازیهایی بو د که در کنار تعریف کردن خاطره و لطیفه، جملات قصار برای درآوردن کلاس از چرت و یکنواختی به کار می بردم.
بالاخره طاقتم سرآمد، گفتم هر چه از دست این دانشجوها می کشیم اینام روش! و با دست و سر اشاره اش کردم که چه کار؟ سرایدار کلیدها را نشانم داد و بعد از چند ثانیه رفت.
به درس ادامه دادم تا وقتی که شاید ده دقیقه بعد برگشت و بعد از کمی صبر در را باز کرد که استاد تا ساعت چند کلاس طول می کشد؟ گفتم رسمی اش تا ساعت نُه اما نگران نباش ما زودتر تمام می کنیم.... در ضمن سرپا خسته می شی بفرما بشین! و با دست به صندلیهای کلاس اشاره کردم.
گفت: نه من چیزی سر در نمی آرم!
نگفتم: معلومه! یا چه ربطی داشت؟ به جایش کمی از متلک خودم دچار عذاب وجدان شدم و راستش را گفتم: ...تا ده دقیقه دیگر کلاس تمام می شه.
وقتی رفت رو به کلاس گفتم این بنده خدا وظیفه اش اینه که درها را ببنده و چراغها رو و من وظیفه ام اینه که درس بدم، اگر می دونستم دانشجوها بیشتر می کشند تا خود نُه درس می دادم... البته شمام تقصیری ندارید توی صنعتی اصفهان ترمودینامیک دو تا سکشن یک و نیم ساعته بود، اون هم اول صبح...
می دانستم بعضیهاشان شهرستانی اند و تا شوشتر و یا دورتر باید بروند، هر چند در جواب غرغرهاشان گفته بودم شکر خدا اینجا که نرکده است... دختر که نیستید از چی می ترسید؟
وقتی بالاخره کلاس تمام شده بچه ها ایستادند تا اول من از کلاس بیرون بروم، اما وسطهای راهرو نرسیده چراغها به طرز اسرار آمیزی خاموش شدند، که شانس آوردم در پله ها کله پا نشدم، ساعت هشت و ده دقیقه بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر