۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

مناجات خمس عشر (نیایش پانزده گانه)

به نام او
همه دلشان می گیرد؛ خیلی ها از دست خودشان به تنگ می آیند؛ بعضی ها دلشان می خواهد که نیایش کنند؛ اما هیچ کس، هیچ کس بهتر از چهارده معصوم نمی تواند.
با اینکه اکثر دعاهای ما به مناسبت موقعیتی است که دری از درهای آسمان باز است و نسیمی از لطف پروردگار جاری است، مثل مناجات شعبانیه، دعای عرفه، دعای ابوحمزه (سحرهای رمضان) و مانند آن اما دعاهایی هم هستند که از پایین به بالا جریان دارند و شاید این دعاها به همین دلیل از نیاز سر ریز ترند، نیاز بنده گنه پیشه به توبه، نیاز بنده شکوه دار به درد و دل، نیاز بنده ترسیده به امان، نیاز بنده امیدوار به امید ....
مناجات خمس عشر، شامل پانزده نیایش کوتاه و مختلف است که هر کدام از احوالی از بنده ها حکایت می کند و دری از درهای رحمت پروردگار را می کوبد.... هر چه خواستم چیزی بنویسم، جمله ای را سوا کنم دریغم آمد که اصلاً مرا چه به این حرفها!؟
متنش را نتوانستم در اینترنت یکجا پیدا کنم، البته در مفاتیح هست، اما صوتی اش را می توانی از اینجا
http://www.aviny.com/voice/doa_ziarat/khamseh.aspx
برداری.

راستی التماس دعا.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

کتابهای گویای رادیو فرهنگ

به نام او

دلم نیامد به شما نگویم، چیزهای خوبی در کتابهای گویای رادیو فرهنگ پیدا می شود، من یکی که با تذکره الاولیا کلی خوش بودم.



http://radiofarhang.ir/index.php?option=com_content&task=blogcategory&id=939&Itemid=133

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

ما و ما

به نام او
هنوز صورتش را به پنجره کوچک روی در چسبانده بود، شبیه پنجره در سلولهای زندان اما شیشه دارش، سعی کردم به روی خودم نیاورم اما می دیدم که حالا خیلی چیزها را به جای ماژیکهای رنگی، با همان ماژیک سیاه می نویسم، این یکی دیگر از شامورتی بازیهایی بو د که در کنار تعریف کردن خاطره و لطیفه، جملات قصار برای درآوردن کلاس از چرت و یکنواختی به کار می بردم.
بالاخره طاقتم سرآمد، گفتم هر چه از دست این دانشجوها می کشیم اینام روش! و با دست و سر اشاره اش کردم که چه کار؟ سرایدار کلیدها را نشانم داد و بعد از چند ثانیه رفت.
به درس ادامه دادم تا وقتی که شاید ده دقیقه بعد برگشت و بعد از کمی صبر در را باز کرد که استاد تا ساعت چند کلاس طول می کشد؟ گفتم رسمی اش تا ساعت نُه اما نگران نباش ما زودتر تمام می کنیم.... در ضمن سرپا خسته می شی بفرما بشین! و با دست به صندلیهای کلاس اشاره کردم.
گفت: نه من چیزی سر در نمی آرم!
نگفتم: معلومه! یا چه ربطی داشت؟ به جایش کمی از متلک خودم دچار عذاب وجدان شدم و راستش را گفتم: ...تا ده دقیقه دیگر کلاس تمام می شه.
وقتی رفت رو به کلاس گفتم این بنده خدا وظیفه اش اینه که درها را ببنده و چراغها رو و من وظیفه ام اینه که درس بدم، اگر می دونستم دانشجوها بیشتر می کشند تا خود نُه درس می دادم... البته شمام تقصیری ندارید توی صنعتی اصفهان ترمودینامیک دو تا سکشن یک و نیم ساعته بود، اون هم اول صبح...
می دانستم بعضیهاشان شهرستانی اند و تا شوشتر و یا دورتر باید بروند، هر چند در جواب غرغرهاشان گفته بودم شکر خدا اینجا که نرکده است... دختر که نیستید از چی می ترسید؟
وقتی بالاخره کلاس تمام شده بچه ها ایستادند تا اول من از کلاس بیرون بروم، اما وسطهای راهرو نرسیده چراغها به طرز اسرار آمیزی خاموش شدند، که شانس آوردم در پله ها کله پا نشدم، ساعت هشت و ده دقیقه بود.

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

ضربه

به نام او
حدیثی است از پیامبر که ضربه علی در جنگ خندق برتر از عبادت جن و انس است.
در این گفته پیامبر چیزی هست که هر بار که می شنوم برای من تداعی می شود و آن مفهوم ضربه است، که تجرد از زمان خود به خود در آن مستتر است، چیزی که اگر بر آن تامل کنیم و بدانیم که راستی زمان در اینجا به صفر میل می کند، شاید خیلی ناراستیهای عقاید و خیالات ما را بشوید.
خیالاتی از این قبیل که چقدر فرصت دارم چند سال گذشته و چند سال مانده؟ راست است که تقید انسان به زمان موجب خسران اوست اما رستگاریش بی زمان است و راه رستگاری نیز و این خیالات خود رهزنی است.
در اینجا بد نیست که ذکری از تبلور ذن در آیین سامورایی ها کنم هر چه هست آنها مفهوم ضربه را می فهمیدند چه در ضربه شمشیر و چه در لحظه رها کردن زه کمان و امثال آن.
در کتاب ذن در هنر کمانکشی وقتی نویسنده غربی کتاب به مرشد خود یادآوری می کند که چهار سال را در ژاپن گذرانده است و مدت اقامتش محدود است (ولی هنوز چیزی را که باید درک نکرده است)، استاد به سادگی پاسخ می دهد که راه نیل به هدف اندازه پذیر نیست. هفته ها، ماهها و سالها چه اهمیتی دارد؟
(ذن در هنر کمانکشی، اوگن هریگل، ترجمه جاوید جهانشاهی، چاپ اول 1367، نشر پرسش).

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

سیرت رسول الله (غزو بدر)

به نام او
... و سید تیری بی پیکان در دست داشت و صف لشکر خود به آن تیر راست می داشت. در میانه ی صف« یکی از صحابه راست بنا ایستاده بود و نام وی سواد ابن غزیه بود و سید آن تیر که به دست داشت سخت بر سینه ی وی باز نهاد و وی را گفت «راست بایست!»
سواد دست بر سینه ی خود نهاد و گفت «یا رسول الله، مرا درد برخاست. اکنون، مرا بر تو قصاص است. و خدای تو را به راستی به خلق فرستاد و ظلم و حیف در حضرت تو نگنجد.»
سید جامه از سینه خود برگرفت و گفت «یا سواد، بیا و همان تیر برگیر و بر سینه ی من نه، همچنان که من بر آن تو نهادم.»
سواد گفت« شاید.»
و چون سید سینه ی خود برهنه کرد، سواد برفت و بوسه ای بر سینه ی مبارک وی نهاد و دور باز رفت بایستاد.
پس سید سید گفت « چرا چنین کردی؟»
گفت « یا رسول الله« حال چنین است که تو می بینی و کاری چنین فرا رسیده است و من می ترسم که آخر عهد و آخر عمر من خواهد بود و من فرصتی چنین یافتم و با خود گفتم که پیش تر از آنکه مرا مرگ رسد، بهانه ای سازم و روی خود بر سینه ی مبارک تو نهم، تا چون بمیرم، حق تعالا بر من رحمت کند.»
پس سید بر وی دعا کرد و ثنا گفت و گفت « برو که حق تعالا بر تو رحمت کرد و تو را از آتش دوزخ برهانید.»

سیرت رسول الله (ترجمه ی سیرت ابن اسحاق) / ترجمه: رفبع الدین اسحاق بن محمد همدانی. (قاضی ابرقوه) ؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی- تهران : نشر مرکز 1373. صص 284-285

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

فرازهایی از دعای ابو حمزه ثمالی

به نام او

خداوندا! من راههای خواهش از تو را گشوده می بینم و چشمان امید بندگان را به درگاهت پر آب می یابم و یاری جستن از فضلت بر آن کس که آرزویت را دارد مباح و آسان است و درهای دعای فریاد خواهان به سوی تو باز است و می دانم که به یقین تو در مقام اجابت امیدوارانی و مراقب پریشان حالان...

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

حدود حماقت

به نام او
بعد از کلی ماجرا و کلیه درد، بالاخره از تهران به خانه رسیده بودم، خلاصه آن شب ساعت دو و نیم با درد بیدار شدم و بعد از کمی تحمل و خود درمانی، بابا هم بیدار شد و مرا به اورژانس رساند از قضا همانجا درد آرام شد و با این حال یک شیاف خرج ما شد، وقتی برگشتم خانه مادر هم بیدار شده بود و به من چای داد و گفت : طناب امیر را بردار و برو طناب بزن!
گفتم: طناب خودمه!
بعد کمی فکر کردم....
یکی از چیزهایی که از این درد لعنتی دوست دارم البته بعد از آرام شدن آن، این است که حدود حماقت مرا عریان نشانم می دهد.
به نام او

سرم را که برگرداندم دیدم، بعضی از بچه های کلاس می خندند، نگاه کردم پای تخته به عادت نوشته بودم
به نام او

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

تاملاتی بر مفهوم وطن(3)

به نام او
این وطن جایی است کو را نام نیست
این وطن مصر و عراق و شام نیست

نمی دانم تا به حال شده است که خودت جایی باشی و دلت جایی؟ یا بهتر بگویم، تا حالا چند بار همان جایی بوده ای که دلت می خواسته باشی ؟ یا همان جایی که می دانسته ای جای توست و تو به آن جا و آن جا به تو تعلق دارد.
اصلاً مهم است؟ آیا ممکن است که آرامش و آسایش و یک کلام خوشبختی در جای دیگری تجربه شود و یا تداوم یابد؟
آیا چنین جایی وجود دارد؟ اگر هست، یگانه است؟ از قبل بوده یا باید آنجا را بسازیم و خلق کنیم؟ می تواند مجازی باشد؟ یا لزوماً باید واقعی باشد؟
آیا بودن کفایت می کند؟ نمی دانم چطور بگویم ، ولی تا به حال شده است، جایی باشی و دلت برای همانجا تنگ باشد؟ مثل وقتی که داری به سفر می روی و هنوز نرفته، فقط با خیال رفتن دلت برای مثلاً خانه یا شهرت تنگ شده است.
آیا وطن یعنی همین؟
این سوالات و خیلی سوالات دیگر مرا رها نمی کنند و راستش هر چه دست و پا می زنم که حداقل به سامان به آنها نزدیک شوم، مغشوش تر از این حرفهایم و البته فرصت هم دست نمی دهد.
راستی تو چه می کنی؟ بالاخره، می روی یا می مانی؟
**************
در حاشیه: نمی دانم آلبوم Spirit برایان آدامز را شنیده ای؟ به خصوص آهنگ Here I amرا؟
http://www.mp3lyrics.org/b/bryan-adams/here-i-am/
http://en.wikipedia.org/wiki/Here_I_Am_(Bryan_Adams_song)
البته زحمت پیدا کردن خود آهنگ با خودتان.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

امروز و فردا

به نام او
نوشته بود: بهترین وسیله برای تحمل امروز، فردا است.
خندیدم و گفتم این جمله که فحش است!
بعد برایش خواندمش، گفت خیلی هم بیراه نمی گوید.
گفتم: مشکل اینجاست که فردا همیشه فردا است و امروز همیشه امروز است.
گفت: یعنی به نظر تو نمی شود آدم امروز زحمت بکشد و تحمل بکند تا فردا آسوده و موفق باشد؟
گفتم: من به جمله دیگری اعتقاد دارم که به نظرم مال مارتین لوتر است و آن اینکه
اگر بدانم دنیا فردا تمام می شود امروز نهال سیب خواهم کاشت.
خودت... مقایسه کن
******************
در حاشیه به گمانم نوشتن در این وبلاگ که تعداد خوانندگانش به عدد انگشتان دستی که به طور تصادفی در یک حادثه دلخراش چند انگشتش قطع شده است، نمی رسد دست کمی از کاشتن نهال سیب این بزرگ ندارد و به خودی خود موید اعتقادات فرازمانی نگارنده است.
در حاشیه دوم به نظرم می آید که حرفم کاملاً منطقی است اما شک دارم که به اندازه کافی روشن باشد، شما متوجه شدی؟ یا بهتر است بگویم موافقی؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

نقاشی های کوشا و من

به نام او
یکی از راههای آرام و سرگرم نگه داشتن کوشا، نقاشی کردن برای او بود، به این ترتیب که بابایا یعنی ببعی، هاپو یعنی هاپو، جوجو یعنی جوجه و الی آخر و هر بار که مادرش، بی طاقت می شد، برو پیش دایی (یعنی من) برات نقاشی بکشه و او هم دفترش را بر می داشت و می آمد که دایی! دایی! ما هم که ناسلامتی نقاش خانواده ایم و می پرسیدم: دایی چی برات بکشم؟ و او هم مثلاً می گفت بابایا ، مشکل کار این جا بود که هنوز این جانور ناتمام بود که یاد جانور دیگری می افتاد، البته من معمولاً یک مداد هم به کوشا می دادم که مشغول باشد و او هم مشغول خط خطی کردن، بابایا و هاپو و جوجویی می شد که داشتند با هم فوتبال بازی می کردند (توضیح اینکه هاپو دروازه بان بود) و با مزه ترین قسمتش این که او همه نقاشیهای دایی را خط خطی می کرد اما کافی بود یک خط روی خط خطی هایش بکشی تا دادش به هوا برود، البته من هم بلد بودم چطوری انتقام بگیرم که کنار خط های منحنی او یک خط زیگزاگ می کشیدم که خب حالا اگه مردی یک خط این شکلی بکش! که نمی توانست و کلی می خندیدیم!
خیلی خوش می گذشت.

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

مردم

به نام او که پروردگار مردم است
من خیلی فکر کردم و به گمانم چیزهایی برای نوشتن در مورد مردم دارم،
قبل از همه به گمانم فرمان
بگو پناه می برم به پروردگار مردم (سوره ناس)
به خودی خود، نوعی شرافت به مردم می دهد، مثلاً چقدر دور از ذهن است که گفته شود، پروردگار کافرین، یا پروردگار منافقین،
اما مثلاً اگر جایی گفته شود پروردگار گنه کاران، لطفی غیر قابل انکار در این عبارت است که یعنی گنه کارانی که با وجود عصیان و نافرمانی، هنوز در پرتو رحمت حقند و هنوز درهای توبه به روی آنها باز است و به گواهی احادیث ما (البته در جاهای دیگر) اگر می دانستند از شوق جان می دادند...
تازه بعد از آن دو بار دیگر با الفاظ
پادشاه مردم (ملک الناس)
و اله الناس
تاکید می شود.
از طرفی جالب است که تقریباً هر جایی که در ماثورات دینی، لفظ ناس یه کار برده می شود، همان لفظی که به قول دکتر شریعتی حتی مفرد ندارد، همیشه اگر نگوییم تحقیر حداقل نوعی تحدیدوجود دارد و از این بابت ناس بیشتر در فارسی ما به لفظ عوام نزدیک می شود؛
مثلاً
مردم خوابیده اند و وقتی که می میرند، بیدار می شوند.
که به وضوح به محدودیت شعور مردم در زندگی قبل از مرگ اشاره می کند
در خود سوره ناس بعد از ذکر نامهای پروردگار، مستقیماً چیز مثبتی در باب مردم گفته نمی شود، که آنها یا مبتلایند به وسوسه های شیاطین و یا بدتر از آن خود شیطانند و وسوسه گرند.
سوره ناس خیلی صریح و خلاصه است و به همین دلیل، تعداد عناصر اصلی آن را به راحتی می توان شمرد،
اول خدا
دوم شیطان
سوم مردم
و چهارمی که رابطه بین اینها و امر پروردگار است که پناه بردن است از شیطان مردم به پروردگار مردم.
*******
نکته بسیار مهم دیگر، با وجودی که لا اقل من دلیلی برای محدود کردن این فرمان نمی شناسم اما اول کاربرد این فرمان خاصِ پیامبر است و اگر به این جنبه خاص فرمان توجه کنیم؛
که
(ای پیامبر) بگو پناه می برم به پروردگار مردم
(یعنی هم بگو و هم پناه ببر، که پیامبر صدق محض است.)
از طرفی هر طوری که حساب کنی پیامبر خود جزو این مردم نیست، یعنی اگر یک نفر نباشد او پیامبر است ولی مگر ممکن است که کسی به پروردگار کس دیگری پناه ببرد؟
که پروردگار یکتا است پس چرا به نام پروردگار دیگری بخوانمش؟
اینجا جای تامل دارد...
*******
در حاشیه:
یادمان بماند که مردم زمان پیامبر بهتر از مردم ما نبوده اند به خصوص که سوره ناس مکی است.

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

در دفاع از خودم

به نام او

این روزها اینترنت Dial-up من هم قوز بالا قوز شده است، و همین است که با عرض شرمندگی دیر به دیر به بلاگم می رسم، حتی وقتی که مستقیماً درباره خود من اظهار نظر شده است و قضیه برایم خیلی جدی است ...

اما بعد

فراموش نکنید که درست است که دو پست من به آدرس و بهتر بگویم به بهانه آقای ساعی بوده است اما هدف اصلی من نقد این طرز نگاهی بوده که شاید از نظر خیلی ها هم منطقی و صحیح بیاید و ایشان را نماینده عقلایشان می شناخته ام و برای همین هم به شکل یک نظر برای آقای ساعی نبوده و پست هایی بوده در بلاگ شخصی خودم.

از طرف دیگر به عقیده من بین سیاه و سفید طیف بسیار گسترده ای از خاکستریها وجود دارد که هدف من صحبت با آنها بوده است و همین که حتی کمی شک کنند، هم به نظر من پیشرفت است،

بگذریم...

وقتی آقای ساعی در نظر شان درباره من فرموده بودند که حیف که ما شما را به جا نیاوردیم،

من بعد از خنده چیز دیگری هم به ذهنم خطور کرد و آن اینکه می شود به جای زیر و رو کردن حافظه مبارک، به خود بلاگ رجوع کرد یعنی حتی اگر اسم طرف را هم ندانی (که البته در بلاگ من لو می رفت)، روزشمار افکار مهم نویسنده، قطعاً شناسایی با ارزشی از او خواهد بود،

و برای همین هم به عقیده من نوشتن در بلاگ خود به خود کار شجاعانه ای است البته دوستانی مثل محمود، خدایار یا آقای ساعی که اسم خود را هم در بلاگ ذکر می کنند، شجاع ترند....

غرض اینکه با مراجعه به پستهای همین بلاگ خیلی چیزها روشن می شود، مثلاً اینکه از همان ابتدا این بلاگ به نیتی شروع شد

و این که من درباره خودم نوشته بودم که

من مسلمانم و به خدا اعتقاد دارم

این برای خوشایند هیچ کسی نبوده است و بر می گردد به همان نیت آغازین که اگر به تاریخ شروع بلاگ دقت کنی، می بینی که چندان هم جدید نیست، حداقل خیلی پیش تر از وقایع و شلوغیهای اخیر، از طرف دیگر هرگز دلم نمی خواسته در این بلاگ سیاسی بنویسم و به دلایلی که برای خودم محترم است، همیشه آنرا دامی می بینم که باید از آن احتراز کنم تا این آخری که دیگر به اینجایم رسید...

و شکر خداوند بزرگ که مرادم و اعتقاداتم طوری نبوده که کسی بتواند آنها را به بازی بگیرد،

حتماً من بد نوشته ام که برخی دوستان مرا اشتباه گرفته اند و این در مورد جمله ای که محمود از من ذکر کرده است، نیز صادق است.

بله درست است، من آگاهانه از تایید یا رد توجیه های فرمانده نیروی انتظامی و یا به قول محمود باز کردن حقیقت وقایع این روزها طفره رفته ام، و به جای آن حکمی گذاشته ام که به عقیده من تحت همه حالات این جنایت، چه انجام آن به دستور، چه کله خری بعضیها و چه اصلاً کار عناصر ضد حکومت و غیره، درست در می آید. به نظرم اصلاً چیز عجیبی نیست که در مجادله بیشتر به چیزهایی که طرف مقابلت هم تایید کرده است مثل کهریزک، استناد کنی تا حوادثی که نمی پذیرد.

و با این تفاسیر راستش من هنوز نفهمیده ام که به قول محمود چه چیزی را باید توضیح دهم که چگونه؟

ضمن اینکه من هدف دیگری داشته ام، تمام چیزی که من گفته ام و می گویم، خطر احساسی کردن (یا بهتر است بگویم شدن) فضا است و در این مورد فکر می کنم محمود هم با من هم عقیده باشد، که اگر نبود؛ نامه آقای سحابی را در بلاگ خود نمی گذاشت و هرگز هم انکار نکرده و نمی کنم که مسئول اول اتفاقات به هر شکلی که رخ داده باشد، نظام است.

اما علاوه بر خصوصیات فردی من که ذاتاً آدم محتاطی هستم، چیزهای دیگری هم هست که سبب می شود این قدر دست به عصا بروم ؛

اولاً حقیقت بسیار دردناکی است اما با اینکه شاید در پایتخت یا برخی شهرهای بزرگ خیلی نمایان نباشد، من بسیار دیده ام که به سادگی فریب فریبکاریهای صدا و سیما را می خورند و راحت باور می کنند که در عاشورا عده ای برای هتک حرمت به امام حسین تجمع کرده اند! متاسفانه باید بگویم که تخمین من از عده این افراد اصلاً کم نیست و بخش قابل توجهی از جمعیت مملکت ما است.

دوماً همان طور که دیگران هم گفته اند، جنبش سبز از تفکرها و گروههای بسیار متکثری تشکیل شده است که گرچه در مخالفت و اعتراض هم داستانند، یعنی در نمی خواهیم ها، اما در چه می خواهیم اشتراک روشنی ندارند که قطعاً بسیار خطرناک است و به همین دلیل به نظر من می رسد که مدارا فوق العاده لازم است.

سوماً به شدت اعتقاد دارم که در شرایط فعلی باید تمایز دین حقیقی را از دینی که وسیله و دستاویز نظام حاکم است، نشان داد و برای این کار لازم است که از خود دین کمک گرفت.

این روزها زیاد می بینم که خیلی ساده مرزبندی می کنند، زشت تر از همیشه از روی سر و وضع، ریش، یا مثلاً شرکت در دعای ندبه و نماز جماعت به نظر من این خطر جدی است، چیزی که ظاهراً حکومت هم از آن هیچ ابایی ندارد و در پی تشدید آن است.

در نهایت از همه کسانی که بلاگ مرا می خوانند و یا در آن نظر می گذارند، تشکر می کنم.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

جواب آقای حسین ساعی

به نام او
هنوز هم نمی دانم که آیا جواب شما را اصلاً لازم است بدهم؟ منظورم این است که آنچه من می بینم سوابق تاریخی نیست که من یک کتاب باز کنم و تو یک کتاب و من یک سند و تو یک سند چیزی که من می بینم رویه جاری ظلم است آن قدر آشکار که کتمان آن نا شدنی است نه تنها در مصادیق واضح و تایید شده ای مانند کهریزک، بل در عملکرد هر روزه صدا و سیما، نه تنها به شکل موردی در این دستگاه دولتی یا آن یکی که در رویه کلانی مثل خدمت نظام وظیفه برای همه... و تو هم می بینی بی شک می بینی و می دانی... تفاوت آن جا است که من می بینم و قضاوت می کنم تو می بینی و توجیه می کنی،
بلی من اگر خدا بخواهد به قرآن اعتقاد دارم اما وقتی صحبت یکی از ائمه جمعه تهران را که آیه
و مژده باد بر آنان که گفتار را می شنوند و بهترین را پیروی می کنند
را می خواند، می شنوم و از سوی دیگر می بینم که
از بعد از انتخابات صدا و سیما ناگهان آزادی موضعی را (که چه دلیلی به جز به پای صندوق کشاندن مردم به هر قیمتی داشت) را با سانسور شدید یک طرفه جایگزین کرده است (و گر نه تو چند بیانیه آن طرف شکست خورده را از صدا و سیما شنیده ای؟ )
ایمان می آورم که قرآن ابزاری است برای این حکومت و نه بیشتر...
تحریک و سواری گرفتن از موج احساست همراه با عقل گریزی واضح و آشکار صدا و سیما نتیجه ای جز رو در رویی من و برادرانم نداشته است، دوست گرامی اگر متن قبلی مرا خواندی و بعضی جاهای آنرا زیبا یافتی تعجب نکن! ما از یک ریشه ایم... قسم نمی خورم اما دل خونم که بلاگ دو برادرم را می خوانم که هر دو شکایت خود را به امام زمان می برند و هر دو به خون هم تشنه... چرا؟ راستی چرا؟
نظر سوم پست قبلی که حذفش کردم، مال رفیق معتقدی بود شاید حتی به ظاهر شریعت پای بند تر از شما اما به جد معتقد بود که اگر امام زمان بیاید سر شما بریدنی است، که قسمهایتان دروغ است، حذفش کردم چون اعتقاد دارم که اشتباه می کند، اما این اشتباهات مال همان عقل گریزی است که گفتم، یکی از همان ابزارهای ظالمانه و همین می شود که مخالفان هم باور نمی کنند که دو ماشین نیروی انتظامی که وسط شهر تهران مردم را زیر می کنند، توطئه دشمنان است، آنها هم خون جلوی چشم عقلشان را می گیرد.... آخر اگر فتنه است آدم عاقل که مثل شما و دوستان شما در جاده مه گرفته تخته گاز نمی رود.
یک هفته فقط خشمگین نظر آن بنده خدایی بودم که زیر پست شما در باره آقای منتظری نوشته بود؛
(نقل به مضمون) شب یلدایی چه سوال نکیر و منکری می شود؟
انگار که عالم بعد از مرگ از زمان این دنیا تبعیت می کند؟ نمی دانم ... من که دسته آخر جز تهمت ساده لوحی که اینجا یعنی به آنچه اعتقاد داری عمل کنی، گناهی برای آقای منتظری ندیدم و نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و حدیث نبوی را یادآوری نکنم که
اکثر اهل بهشت ساده لوحانند (به عربی بلها)
بگذریم غرض نقد حال ایشان نبوده و نیست غرض نقد شما و دوستانتان است، غرض این است که فراموش نکنیم که هر روز، روز عاشورا است و همه جا کربلا است چه آنروز که امام حسن (ع) با معاویه صلح کرد و حکومت را به او بخشید که نمی دانم، شاید ایشان به اینکه حفظ نظام اوجب واجبات است، اعتقادی نداشته است و چقدر سختم می آید وقتی در یکی از دایره المعارفهای غربی درباره ایشان می خوانم که از نظر سیاسی ضعیف بوده است، راست می گوید اگر اساس سیاست دروغ و فریب است، حضرت امام حسن (ع) ضعیف بود.
اما بدون هیچ شک چه آنروزی که حضرت با معاویه پیمان صلح بست و چه آنروزی که به قول تفسیر طبری
چندانی تیر بر جنازه حسن انداخته بودند که جنازه چون نیستانی بود. پس حسین ابن علی گفت حسن مرا وصیت کرد که اگر چندان که یک کف خون ریخته می شود اندر آن که مرا هم پهلوی پیغامبر به گور کنید، حرب مکن و مرا به گورستان بر!
(ترجمه تفسیر طبری، قصه ها، ترجمه جمعی از علمای ماوراءالنهر؛ ویرایش متن جعفر مدرس صادقی- تهران: نشر مرکز ص 390)
آنروزها هم عاشورا بود و آنجا هم کربلا بود. می دانم که می گویی راه آن است که پشت سر ولایت بایستی تا تشخیص دهی، من هم قبول دارم اما این جاست که فرق ما است که تو قسم می خوری به خدا که اگر امام زمان بیاید قطعاً پشت سر او خواهی بود و من در این زمان غیبت، لرزان و ترسان از خدا می خواهم که فردایم را نمی دانم، شاید سی شب چهل شد و من هم به گوساله پرستی افتادم.
ببخش اگر تند رفتم، اگر جوابت را ببینم و بخوانم خوشحال خواهم شد اما انتظار جواب دیگری از من نداشته باش. تا همین جا هم زیادی گفته ام،
فراموش نکن ما اعضای یک بدنیم، باشد که دلمان بیشتر به حال خودمان بسوزد.

اوست که هدایتگر است.